<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167</id><updated>2011-04-21T18:22:29.612-07:00</updated><title type='text'>One Man , One Night , with One Pen</title><subtitle type='html'>The Solitude of a man</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://yekshab.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>102</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-93022902</id><published>2003-04-21T20:25:00.000-07:00</published><updated>2004-04-11T07:58:55.250-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>بزودی من و ا همسرم و با هم دفتر خاطراتمان را خواهیم نوشت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-93022902?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/93022902'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/93022902'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2003_04_20_archive.html#93022902' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-92776633</id><published>2003-04-17T06:45:00.000-07:00</published><updated>2003-04-17T06:54:10.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;تغييرات جامعه از نظر من&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;« قسمت چهارم »&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب … بعد از آن چه اتفاقي افتاد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزمان با اينكه « تابوي سكس » به آهستگي در حال شكستن بود ، فاصله‌هاي طبقاتي در جامعه نيز افزايش مي يافت . « فقر » در لابلاي طبقات جامعه نفوذ كرده بود . فقر اقتصادي ، فقر اجتماعي ، فقر فرهنگي و بسياري نمونه هاي ديگر … و جامعه ايران زير ساختهاي فرهنگي خود را از دست ميداد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يكي از اتفاقاتي كه در آن زمان افتاد افزايش « فحشا » بود . فحشا ، در انواع و اشكال مختلف در جامعه شكل ميگرفت . « فحشاي سنتي » در جامعه دچار تغيير شكل ميشد و به حالتهاي جديدي در مي‌آمد . اولين حالتي كه پيش آمد حالتي است كه من از آن به عنوان پديده « فحشاي مدرن » نام ميبرم.&lt;br /&gt;اين حالت ، حالتي است كه در آن « فاحشه » به دنبال نفع سريع مادي نيست ، بلكه نفع مادي در دراز مدت را مد نظر دارد . در اين حالت بر خلاف « فحشاي سنتي » ، پولي در مقابل ارضاء نياز جنسي دريافت نميگردد بلكه « فاحشه » در مقابل كاري كه انجام ميدهد انتظار دريافت هدايايي را دارد كه هداياي مورد بحث در بيشتر موارد مادي است ولي در حالتهاي خاص به هداياي معنوي نيز تبديل ميشود .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولين دسته‌ايي كه ميتوان نام برد و جز اين قبيل فواحش قرار ميگيرند كساني هستند كه با « فاحشه‌گري سنتي » مشكلي نداشته‌اند ولي تغييرات جامعه را نيز ناخودآگاه درك كرده‌اند . اينها خودشان را در مقابل هدايايي نفيس از قبيل طلاجات و يا بسياري چيزهاي ديگر واگذار ميكنند . مشتريان اينگونه فواحش عموما مردان ثروتمندي بودند كه به دنبال تغيير ذائقه جنسي ميگشتند . شكلگيري اين رابطه‌ها بر عكس « فاحشه‌گري سنتي » زماني طولاني را لازم داشت و مشتري براي بدست آوردن كالاي مورد نظر خود احتياج به خرج كردن پول به بهانه‌هاي مختلف مانند شام ، پارتي ، مسافرت و … داشت و در كنار اينها بايد از هداياي گرانبهايي نيز استفاده ميكرد تا بتواند به منظور خود برسد . و طبيعي است كه در مقابل اين ريخت و پاش انتظاري كه از طرف خود داشت بسيار بالاتر از انتظاري بود كه از يك فاحشه‌ سنتي ميرفت .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين حالت اولين تغييراتي بود كه در « فحشاي » جامعه بروز ميكرد . همزمان با اين اتفاقات جريان ديگري هم در حال شكلگيري بود . با توجه به شكسته شدن « تابوي سكس » كه در بحث قبلي مطرح كردم دختراني كه از لحاظ عاطفي دچار فقر شده بودند نيز خود را بي محابا در اختيار كساني قرار ميدادند كه در مقابل جسمشان محبت را بهشان ميدادند . اينها كساني بودند كه بخاطر اختلافات زيادي كه با والدين خود از لحاظ فكري و عاطفي داشتند به سمت كساني متمايل ميشدند كه ميتوانستند اين كمبود محبت را جبران كنند . اين افراد همان پسرهايي بودند كه با فقر شديد جنسي دست و پنجه نرم ميكردند . در اين حالت دختر خود را براحتي در اختيار هر كسي كه فقط كمي ابراز محبت ميكرد قرار ميداد و در واقع رابطه جنسي براي اين قبيل دختران هيچ ارزشي نداشت . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين حالت خوب قضيه بود . در حاليكه به موازات آنها جريان سوم و بسيار مخرب ديگري نيز شكل ميگرفت . چيزي كه به نظر من از پست ترين حالتهاي فاحشه‌گري بود . پديده « رابطه دختران با پيرمردها » و « رابطه پسران با پيرزنها » …&lt;br /&gt;چيزي كه شايد به نظر عجيب برسد ولي در جاي‌جاي جامعه ديده ميشد . چيزي شبيه به همان « فاحشه‌گري مدرن » ولي با كساني كه اختلاف سني با آنها گاهي تا 30 سال نيز ميرسيد . اين رابطه بيشتر بصورت رابطه دخترهاي جوان با مردهايي كه عمدتا بيش از 50 سال سن دارند ديده ميشود ولي در حالتهايي خاص بصورت رابطه پسرهاي جوان با زناني كه آنها نيز بيش از 50 سال سن دارند نيز ديده ميشود . اين نوع روابط به نظر من كثيف‌ترين حالت ممكن براي فاحشه‌گري است و كساني كه به اين نوع فاحشه‌گري تن ميدادند معمولا دچار مشكلات رواني نيز بودند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولي در كنار پديده فاحشه‌گري ، تغييرات خوبي نيز شكل ميگرفت …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;ادامه دارد ...&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-92776633?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/92776633'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/92776633'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2003_04_13_archive.html#92776633' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-92652196</id><published>2003-04-15T07:45:00.000-07:00</published><updated>2003-04-15T07:54:48.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;تغييرات جامعه از نظر من&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;« قسمت سوم »&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وضعيت به همين شكل دنبال شد …&lt;br /&gt;ولي جامعه در حال انفجار بود . فساد در انواع خود در لابلاي سطوح حكومت حركت ميكرد و خود را به لايه‌هاي پايينتر اجتماع ميرساند . پس بايد اتفاقي ميافتاد …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در آن زمان دو جريان بصورت همزمان پيش رفت . يكي تغييرات حكومتي و لزوم ايجاد اصلاحات در ساحتار جامعه ، و ديگري ورود اينترنت و ماهواره به تعداد زيادي از خانه‌ها ...&lt;br /&gt;مساله‌ايي كه پيش آمد دقيقا مانند انقلاي سال 57 بود . « &lt;i&gt;تغييرات در توقعات مردم بدون زيرساختهاي اجتماعي &lt;/i&gt;» … مردم اكنون با مساله جديدي بعنوان « آزادي » روبرو بودند بدون اينكه معني واقعي آن را بدانند . آزاديي كه در انواع و اقسام مدلها از قبيل آزادي بيان ، آزادي قلم ، آزادي روابط اجتماعي و … عرضه ميشد و بزودي در بين مردم و بخصوص جوانها مشتريان زيادي پيدا كرد . حكومت براي نجات خويش مجبور به كم كردن فشارها شده بود . در حاليكه نميدانست اين سوراخ كوچك وارد شده در سد ، باعث ترك خوردن و شكسته شدن سد ميشود .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اينجا به نظر من سه حالت پيش آمد : &lt;br /&gt;1-كساني كه همچنان در مقابل تغييرات مقاومت كردند . اينها خود دو دسته بودند- كساني كه « بودن و وجود » خود را در حفظ وضعيت موجود ميديدند … و كساني كه دچار « ترس از تغيير » شده بودند . اينها با تمام وجود در مقابل تغييرات مقاومت كردند ، در حاليكه چرخهاي زندگي از حركت باز نميماند .&lt;br /&gt;2- كساني كه روحيه بسيار شكننده‌ايي داشتند و با كوچكترين نسيم شكستند … اين قبيل افراد اكثرا دچار مشكلات شديد روحي شده و نتوانستند تغييرات را هضم كنند . اين افراد با پناه بردن به افيون و مواد مخدر و يا جرم و جنايت و … در واقع موجبات حذف خود را از جامعه فراهم ميساختند .&lt;br /&gt;3- عموم جامعه كه تغييرات به آهستگي در گوشت و پوست و خون آنها بوجود مي‌آمد … اينها بدون اينكه چيزي را ببينند و بفهمند در سيلاب اين تغييرات فكري قرار گرفتند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب … فشار از روي مردم و جوانها برداشته شد .&lt;br /&gt;در همان زمان موج تصاوير ماهواره‌ايي و اينترنت در خانه‌ها جريان داشت … مردمي كه تا ديروز فقط « با نواي كاروان … » و « ممد نبودي ببيني … » را ميشناختند و فكر ميكردند كه اگر جز اين باشد همگي سنگ خواهند شد و از آسمان آتش خواهد ريخت ، ديدند كه در جاهاي ديگري از اين كره خاكي مردم بشكل ديگري زندگي ميكنند و بسيار هم سرخوشند … پس آرام آرام باورشان شد كه &lt;b&gt;جور ديگر نيز ميتوان زندگي كرد &lt;/b&gt;.&lt;br /&gt;توجه داشته باشيد كه اين قضيه ، با تعاريفي كه عده محدودي فرنگ رفته ميگفتند فرق داشت . تفاوت در اين بود كه در اين حالت تصاوير زندگي واقعي ، شبانه روز در جلوي ديد افراد بود و بعبارت بهتر اين قضيه براي افراد ، « عادي » ميشد و اين طرز زندگي در باور آنها مي‌نشست .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب … اتفاقي كه افتاد چه بود ؟!!&lt;br /&gt;فاصله بين والدين و فرزندان هر لحظه بيشتر ميشد … اطلاعات بچه‌ها بالا و بالاتر ميرفت … آنها براحتي با اينترنت كار ميكردند ، در حاليكه پدران و مادرها كار با اين وسيله را نميدانستند . بچه ايي كه براي كوچكترين تماس تلفني بايد بازخواست پس ميداد ميتوانست براحتي ساعتها پاي كامپيوتر نشسته و با افراد مختلف در سرتاسر دنيا ارتباط برقرار كند … سايتهاي پورنو براحتي در دسترس همگان بودند و ديگر مانند چند سال قبل نبود كه براي بدست آوردن يك فيلم پورنو احتياج به تلاش فراوان باشد … تصاوير سكسي هم در اختيار همه قرار گرفت … حتي كساني كه خود را بشدت پاك و معصوم ميدانستند براي ارضا كردن كنجكاوي خود هم كه شده اين تصاوير را نگاه ميكردند …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و به مرور زمان « تابوي سكس » در ذهن افراد شكسته ميشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;ادامه دارد ...&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-92652196?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/92652196'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/92652196'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2003_04_13_archive.html#92652196' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-92577343</id><published>2003-04-14T05:00:00.000-07:00</published><updated>2003-04-14T05:15:08.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;تغييرات جامعه از نظر من&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;« قسمت دوم »&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب … حالا قسمت اصلي ماجرا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با پايان گرفتن جنگ نياز براي تغييرات در جامعه حس شد . كشور به سمت سرمايه داري پيش رفت و درهاي بسته دور ايران باز شد ، بدون اينكه از نظر فرهنگي كاري صورت بگيرد . افراد جامعه كه در زير بيش از 10 سال خفقان بزرگ شده بودند با دنياي جديدي روبرو ميشدند كه ديگر آموزشهاي مذهبي دوران كودكي در مقابل آن رنگ و بويي نداشت .&lt;br /&gt;در اين ميان پديده جديدي بسرعت جاي خود را در بين خانواده‌ها باز كرده بود. « ويدئو » … نوارهاي ويدئويي با سرعت تكثير شده و دست بدست ميگشت … نوارهايي كه سرشار از رنگ ، نور ، عشق ، سكس و زندگي بودند . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب … اتفاقي كه افتاد چه بود ؟!!&lt;br /&gt;افراد جامعه به چند دسته سني تقسيم ميشدند … مرداني كه در آن زمان حدود 35-45 سال سن داشتند ، اينها كمي از مفهوم زندگي را در حكومت قبلي چشيده بودند ولي جوانيشان را در زير دود و خمپاره از دست داده بودند . اينها در اين زمان بشدت بدنبال پول درآوردن بودند و انواع و اقسام روشها را امتحان ميكردند . تمام وقتشان را براي كسب مال و ثروت ميگذاشتند و با پولشان وسايل آسايش و تفريح خانواده‌هايشان را فراهم ميكردند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دسته بعدي پسرهايي بودند مثل من كه در رده سني 16-20 سال قرار داشتند . اينها عشق و عشق ورزيدن را در نوارهاي ويدئو ديده بودند و آن را با دختران 13-20 سال در كوچه‌هاي خلوت و پاي تلفن تمرين ميكردند . اين افراد ياد ميگرفتند كه ميتوان جايي را ، دور از دسترس خداوند قهار و بدور از تيررس چشمان محافظ او كه چيز هراسناكي بنام « گشت كميته » بود ، پيدا كرد … جاهايي مانند كوچه هاي خلوت ، بعد از ظهرهاي پاييزي پارك ، تاكسيهايي كه بعضا مورد اطمينان بودند و بسياري جاهاي ديگر … و در اين جاها « عشق » و « زندگي » را با هم مشق ميكردند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دسته بعدي كساني بودند كه سنشان از سن آن زمان ما بيشتر بود . دختران و پسراني كه حدود 20-26 سن داشتند . دختران در آن سن به فكر ازدواج بوده و مشغول پيدا كردن پسري خوب ، در رده سني 27-35 بودند كه بتوانند ازدواج كرده و به زندگي ادامه دهند ... &lt;br /&gt;ولي پسرهايي كه در اين رده سني ، يعني 20-26 سال بودند نه موقعيت ازدواج داشتند و نه ديگر عاشقانه هاي خياباني را ميپذيرفتند … اينها چيزي را ميخواستند كه نميتوانستند آن در بوسه‌هاي پنهاني پشت درخت ، يا سينه‌هاي كوچك و لرزان يك دختر 16 ساله بيابند … اين چيزها نياز آنها را سيراب نميكرد . آنها احتياج به آغوشي داشتند كه بتواند آنها را در خود غرق كند … و احتياج داشتند كه سفتي بدن يك « زن » را لمس كنند  … &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اتفاقي كه افتاد اين بود :&lt;br /&gt;چيزي كه من از آن به اسم پديده « معشوقه گرفتن زنهاي شوهردار » نام ميبرم … چيزي كه بوفور در جامعه ديده ميشد … چيزي كه در عين فراواني از انظار مخفي ميشد … اين پسرها عشق‌ورزيدني را كه ياد گرفته بودند با زناني تقسيم ميكردند كه از شوهران خود بجز پول و همخوابي چيز ديگري نديده بودند . زناني 27-35 ساله كه در واقع همسران مردان دسته اول بودند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين در واقع چيزي بود كه من در آن زمان بعينه ميديدم … انگار « مد » شده بود كه زنان « دوست پسر » داشته باشند … اينها بهيچوجه فاحشه نبودند … و معمولا فقط با يك پسر دوست ميشدند و اين دوستيها بعضاً سالها نيز طول ميكشيد . اين زنان « عشقي » را كه شوهرانشان « بلد » نبودند بهشان بدهند ، از پسراني دريافت ميكردند كه اينكار را آموخته بودند … و از طرف ديگر طبيعي‌ترين نياز بشري پسران را بصورت حقيقي و واقعي ، و همانجور كه بايد باشد برطرف ميساختند . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معامله‌ايي كه طرفين در آن نيازهاي طبيعي و « انساني » خود را برطرف ميكردند ، هرچند كه جامعه آنها را براي هم در نظر نگرفته بود …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;ادامه دارد ...&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-92577343?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/92577343'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/92577343'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2003_04_13_archive.html#92577343' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-92475108</id><published>2003-04-12T00:36:00.000-07:00</published><updated>2003-04-14T03:57:27.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;تغييرات جامعه از نظر من&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;« قسمت اول »&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند وقتي است كه مطلبي ذهن مرا مشغول كرده … و آن تفاوتهايي است كه در خودم ( بعنوان يك پسر 28 ساله ) و جوانترها ( مثلاحدود 18-24 ساله ) ميبينم . راستش را بخواهيد اين تفاوتها به قدري زياد است كه بهتر ديدم كمي راجع به آنها صحبت كنم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كشور ما تا حدود 50-60 سال پيش جامعه بسته ايي داشت … بطوريكه كشور داراي ساختار فئودالي بوده و يكنفر ، مثل خان ، به تعدادي از افراد زير دست ، مثل رعيت ، حكومت ميكرد . اين وضعيت به همين شكل تا پايين ترين سطح جامعه ، يعني خانواده نيز ادامه داشت . به شكلي كه « مرد » بر « زن » و « فرزند » خود حكومت ميكرد . به عبارت ديگر رابطه زن و مرد در يك سطح نبوده و يك رابطه مساوي با هم را نداشتند . &lt;br /&gt;در يك ساختار اين چنيني « زن » براي ادامه حيات و زندگي به « مرد » احتياج داشت و « مرد » براي برطرف كردن نيازهاي جنسي به « زن » نيازمند بود . به عبارت ديگر « زن » براي « مرد » نقش كالايي را داشت كه تنها نياز جنسي و سكس مرد را برطرف ميكرد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب … پس از اين مدت تغييراتي در جامعه رخ داد . روشنفكراني كه در اروپا تحصيل كردند و دولتي كه اعتقاد داشت مذهب جلوي پيشرفت جامعه را ميگيرد و بسياري عوامل ديگر همگي دست به دست هم دادند و باعث تغييرات فراواني در طرز فكر مردم شدند … تغييراتي كه بقدري شديد ، غير قابل كنترل و دور از ذهن فرد ايراني بود كه نهايتا باعث انقلابي بنيانين و اساسي در تمام اركان جامعه شد . اين انقلاب در واقع نتيجه همان « ترس از تغيير » بوده و يك ارتجاء و يك بازگشت به عقب كامل محسوب ميشد. در عين حاليكه بهيچوجه نميتوانست كاملا مانند گذشته باشد زيرا كه افراد جامعه ، كمي مزه آزادي را چشيده بودند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از انقلاب و در حاليكه همه مست و سرخوش از پيروزي بودند ، جامعه دچار بهمريختگي طبقاتي شد .كساني كه تا چند سال پيش جزء طبقه « رعيت » محسوب ميشدند اكنون عهده دار كاري بزرگتر از انديشه و توان خود شده بودند … واقعيت اين است كه اينگونه افراد نه آموزشي براي مهتري ديده بودند و نه ذهنيتي از اين كار داشتند و اين خود باعث تغييرات بسياري در جامعه شد بطوريكه تقريبا ديگر هيچكس سر جاي خود نبود . اينها در واقع نسل برادران بزرگتر ما ، يعني كساني كه اكنون حدود 45-50 سال سن دارند بودند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بگذريم … بحث ما راجع به چيز ديگري بود .&lt;br /&gt;در فاصله بسيار كمي از انقلاب ، جنگ شروع شد . جنگي كه 8 سال تمام طول كشيد و در اين مدت فكر و ذهن همه مردم را بخود مشغول كرد . هشت سالي كه در آن تمام مردم فقط و فقط به جنگ و جنگيدن مي‌انديشيدند … و در زير آتش و دود و خاكستر بچه‌هايي رشد كردند كه در واقع نسل امروز من ( يعني 27-32 سال ) را تشكيل ميدهند.&lt;br /&gt;جنگ تمام شد و كساني كه تمام جوانيشان را در جنگ هدر داده بودند وارد بافتهاي جامعه شدند . ساختار اقتصادي جامعه بشدت تغيير پيدا كرده و فاصله طبقاتي بسيار زياد شد . تعداد افراد پولدار و تعداد افراد فقير بسيار زياد شد و محدوديتهايي كه دولت بر روي مردم گذاشته بود كاهش يافت …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;ادامه دارد ...&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-92475108?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/92475108'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/92475108'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2003_04_06_archive.html#92475108' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-92341876</id><published>2003-04-09T22:36:00.000-07:00</published><updated>2003-04-09T22:47:11.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;گاهي يك تصوير گوياي همه چيز است ...&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://us.news2.yimg.com/us.yimg.com/p/ap/20030409/lthumb.1049910072.topix_war_iraq_northern_front_sulf101.jpg"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;آري ...&lt;br /&gt;جنگ خونين ! عراق به پايان رسيد ... جنگي كه آمار تلفات آن از آمار تلفات سوانح رانندگي در20 روز ايران پايينتر بود ... جنگي كه در آن يك ملت با تمام وجود از آب و خاك خود دفاع كردند و وجود پادشاه خود را به حضور بيگانگان ترجيح دادند ... و نشان دادند كه با سنگ و كلوخ از مهاجمان پذيرايي خواهند كرد ... &lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://www.nushazar.de/iraq/iraq11/11.jpg"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;مردم پير و جوان دوش به دوش هم جنگيدند و دشمن را از خاك خود بيرون كردند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و شاد و خوشحال از اين پيروزي به پايكوبي پرداختند ...&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://us.news2.yimg.com/us.yimg.com/p/ap/20030409/lthumb.1049908361.iraq_us_war_jbm104.jpg"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://us.news2.yimg.com/us.yimg.com/p/ap/20030409/lthumb.1049917675.iraq_us_war_jbm107.jpg"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://us.news2.yimg.com/us.yimg.com/p/ap/20030409/lthumb.1049914430.iraq_mich_celebration_dtc108.jpg"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;... و پادشاه خوب همچنان بر مردم مهربان خود حكومت خواهد كرد&lt;br /&gt;و دشتها پر از گل&lt;br /&gt;و سينه ها پر از نور&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سايه پادشاه تا ابد بر سر مردمش خواهد ماند &lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://us.news1.yimg.com/us.yimg.com/p/rids/20030409/s/1049903223.4026605657.jpg"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;آري ...&lt;br /&gt;گاهي يك تصوير گوياي همه چيز است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گوياي همه چيز ...&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-92341876?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/92341876'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/92341876'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2003_04_06_archive.html#92341876' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-91583947</id><published>2003-03-28T19:45:00.000-08:00</published><updated>2003-03-28T19:47:39.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>امروز بعد از 32 روز به خونه برميگردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;10 روزي نيستم ... ببخشيد كه نتوانستم بحث ازدواج را ادامه دهم ... متاسفانه ذهنم خيلي درگير بود ... يك مقدار درگيريهاي كاري ... درگيريهاي قراردادي و اخراجي و اينها !!! ... البته هنوز اخراج نشده‌ام ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو سه شب پيش ، من و هم اتاقي‌ام مجبور شديم كلي براي يكي از بچه ها اداي روانشناسها را دربياريم ... پسره در زمان دانشجويي رفته و نامزد كرده و حالا عين سگ پشيمون شده ... واسم جالب بود ... تمام حرفهايي را كه ميزد من قبلا توي بحثهاي « ازدواج در زمان نامناسب » گفته بودم ... مثال عيني حرفهام بود &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بگذريم ... بحثهاي اون شب تنها نتيجه ايي كه داشت اين بود كه من مغزم دوباره فعال شد و تونستم راجع به ادامه بحث خودمون فكر كنم &lt;br /&gt; ميدونيد چيه ؟!!! ... يواش يواش دارم به اين نتيجه ميرسم كه نميشه گفت ازدواج ، بايد يا نبايد ... بايد و نبايدش را هر كسي براي خودش بايد مشخص كند ... بگذريم ، بعدا ادامه ميدهيم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب ... من بايد بروم&lt;br /&gt;پس تا 10 روز ديگر ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-91583947?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/91583947'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/91583947'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2003_03_23_archive.html#91583947' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-91412194</id><published>2003-03-26T06:26:00.000-08:00</published><updated>2003-03-26T06:31:33.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دو خط موازي زاده شدند . پسركي در كلاس درس ، آنها را روي كاغذ كشيد . آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند . &lt;br /&gt;خط اولي نگاهي پر معنا به خط دومي كرد و گفت : ما ميتوانيم زندگي خوبي داشته باشيم … خط دومي از هيجان لرزيد . خط اولي : … و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ … من روزها كار ميكنم . ميتوانم خط كنار يك جاده متروك شوم … يا خط كنار يك نردبان . &lt;br /&gt;خط دومي گفت : من هم ميتوانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم … يا خط كنار يك نيمكت خالي باشم ، در يك پارك كوچك و خلوت … وه كه چه شغل شاعرانه ايي …&lt;br /&gt;در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچوقت به هم نميرسند &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و بچه ها تكرار كردند ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-91412194?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/91412194'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/91412194'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2003_03_23_archive.html#91412194' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-91179630</id><published>2003-03-22T06:39:00.000-08:00</published><updated>2003-03-22T06:49:16.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>خوب ... يكسال ديگه هم گذشت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چطور بود ؟!!! ... بهش فكر كردين ؟!!! ... من كه خيلي بهش فكر كردم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ميدونيد چيه ؟ ... فكر ميكنم كه پارسال سال خوبي بود ... عيدش كه خيلي خوش گذشت ... خودتون كه بهتر ميدونيد ... متل قو ، مگه ميشه كه بد بگذره ... ساحل ، دريا ، و اون هم تازه پر از پري‌هاي دريايي ( !!! ) ... پر از خوبي ... پر از آواز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پر از مستي و آتش ... پر از بارون&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;بوي موهات زير بارون&lt;br /&gt;بوي گندمزار نمناك&lt;br /&gt;بوي شوره زار خيس&lt;br /&gt;بوي خيس تن خاك&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اونروزها ، روزهاي خوبي بود … آروم بودم … بعد از مدتها آروم شده بودم … ولي با اينحال جاي خالي چيزي را توي سينه ام حس ميكردم … راستش را بخواين ، بعضي وقتها به اونهايي كه تنها نبودن حسوديم ميشد … دلم ميخواست كه من هم تنها نباشم … دلم ميخواست كه ، ديگه تنها نباشم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;جاده هاي مهربوني&lt;br /&gt;رگهاي آبي دستهات&lt;br /&gt;غم بارون غروب&lt;br /&gt;ته چشمهات ، تو صدات&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ارديبهشت كه شد … يك كار خوب پيدا كردم … توي همين منطقه … كاري كه راحت‌تر بود … بهتر بود … پولش بيشتر بود … &lt;br /&gt;ولي ، ولي خيلي چيزها رو هم از دست ميدادم … الان پستي داشتم … 20-30 نفر زير دست داشتم … درسته كه فشار كاري‌ام بالا بود ، درسته كه هر روز و هر شب با اعصابي خرد سرم را روي بالشت ميذاشتم … ولي قدرت داشتم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;اي گل‌آلوده ، گل من&lt;br /&gt;اي تن‌آلوده دل پاك&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخرش تصميمم را گرفتم … و دل را به دريا زدم … هرچه بادا باد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دل تو حجله اين دل&lt;br /&gt;تن تو ارزوني خاك&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا ديگه آرامش داشتم … كارم خيلي راحت شده بود … هم اطاقيم ، متاسفانه ! رفيق چندين و چند ساله‌ام بود … راحت شده بودم … ديگه يه ناظر نفهم نميومد بالا سرم و داد بزنه … ديگه لازم نبود هر روز خودم را تيكه پاره كنم … اومده بودم توي اطاق رو به دريا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;ياد بارون و تن تو&lt;br /&gt;ياد بارون و تن خاك&lt;br /&gt;بوي گل ، تو شوره زار&lt;br /&gt;بوي خيس تن خاك&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا كه فرصت داشتم ، بيشتر به خودم فكر ميكردم … به خودم … به گذشته‌ام … به فرصتهايي كه از دست داده بودم … به فرصتهايي كه ازشون استفاده كرده بودم … به ايني كه هستم … و اوني كه ميخواستم باشم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يواش يواش ديدم كه انگار جاي يه چيزي خاليه … ديدم كه انگار جاي يه نفر ، خاليه … توي سينه‌ام … توي فكرم … توي روحم … ديدم كه خاليه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;b&gt;&lt;i&gt;- مادر&lt;br /&gt; -  بله&lt;br /&gt; -  فكر ميكني الان وقت ازدواجم شده ؟&lt;br /&gt; -  آره … فكر ميكنم كه شده&lt;br /&gt; -  خوب … !!!&lt;br /&gt; -  خوب چي ؟!!&lt;br /&gt; -  من يه نفر را ميشناسم كه فكر ميكنم ، خودشه&lt;br /&gt; -  …&lt;br /&gt; -  …&lt;br /&gt; -  مباركه&lt;br /&gt; -  مباركه&lt;/i&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شهريور … متل قو … دريا و آواز و بارون &lt;br /&gt;دريا … آواز … بارون&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;هميشه صداي بارون&lt;br /&gt;صداي پاي تو بوده&lt;br /&gt;همدم تنهائيام&lt;br /&gt;قصه‌هاي تو بوده&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سال خوبي بود … اميدوارم كه امسال هم سال خوبي باشه … هر چند كه ، الان باز هم تنهام …&lt;br /&gt; آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاآآآآآآي پسرها … پروژه‌ايي كه بشيد اينجوري ميشه … يهو مجبوري كه سال تحويل و 10 روز اول سال را تنها باشيد … البته اشكالي نداره … مهم نيست … اين هم زندگيه &lt;br /&gt;اينجا خيلي سرسبز و قشنگ شده … آخه امسال بارون زياد اومد … رو هم رفته فكر كنم 4-5 باري بارون اومد … تمام دشت سبز شده … هرچند كه تا يك ماه ديگه همشون خشك ميشن … ولي … ولي اون هم مهم نيست … اون هم زندگيه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديشب ، باز يه نم بارون اومد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رفتم زير آلاچيق … يه سيگار روشن كردم … چشمهام رو بستم … صورتم را گرفتم رو به آسمون … و صدام رو ول كردم تو فضا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;وقتي كه بارون ميباره&lt;br /&gt;تو رو ياد من مياره&lt;br /&gt;ياد گلبرگ‌هاي خيس&lt;br /&gt;روي خاك شوره زاره&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-91179630?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/91179630'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/91179630'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2003_03_16_archive.html#91179630' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-90802660</id><published>2003-03-16T05:52:00.000-08:00</published><updated>2003-03-16T06:02:06.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>باباي عرفان حرف جالبي زد &lt;br /&gt;گفت : « همش بستگي به مزاج آدما داره … نه ميشه نهي كرد نه امر »&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فكر ميكنم كه يه جورايي داره درست ميگه … ازدواج ، براي بعضي آدمها خوبه ، چون اونها رو در راهشون كمك ميكنه … براي بعضيها لازمه ، چون اونها رو توي راه مياره … و براي بعضيها مضر … چون بكل از راه پرتشون ميكنه&lt;br /&gt;ببينيد ، تمام بحث بر سر « راه و مسير انسان براي زندگي » است . يعني در مرحله نخست ، اين انسان است كه بايد راه ، مسير ، و هدف خود را از زندگي بشناسد … &lt;br /&gt;كامنتهايي را كه دوستان براي بحث « ازدواج … بايد ؟ يا نبايد ؟ » گذاشتند ببينيد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماندانا گفته كه « &lt;i&gt;زندگي در حركت معني پيدا ميكند و گرنه انسان در ركود ميميرد … ازدواج يك حركت بنيادين است مانند تولد &lt;/i&gt;» &lt;br /&gt; و آيا اين « حركت » حتما بايد از مسير ازدواج بگذرد ؟!!! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شقايق گفته : « &lt;i&gt;بالاخره همه بايد روزي توي بازي شركت كنند &lt;/i&gt;» &lt;br /&gt; و آيا واقعا نميشه « حركت » كرد و توي اين « بازي » شركت نكرد ؟!!! … يا نميشه قوانين « بازي » را عوض كرد ؟!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;افشين پسر خاله گفته كه : « &lt;i&gt;تا وقتي بشه عشق و هوس را از توي خيابون جمع كرد كسي ازدواج نميكنه &lt;/i&gt;» &lt;br /&gt; آيا همه زندگي عشق و هوسه ؟!!! … آيا ازدواج ، از علافي خسته شدنه ؟!! … آيا ازدواج ، «شب، زودي بيا خونه» است ؟!!!! … و از همه اينها گذشته آيا دوستيهاي پيش از ازدواج يا همون عشق و هوس پيش از ازدواج ، براي يادگيري « بي مسئوليتي » است ؟!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روكسانا ، دوست خوبي كه نسبت به من لطف فراواني داشته ، ميگويد: « &lt;i&gt;ازدواج كردن به قصد داشتن شريكي براي شاديها و ناكاميها و با هدف همراهي و همدلي خيلي خوبه ، ولي براي رفع نياز و يا تكيه كردن و يا فرار از موقعيت نتيجه خوبي نداره &lt;/i&gt;» … اين يعني يك تعريف كلاسيك از ازدواج&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; ولي واقعا هر كدام از ما چقدر با اين مفاهيم آشنا هستيم ؟؟؟ … تا چه ميزان معني همراهي و همدلي را ميدانيم ؟؟؟ … يا حتي اصولا چرا بايد براي شاديها و براي ناكاميها ، شريك داشته باشيم ؟؟؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; اينها مسائلي است كه هيچكدام از ما نميدانيم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-90802660?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/90802660'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/90802660'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2003_03_16_archive.html#90802660' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-90519586</id><published>2003-03-11T05:23:00.000-08:00</published><updated>2003-03-11T05:25:00.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;من ،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گرفتار سنگيني « سكوتي » هستم ، كه گويا &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پيش از هر « فريادي »&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لازم است&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-90519586?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/90519586'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/90519586'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2003_03_09_archive.html#90519586' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-90400066</id><published>2003-03-09T05:53:00.000-08:00</published><updated>2003-03-09T05:53:05.763-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>خوب ، تنبلي ديگه بسه !!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در بحثهاي قبلي راجع به « ازدواج در زمان نامناسب » صحبت كرديم . فكر ميكنم كه اكنون زمان آن رسيده باشد كه راجع به خود « ازدواج » صحبت كنيم . نظر شما در اين رابطه چيه ؟!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بايد ازدواج كرد ؟ … يا نبايد ؟&lt;br /&gt;مساله اين است …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوشحال مي شم نظراتتون رو بدونم … اينجوري بهتر ميشه بحث كرد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-90400066?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/90400066'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/90400066'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2003_03_09_archive.html#90400066' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-90232259</id><published>2003-03-06T03:28:00.000-08:00</published><updated>2003-03-06T03:28:12.653-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دوست عزيزم ، آقاي فرهمند چيزهايي گفتند كه لازم ديدم توضيحاتي بدهم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوست عزيز ... حرفت را در مورد « تصميم گيري بر خلاف ميل » قبول دارم ... شغل من به من ياد داده كه در هر مورد ، تمام امكانات موجود را در نظر گرفته و بعد از بررسي و تجزيه و تحليل آنها تصميم گيري كنم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; چيزهايي كه خواندي يك جور بلند بلند فكر كردن بود ... يك جور مشغله ذهني ... دوستان قديميتر ميدانند كه من بعضي وقتها افكارم را تايپ ميكنم ... چيزهايي را كه ميبينم و حس ميكنم را ... بدون هيچگونه سانسور ... حتي BackSpace هم نميزنم ... چون با اينكارم به فكرم خيانت كرده ام ... در اينجا هم شما يكي ديگر از مشغله هاي من را خواندي ...  و تصميم نهايي را در پايان آن ... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شايد متوجه چيزي نشدي ... و براي اينكه بيشتر متوجه شوي ميگويم كه تصميم گرفتم كه كوتاه بيايم چون « او » مهمتر است ... چون « او » مهمترين است ... چون « او » را نميتوان با كسي ديگر مقايسه كرد ... چون « او » آمده است كه ديگر كسي نباشد ... كه ديگر چيزي نباشد ... كه ديگر تنهائي نباشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من ، بزرگتر و قويتر از اين هستم كه بخواهم « او » را ناراحت كنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-90232259?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/90232259'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/90232259'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2003_03_02_archive.html#90232259' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-90172198</id><published>2003-03-05T04:38:00.000-08:00</published><updated>2003-03-05T04:46:16.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ميدونين چيه ؟!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يكي از سخت ترين كارها در زندگي اينه كه در مورد مساله‌ايي بخواهيم بين عقل و احساس يكي را انتخاب كنيم … واقعا سخته … من كه از ديروز تاحالا موندم چكار كنم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نميدونم &lt;br /&gt;يه روز ديگه رو از دست بدم … يا كه دلش را بشكونم و كاري رو كه فكر ميكنم درسته انجام بدم !!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نميدونم&lt;br /&gt;توي اين قضيه ، اصلا حرف همديگه رو قبول نداريم … چكار كنم !!! … اگه انجام بدم اعصابش ميريزه بهم … اگر هم انجام ندم ، خودم خودم رو سرزنش ميكنم … نميدونم … &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستي …&lt;br /&gt;قديمها هم همينجوري شد ... نه ؟!!!&lt;br /&gt;من كوتاه اومدم و كوتاه اومدم … چون ارزشش رو نداشت &lt;br /&gt;كوتاه اومدم و كوتاه اومدم … چون دوستيمون مهمتر بود&lt;br /&gt;كوتاه اومدم و كوتاه اومدم … چون اون مهمتر بود … چون دوستي مهمتر بود … چون من ، بزرگتر و قويتر از اوني بودم كه نخوام كوتاه بيام … چون . . .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولي اون ، يه روز برگشت و گفت تو ضعيفتر از اوني هستي كه بشه روت حساب كرد … احمق ، نفهميد كه چرا كوتاه اومدم و كوتاه اومدم …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين حرفها اصلا مهم نيست&lt;br /&gt;من تعطيلات را توي بيابون هستم … و بعدش ميرم اصفهان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همين &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-90172198?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/90172198'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/90172198'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2003_03_02_archive.html#90172198' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-89988302</id><published>2003-03-01T22:54:00.000-08:00</published><updated>2003-03-01T22:58:14.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>من ، بخاطر وضعيت خاص زندگي اين توفيق هر روز نصيبم ميشود كه تقريبا تمامي برنامه هاي تلويزيون را از ساعت 7 بعد از ظهر به بعد ببينم . اين توفيقي است كه اميدوارم هيچگاه دچارش نشويد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نكته ايي كه برايم جالب بود اين است كه چگونه حضرات در حال تبليغ ازدواج در سنين پائين هستند . ازدواج شانزده هزار دانشجو ، تبليغاتي كه در پيرامون آن شد و برنامه هايي كه هر روز حدود ساعت 7 از شبكه 3 پخش ميشود ، همگي دست به دست هم داده اند تا جوانان را ترغيب به ازدواج در سن پائين كنند . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فكر ميكنيد كه ميخواهند چه نتيجه‌ايي بگيرند ؟!!!&lt;br /&gt;آيا فكر ميكنيد كه ميخواهند سنت پيامبر را جاري سازند ؟!!!! … يا اينكه جوانان پي فساد نروند ؟!!! … و يا اصلا دلشان براي كسي سوخته است ؟!!! … نه خير &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اينها از عاقبت كار خودشان ميترسند … چرندياتي كه به اسم دين و مذهب به خورد ملت داده‌اند ، با روشها و سيستم 1400 سال پيش ديگر براي جامعه امروز كاربرد ندارد … امروزه ديگر كسي نميپذيرد كه در سن 15 سالگي ازدواج كند … بله ، براي كسي كه از 5 سالگي چوپان بوده و توي بيابان دنبال علف ميگشته اين خيلي خوب است كه به محض بلوغ جنسي جايي را براي خالي شدن پيدا كند … ولي امروزه نميتوان اين چرنديات را به خورد كسي داد كه حداقل تا سن 18 سالگي مشغول تحصيل است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آري ، راه و روشي كه اينان از زندگي 1400 سال پيش يك مشت عرب كپي برداري كرده‌اند به درد امروز نميخورد … از طرف ديگر طرح فاحشه‌گري اسلامي هم با شكست مواجه شد … توجه داشته باشيد كه اينها 24 سال است كه جلوي طبيعي ترين نياز بشري را گرفته‌اند … و از روزي ميترسند كه اين غده ايي كه در سينه هر جواني رشد كرده است ، بتركد و خودشان را در چركاب و تعفن افكار و عقايد متحجرانه خودشان فرو برد …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزي كه بالاخره خواهد رسيد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-89988302?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/89988302'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/89988302'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2003_02_23_archive.html#89988302' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-89172963</id><published>2003-02-15T20:53:00.000-08:00</published><updated>2003-02-15T20:56:48.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>خوب ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فكر ميكنم كه ديگه بسه ... راستش را بخواهيد خيلي خسته شده بودم ... نوشتن وبلاگ ، توان و انرژي زيادي ازم برده بود ... احتياج به استراحت داشتم ... و فكر ميكنم كه الان زمانش باشد كه دوباره شروع كنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ميدونيد چيه ؟!!!&lt;br /&gt;وقتي تصميم به كاري گرفتيد در آن شك نكنيد ... آن زمان تصميم به رفتن گرفتم ... و رفتم ... اكنون تصميم به نوشتن گرفته ام ... پس مينويسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-89172963?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/89172963'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/89172963'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2003_02_09_archive.html#89172963' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-85002999</id><published>2002-11-24T02:26:00.000-08:00</published><updated>2003-02-15T20:49:03.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>و سرانجام …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشكلاتي كه شخص در آن سنين بحران دچارش ميشود ، همگي راه حلهايي جز اين دارد . ازدواج ، راه حل اين مشكلات نيست . عمده مشكل ما در آن موقعيت ، ناشي از « ترس » است … « ترس از آينده » … ترسي كه با رسيدن به آينده حل ميشود .&lt;br /&gt;ازدواج در آن زمان فقط و فقط سرپوشي است براي اين درد . ما با ازدواج كردن فقط مسير فكريمان را از آينده به حال تغيير ميدهيم . در واقع با اينكار خودمان را سرگرم ميكنيم … خودمان را مشغول ميكنيم تا به آينده مجهول خود فكر نكنيم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولي بعد از چند سال …&lt;br /&gt;وقتي وارد چرخه زندگي شديم … وقتي كه آينده مان روشن و مشخص شد … وقتي از بحران گذشتيم … وقتي از بحراني كه تنها چاره اش گذشت زمان است ، گذشتيم و به آرامش رسيديم … وقتي كه در آن زمان به خودمان ، دور و برمان ، و همراهمان نگاه ميكنيم … آنوقت ممكن است كه ناگهان به خود بگوئيم كه : « واي بر من !!!… « اين » ، « آن » نبود كه ميخواستم »&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن زمان است كه به خود مي آئيم … نه همراه ما ، آن كسي است كه بايد باشد … و نه زندگي ما ، آن چيزي است كه بايد باشد .&lt;br /&gt;همه كارهائي كه نكرده ائيم ، همه جواني كه نكرده ائيم ، همگي به ذهنمان مي آيد … افسوس ميخوريم كه چرا زود تصميم گرفتيم … تازه ياد گردش و تفريح و خوشگذراني با دوستان ميافتيم … تازه ياد عاشق شدن ميافتيم … زندگي تلختر و تلختر ميشود … زندگي ، براي ما ، زهرتر و زهرتر ميشود … &lt;br /&gt;و در پايان ، راهرو ، ميز ، دو نفر در كنار هم ، گريه ، &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ازدواج ، فرآيند پيچيده ايي دارد .  آن را نميتوان به بازي گرفت . زندگي ، بازيچه نيست . ما بايد سعي كنيم كه مشكلات خود را بشناسيم و آنها را از راه صحيح حل كنيم . ما فكر ميكنيم كه براي رفتن ، بايد از نردبان ازدواج بالا برويم . ما همگي فكر ميكنيم كه ازدواج ، پله ائيست براي پيشرفت . ولي اينطور نيست .  ازدواج ، يك نربان نيست … يك پله نيست … &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;« ازدواج ، خود طبقه ائي است از زندگي ، كه براي رسيدن به آن بايد از هزاران فكر و تجربه و احساس ، نرباني ساخت بلند و رفيع … و بايد بر روي آن هر قدم را به آرامي و احتياط برداشت تا بتوان در پايان آن به مرحله ازدواج رسيد … از آنجا به بعد به كمك همراهي كه در آنجا منتظر توست بايد آماده شد ، و نردباني ساخت براي رفتن … رفتن به طبقات بالاتر …  »&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;پايان&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.......................................................................................................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اين آغازي است ، بر يك پايان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;گفتنيها كم نيست &lt;br /&gt;من و تو كم گفتيم …&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اين مدت&lt;br /&gt;ميخواستم مردها را نشان دهم … ميخواستم نشان دهم يك مرد نيز عاشق ميشود … يك مرد نيز دلش ميگيرد … يك مرد نيز گريه ميكند…&lt;br /&gt;ميخواستم نشان دهم كه مردها سنگ نيستند … و اگر چيزي نميگويند از جبر زمانه است &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و نوشتم … از خودم ، و سكوت ، و تنهائي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اينك&lt;br /&gt;تو دوست من ،&lt;br /&gt;بر من خرده مگير … &lt;br /&gt;زيرا كه جبر زمانه از آغاز هر « سلام » ، به پايان « بدرود » ميرسد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;خداحافظ&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-85002999?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/85002999'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/85002999'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_11_24_archive.html#85002999' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-84965310</id><published>2002-11-23T03:10:00.000-08:00</published><updated>2002-11-23T03:16:41.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>حرفهاي زيادي زديم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا اينجا با عوامل مختلفي كه باعث ميشود انسان در « زمان نامناسب » به فكر ازدواج بيافتد آشنا شديم . اينها عوامل عمده ايي بود كه من در دوستان و اطرافيانم ميديدم . هر كدام از آنها به تناسب احوال دروني خود يك  يا چند تا از اين عوامل را براي توجيه ازدواج زود هنگام خود در نظر ميگرفتند .&lt;br /&gt; بسياري از آنها هيچگاه از مشكلات دروني خود حرفي نزدند . اگر پاي صحبتشان مينشستي ميگفتند كه ما ديگر بزرگ شده ايم … بايد به فكر زندگي و آينده مان باشيم … بايد زير فشارهاي زندگي آبديده شد … و ، و ، و …&lt;br /&gt;ولي من با آنها بودم و ميدانستم اينها دروغهايي است كه براي دلخوشي خودشان ميزنند . من ميدانستم كه در درون آنها چه غوغايي است ، چه مشكلاتي دارند ، و چرا به اين راه حل فكر ميكنند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بگذريم .&lt;br /&gt;« ازدواج » هم جذابيت دارد ، هم به انسان استقلال ميدهد و هم آرامش ميبخشد . اما … اما اشتباه در شناخت خود ازدواج است . اشتباه در شناخت ماهيت ازدواج است .&lt;br /&gt;« ازدواج ، يك پيمان دو طرفه براي كمك به آرامش شخصي است » . اگر ازدواج را به اين ترتيب تعريف كنيم دقيقا اشكال قضيه مشخص ميشود .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثالي ميزنم .&lt;br /&gt;شما خسته شده ايد . ميخواهيد استراحت كنيد . ميخواهيد توي يك ماشين بشينيد ، برويد در جاده چالوس ، شيشه ماشين را پايين كشيده و سر خود را از پنجره بيرون كرده و هوا بخوريد . ميخواهيد چشمهايتان را ببنديد ، به موزيكي كه در ماشين پخش ميشود گوش داده و خود را رها كنيد . &lt;br /&gt;خوب … حالا اگر راننده اين ماشين هم دوست داشته باشد دقيقا همين كارها را انجام بدهد ، چه ميشود ؟؟؟ معلوم است … ماشين به ته دره سقوط ميكند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ازدواج هم همينطور است . &lt;br /&gt; در آن سن و سال شخص به دنبال « آرامش » ميگردد . و ميخواهد خيلي راحت سر را به روي شانه كسي گذاشته و استراحت كند . ولي نميداند كه تكيه گاهي را كه يافته خود به دنبال تكيه گاه است . من در اين مدت دلايل زيادي براي ازدواج آوردم . شايد بسياري از شما فكر كنيد كه هر كدام از آنها ميتواند دليل ازدواج باشد . ولي واقعا اگر كسي را كه يافتيم خودش هم به همين دلايل خواهان ازدواج باشد ، آنوقت چه ميشود ؟؟؟ كداميك بايد به ديگري تكيه دهيم ؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;ادامه دارد … &lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-84965310?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/84965310'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/84965310'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_11_17_archive.html#84965310' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-84865390</id><published>2002-11-21T03:59:00.000-08:00</published><updated>2002-11-21T04:13:21.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>بارانه حرفهاي قشنگي زده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين رفيق ما قلم خيلي جالبي داره ... كسي را نديدم كه اينجوري بنويسه ... هيچكس را &lt;br /&gt;اون واسه خودش مينويسه ... واسه دلش ... حرفهايي را كه هر كسي توي آينه به خودش ميگه را توي بلاگش مينويسه ... &lt;br /&gt;بارانه امروز راجع به خداش صحبت كرده بود ... اون از خصوصيات خداي خودش گفته بود : « خداي من مهربونه و دوست داره منم مهربون باشم ، به بعضي چيزها سخت گيره و دوست داره منم به بعضي چيزها سخت گير باشم ، زيباست و دوست داره منم زيبا باشم ، بعضي بنده ها رو تحمل مي کنه و دوست داره منم تحمل کنم ... ... خداي من کامله کامله و دوست داره منم رو به تکامل باشم ... »&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فقط يه سوال ، دقت كرديد خداي هر كسي همونجوريه كه خود اون شخص ميخواد ؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خداي من نامنظم و شلخته است ، همه چيزش بهم ريخته است ... همه چيز را حسابي شلوغ پلوغ ميكنه ... دوست داره هر اتفاقي هيجان داشته باشه ... از تكراري شدن خسته ميشه ... دوست داره همه چيز جديد ، و همه چيز تازه باشه ... اون هميشه سرزنده و سر حاله ، خداي من خيلي باحاله ... &lt;br /&gt;بعضي وقتها ميره توي رودخونه و شنا ميكنه ... انقدر محكم دست و پا ميزنه و شالاپ شلوپ ميكنه كه همه جا خيس ميشه ، انگار سيل اومده ... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعضي وقتها هم دلش ميگيره ... مثل من ... ميره و پشت اون كوه بلند كه همه جاش رو جنگل پوشونده ميشينه ... بعد يه سيگار روشن ميكنه ... و بعد دودش را ميده توي آسمون ... مثل ابر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعضي وقتها هم انقدر دلش ميگيره كه ميزنه زير گريه ... هاي و هاي گريه ميكنه ... گوله گوله اشك ميريزه ... مثل بارون ... هق هق ميكنه ... شونه هاش از شدت گريه تكون ميخورن ... درست مثل من&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; بعضي وقتها هم حالش از من بهم ميخوره ، باز هم مثل خود من ... اونوقته كه ديگه وايميستيم تو روي هم ... چشمهامون رو ميدوزيم تو چشم همديگه ... دستهامون را قفل ميكنيم توي هم ... و با هم كشتي ميگيريم ... هي زور ميزنيم ، هي زور ميزنيم ... از سر شب ، تا دم صبح &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولي آخرش ... ولي آخرش مثل دو تا رفيق ، دست هم رو ميگيريم و با هم قدم ميزنيم ... توي كوچه ها آواز ميخونيم ... من با خدام خيلي رفيقم ... اون هم با من خيلي رفيقه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خداي من ، دوست داره كه من بعضي وقتها تو روش وايستم ... و باهاش كشتي بگيرم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-84865390?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/84865390'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/84865390'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_11_17_archive.html#84865390' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-84796277</id><published>2002-11-19T19:40:00.000-08:00</published><updated>2002-11-19T19:40:52.276-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>راجع به « نياز جنسي » صحبت كرديم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; گفتيم كه همه انسانها چنين نيازي را در خود احساس ميكنند . و همچنان گفتيم كه در مملكت ما بخاطر وضعيت خاص قوانين آن نميتوان اين نياز را به راحتي برآورده ساخت .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واقعيت اين است كه اين نياز طبيعي به شخص فشارهاي فراوان روحي وارد ميكند . بطوريكه در بسياري از مواقع شخص از حال طبيعي خود خارج شده و حتي دچار جنونهاي آني شده و اين جنون بصورت آزارهاي جنسي و تجاوز خود را نشان ميدهد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جواني كه اين نياز را در خود احساس ميكند و مدت زمان زيادي از وقت خود را براي حل اين مشكل تلف ميكند ، رفته رفته از اين وضع خسته شده و به فكر راه حل جديدي مي افتد . اين جوان مدت زمان زيادي را در كوچه و خيابان گذرانده ، احتمالا تجربه هاي جنسي خياباني را با وجود مشكلات خاص خودش گذرانده  و اكنون به جايي رسيده است كه ديگر رمقي براي اين راه حل ندارد . او به علت مشغوليات زياد وقت اينكه به دنبال راه حلهاي كوتاه مدت اينچنيني بگردد را ندارد .&lt;br /&gt; از طرف ديگر  به علت تجربه هاي بيشتر زندگي و بالاتر رفتن سن و پختگي بيشتر ، ميفهمد كه واقعا راه حل برآورده ساختن نياز جنسي ايني نيست كه تا بحال انجام ميداده . نياز جنسي وقتي با هر كس و ناكسي رفع شود در پايان چيزي جز نفرت در بر نخواهد داشت .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شخص مورد صحبت ما اندك اندك به دنبال راه حل ميگردد . خوب … طبيعي است كه راه حلي بجز ازدواج به ذهنش نميرسد .ولي اگر از او بپرسي امكان ندارد بگويد كه بخاطر مسائل جنسي چنين تصميمي را گرفته است . در راستاي اينكه او هنوز در ذهنش رابطه جنسي را يك رابطه ناپاك ميداند ، هيچگاه در اين مورد صحبتي نميكند . ولي واقعيت اين است كه بسياري از ازدواجهايي كه در سنين پايين اتفاق ميافتد بخاطر « مسائل جنسي و فشارهاي ناشي از آن » است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;« مشكل جنسي » ، مشكل همه ما است .&lt;br /&gt;مشكلي كه يك مساله ساده طبيعي را به پيچيده ترين موضوع براي جوان ايراني تبديل كرده است . اين مشكل در آينده به دو صورت عمده خود را در زندگي هر جواني نشان خواهد داد .&lt;br /&gt;اولين مشكل آن ، همين موضوعي است كه من سعي دارم درباره آن صحبت كنم ، يعني « ازدواج در زمان نامناسب » . مشكلي كه در اين رابطه پيش مي آيد اين است كه وقتي شخص بخاطر مسائل جنسي خود مجبور به ازدواج ميشود به احتمال بسيار زياد پارامترهاي بسيار مهم ديگر را براي انتخاب همسر و اساسا براي پايه ريزي يك ازدواج موفق در نظر نميگيرد . و اين مشكل خود را در جاي خودش نشان خواهد داد .&lt;br /&gt;دومين مشكلي كه پيش مي آيد عدم شناخت جوانان از مسائل جنسي است . شناختي كه واقعا لازمه يك زندگي خوب و با آرامش است . دقت بفرماييد كه جواني كه رابطه جنسي را از خيابان و يا از طريق فيلمهاي سوپر ياد گرفته و آن را در زيرزمين خانه تمرين ميكند قطعا نميتواند آموزش درستي از اين موضوع داشته باشد .&lt;br /&gt;در همين راستا وبلاگ بسيار خوب و ارزشمند « سرزمين رويايي » را به شما معرفي مي كنم . در اين وبلاگ اصول صحيح روابط جنسي و روابط زن و مرد آموزش داده ميشود .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;ادامه دارد …&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-84796277?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/84796277'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/84796277'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_11_17_archive.html#84796277' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-84698107</id><published>2002-11-17T23:59:00.000-08:00</published><updated>2002-11-17T23:59:21.070-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>و اما يك عامل مهم …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عامل مهم ديگري كه در اين رابطه نقش دارد عامل « نياز جنسي » است . نياز جنسي يك نياز طبيعي است كه در هر انسان نرمالي وجود دارد . اين نياز خود وسيله ايي براي توليد مثل در ميان تمامي جانداران ميباشد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اين مورد حرفها زيادي گفته ميشود كه شايد در اينجا لازم نباشد من به خيلي از آنها بپردازم . متاسفانه به علت آموزشهاي بسيار غلطي كه از بچگي به ما داده اند ، اكثريت ما از اين نياز به صورت يك « عامل حيواني » ياد ميكنيم . عاملي كه باعث سقوط « اخلاق » ميشود !! به ما ياد داده اند كه اين حس ، و اين نياز را در خود بكشيم . به ما گفته اند كه اگر به يكي از بديهي ترين نيازهاي بدن خود پاسخ بدهيم دچار گناهي بسيار بزرگ شده ايم  و … &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از ما ميخواهند كه آن را در خود بكشيم ... از ما ميخواهند كه اين نياز را ناديده بگيريم ... از ما ميخواهند كه 10 سال ديرتر بزرگ شويم . &lt;br /&gt;در ذهن ما كرده اند كه اين « نياز » نيست … چيزي را كه حس ميكنيم ، ميبينيم ، و در گوشت و پوست و روحمان است فقط و فقط تلاش شيطان است براي دور ساختن افكار ما از خدا … گفته اند كه يك جوان مومن ، هيچگاه تا قبل از ازدواج اين نياز را در خود حس نميكند … من نميدانم ، آيا جوانان مومن بعد از ازدواج بالغ ميشوند ؟!!!! …. من از همينجا فرياد ميزنم :&lt;br /&gt;آهاي …. جوان مومني كه در خود نياز جنسي را احساس نميكني … به دكتر غدد مراجعه كن  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هر حال مساله ايي كه وجود دارد و آن را نميتوان كتمان كرد وجود اين نياز ، طغيان اين نياز ، و چگونگي پاسخ به اين نياز است . يك انسان طبيعي حدودا در 15 سالگي بالغ ميشود . يعني بدنش شروع به ترشح هورمونهايي ميكند كه قدرت توليد مثل را به او ميدهد . همزمان با اين تغييرات ، انسان نسبت به آميزش جنسي احساس نياز كرده و سعي در خالي كردن خود مينمايد . ارضاء جنسي بصورت اصولي و علمي تاثير بسيار زيادي در آرامش افراد از لحاظ فكري و رواني دارد . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هر حال « نياز جنسي » در هر شخصي وجود دارد و بايد به آن پاسخ گفت . متاسفانه به خاطر مسائل و محدوديتهايي كه براي ما در اين مورد بوجود آمده ،  پاسخگويي به اين نياز بصورت يكي از بحث برانگيزترين مسائل جوانان در آمده است . نيازي كه وقتي بصورت اصولي برآورده نميشود ، بصورت آزارهاي خياباني و تجاوز بروز ميكند . &lt;br /&gt;واقعا براي يك جامعه بسيار ننگ آور است كه تمام فكر و ذكرش بديهي ترين امر ممكن در دنياي امروز باشد . واقعا جواني كه تمام وقت و نيرويش را صرف حل اين مشكل ميكند چگونه ميتواند به سازندگي و پويايي مملكت فكر كند ؟!!! جواني كه تمام آموزشهاي جنسي اش را در كوچه و خيابان بدست آورده ، چگونه ميتواند در آينده با همسرش يك رابطه موفق داشته باشد ؟!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين ظلمي بوده كه به ما كرده اند . &lt;br /&gt;ما را از طبيعي ترين حقوق خودمان باز داشته اند و كاري كرده اند كه بجاي فكر و انديشه در راه كشورمان ، فقط به اين مسائل بيانديشيم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بگذريم … حرفهايم طولاني شد &lt;br /&gt;فردا در اين مورد بيشتر صحبت خواهيم كرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;ادامه دارد …&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-84698107?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/84698107'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/84698107'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_11_17_archive.html#84698107' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-84647385</id><published>2002-11-16T20:46:00.000-08:00</published><updated>2002-11-16T21:08:45.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>تا بحال شطرنج بازي كرده ايد ؟!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر شطرنج بازي تان در حد من باشد ( البته لازم به ذكر است كه تخصص اصلي من در « منچ و مار و پله » ميباشد !!! ) ميدانيد كه اگر وزيرتان در جايي گير افتاده و محاصره شده باشد و نتواند حركت كند ، تمام سيستم فكري شما بهم ميريزد . در چنين موقعيتي اگر بطور ناگهاني يك راه فرار باز شود ، شطرنج باز حرفه ايي! بلافاصله تمامي نقشه هاي دفاعي و هجومي خود را كنار گذاشته و فقط وزيرش را از محاصره خارج ميكند . و معمولا اين حركت بدون فكر ، باعث از دست رفتن بازي ميشود .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بگذريم &lt;br /&gt;در اينجا شخص مورد بحث ما كسي است كه براي خودش و زندگي و آينده اش برنامه ريزي كرده است . يك برنامه خوب و اصولي … اينكه تا چند سال درس بخواند ، بعد از آن يك شغل مناسب پيدا كند ، مدتي كار كرده ، پولي پس انداز كرده و بعد از آن تشكيل خانواده بدهد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا اينجاي كار ايرادي ندارد . &lt;br /&gt;ولي بطور ناگهاني و در زمان نامناسب ، « خورشيد » ميدرخشد … شخص مورد بحث ، با كسي آشنا شده و او را داراي موقعيت بسيار خوب ميپندارد . شخص فكر ميكند كه اين « موقعيت » براي او يك « شانس » است و نبايد آن را از دست داد . فكر ميكند كه اگر اين « موقعيت » را از دست بدهد ديگر هيچگاه يك چنين « موقعيتي » نصيبش نخواهد شد . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در چنين لحظه ايي او تمام حواسش را از دست ميدهد . برنامه هاي دفاع و هجومي را كه براي آينده اش ريخته بود فراموش كرده ، و تمام فكر و ذكرش متوجه از دست ندادن « موقعيت » بدست آمده ميشود . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين طرز فكر دو ايراد بسيار بزرگ دارد كه چون تا حدودي با موارد قبلي تفاوت دارد من در همينجا به آن ميپردازم :&lt;br /&gt;اولين ايراد اين است كه اين شخص در مرحله ايي از زندگي ، تمام برنامه هاي آينده اش را بهم ميريزد براي رسيدن به مرحله ايي ديگر از زندگي . او بدون اينكه توانسته باشد پايه ها و اساس داشتن يك زندگي مشترك را فراهم كند و بدون اينكه از لحاظ فكري ، احساسي و مالي به بلوغ كامل و بلوغ اجتماعي برسد پا در مرحله بعدي ميگذارد . اين شخص از « ترس » اينكه مبادا ديگر چنين « موقعيتي » را بدست آورد دست به اينكار ميزند . &lt;b&gt;او از « آينده » خود ميترسد &lt;/b&gt;. ميترسد كه ديگر نتواند براي برنامه خود در چند مرحله آينده ، « موقعيت » مناسبي پيدا كند . مرحله ايي كه طبق برنامه ريزي خودش چندين سال طول ميكشد تا به آن برسد …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دومين ايرادي كه به آن وارد است در « شناخت » موقعيت مناسب است . يك چنين شخصي كه خود هنوز به بلوغ فكري نرسيده است ، قطعا نميتواند شناخت مناسبي از « موقعيت » نيز داشته باشد .&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;متاسفانه در بسياري از اين موارد ، موقعيت ياد شده ، « زيبايي » است . بيشتر اين افراد كساني هستند كه شخص بسيار زيبايي را پيدا كرده اند . « زيبايي » را ملاك همه چيز قرار داده اند و تمام زندگي و آينده شان را بر مبناي چيزي گذاشته اند كه اصولا « ماندگار » نيست .&lt;br /&gt;موارد ديگري « موقعيت » را در خانواده و والدين طرف مربوطه ميدانند . اينكه كسي را پيدا كرده اند كه خانواده بسيار خوبي دارد را  براي توجيه « ازدواج در زمان نامناسب »  بيان ميكنند.&lt;br /&gt;و در موارد ديگري كه اين نيز متاسفانه بسيار رايج است « موقعيت » را در وضعيت مالي خوب طرف ميدانند . اينكه كسي را پيدا كرده اند كه از لحاظ مالي وضعيت خوبي دارد را « موقعيتي » ميدانند كه نبايد از دست داد . در واقع با پول ازدواج كرده و پايه و اساس زندگي خود را بر ماديات قرار داده اند .&lt;br /&gt;البته موارد ديگري هم هست كه كمتر اتفاق ميافتد و ما به آنها نميپردازيم . به هر حال اتفاقات بعدي را ميتوان حدس زد … &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;كيش و مات &lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;ادامه دارد …&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-84647385?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/84647385'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/84647385'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_11_10_archive.html#84647385' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-84611245</id><published>2002-11-15T22:11:00.000-08:00</published><updated>2002-11-15T22:15:08.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ديشب دلم گرفته بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بدجوري هواي نازدارخانم را كرده بودم . ياد شب نامزديمان افتاده بودم . شبي خاطره انگيز و زيبا ، سرشار از شادي و سرور …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;ببين از تو چه پنهون &lt;br /&gt;دلم هوات رو كرده&lt;br /&gt;هواي صحبتهاي &lt;br /&gt;تو آشنا را كرده&lt;br /&gt;ميخوام هزار و يكشب&lt;br /&gt;بشينم پاي حرفات&lt;br /&gt;نگاهم را بدوزم&lt;br /&gt;به اون غنچه لبهات …&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديشب ،&lt;br /&gt;باز هم دلم گرفته بود . نازدار من ، در فكرم ، در مغزم ، در جانم ميرقصيد و من با تمام وجود لمسش ميكردم . حسش ميكردم . خودش را ، نبودنش را …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;ببين از تو چه پنهون&lt;br /&gt;قشنگ نازنينم&lt;br /&gt;نميخوام ، نميتونم&lt;br /&gt;كه دوريت را ببينم&lt;br /&gt;تو چشمهاي قشنگت&lt;br /&gt;يه آسمون ستاره است&lt;br /&gt;تبسم روي لبهات&lt;br /&gt;برام عمر دوباره است …&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديشب ، دلم بدجوري گرفته بود .&lt;br /&gt;دوستان ، تنهايم نگذاشتند . همگي دور هم جمع شديم . من بودم ، آدمك بود ، دريا ، غروب و يك جام مي &lt;br /&gt; آدمك ، ساكت بود . من ، ميخواندم   &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;از تو چه پنهون كه شبها&lt;br /&gt;تو به خوابم مياي&lt;br /&gt;بنده نوازي ميكني&lt;br /&gt;به سراغم مياي&lt;br /&gt;دل من را با خود ميبري&lt;br /&gt;تو به شهرهاي دور&lt;br /&gt;تو قصر رويا ميشوني&lt;br /&gt;تو يه دنياي نور …&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خورشيد غروب ميكرد و جام خالي ميشد . هر لحظه ، هر دقيقه ، آن مايع شفاف و تلخ ، جانم را گرمي ميبخشيد و روحم را پرواز ميداد …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;اگه مثل يه سايه&lt;br /&gt;برات باري نباشم&lt;br /&gt;ميخوام حتي يه لحظه&lt;br /&gt;ازت جدا نباشم …&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الكل ، در رگهايم جريان يافت .  گرما ، وجودم را فرا گرفت . روح ، از تنم خارج شد . عشق ، در جلوي من ايستاد .&lt;br /&gt; و من فرياد زدم :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;ميخوام تو باغ چشمهام&lt;br /&gt;گل روي تو باشه&lt;br /&gt;توي خلوت دستهام&lt;br /&gt;سر زلف تو باشه …&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از تو چه پنهون&lt;br /&gt;ديشب ، دلم گرفته بود .&lt;br /&gt;من بودم و خودم … &lt;br /&gt;من ماندم و خودم و سكوت و تنهايي &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-84611245?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/84611245'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/84611245'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_11_10_archive.html#84611245' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-84611181</id><published>2002-11-15T22:09:00.000-08:00</published><updated>2002-11-15T22:09:25.316-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ادامه بحث را امروز بعد از ظهر مينويسم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-84611181?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/84611181'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/84611181'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_11_10_archive.html#84611181' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-84520032</id><published>2002-11-14T03:10:00.000-08:00</published><updated>2002-11-14T03:23:45.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اگر شما تشنه باشيد چه ميكنيد ؟!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طبيعي است كه ميرويد ، در يخچال را باز كرده و آب مينوشيد . به عبارت ديگر شما انتظار داريد كه در يخچال آب خنك بيابيد . و به عبارت دقيقتر انتظار نداريد كه در كمد بتوانيد آب خنك پيدا كنيد و در يخچال بدنبال آب ميگرديد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;!!!!!!!!!!!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هميشه به ما گفته اند كه « ازدواج ، آرامش بخش است!‌ ». هميشه گفته اند كه اگر ميخواهيم به آرامش ذهن و خيال برسيم بايد به دنبال شريك مناسبي براي زندگي بگرديم و تنها و تنها راه آن ازدواج است . به ما گفته اند كه انسان با ازدواج از خطرها دور ميماند! ، شيطان نميتواند ما را گول بزند!! ، و ما قبل از ازدواج موجود كاملي نيستيم!!! .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شخص مورد بحث ما دچار بحرانهاي روحي است . ( اين را ديگر فهميده ايم ! ) شخص به دنبال آرامش ميگردد . از فكر كردن به خودش ، آينده اش ، و سرنوشتش خسته شده است . دچار تغييرات روحي شديد ميشود . به همه چيز و همه كس مشكوك است . دنيا را پر از تباهي و پوچي ميبيند . انديشه هاي نيهليستي به شدت در سرش موج ميزند و به دنبال « دستاويزي » براي فرار از اين گرداب ميگردد . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عده ايي به پوچگرايي ميپردازند .  دنيا را بيهوده خوانده و خود را در هيچ غرق ميكنند . اين قبيل افراد معمولا از لحاظ شخصيتي بسيار ضعيف و شكننده هستند و معمولا خود را در پشت دود و افيون پنهان ميكنند .&lt;br /&gt;عده ايي ديگر به سمت دين و مذهب ميروند . خود را با وعده دنيايي ديگر ، رحمت و حكمت خداوند و پايان سياهي و تباهي به دست « موعود » مشغول ساخته و بحران ذهني خود را در مذهب گم ميسازند .&lt;br /&gt;و اما شخص مورد بحث ما كه به دنبال آرامش ميگردد … او از زمان بچگي شنيده است كه « ازدواج ، راه رسيدن به آرامش است ! » . شنيده است كه با ازدواج تمام مشكلات روحي اش حل ميشود . شنيده است كه با ازدواج به تكامل! ميرسد . شنيده است كه …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طبيعي است كه او براي فرار از خود ، براي فرار از مشكل ، براي رهايي از بحران ، براي آرامش ، براي راحتي ، براي تكامل ، و براي حل هزاران مشكل ديگر خود ، تنها و تنها راه ممكن را ، « ازدواج » ميبيند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و در اين زمان در يخچال را باز كرده و به دنبال آب ميگردد !!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;ادامه دارد …&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-84520032?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/84520032'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/84520032'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_11_10_archive.html#84520032' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-84466989</id><published>2002-11-13T03:31:00.000-08:00</published><updated>2002-11-13T03:41:23.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>و اما مورد بعدي …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شخص مورد نظر ما وارد جامعه شده است و در برخورد با افراد مختلف و مسائل مختلف تجربه هاي گرانبهايي بدست آورده است . اين شخص  با استفاده از كتاب ، فيلم ، اينترنت ، روزنامه و بسياري چيزهاي ديگر به مقدار زيادي اطلاعات در حافظه خود دارد و به كمك آنها در بحثهاي مختلف شركت كرده و تمام حريفان را با سخنرانيهاي خود از ميدان بدر ميكند .&lt;br /&gt;اين شخص رفته رفته حس ميكند كه به استقلال فكري رسيده است . به اندازه كافي بزرگ شده و ميتواند كليه مسائل را با استفاده از دانش خود تحليل كرده و به قول معروف ميتواند گليمش را از آب بيرون بكشد .او فكر ميكند كه ديگر به اندازه ائي داراي عقل و شعور شده است كه بتواند خير و صلاح خود را تشخيص داده و خود را از مشكلات دور نگاه دارد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين شخص بعد از مدتي با والدين خود دچار مشكل خواهد شد . او نميتواند نصيحتهاي آنها را گوش دهد و از سفارشات آنها به شدت ناراحت شده و تصور ميكند كه آنها هنوز به چشم يك بچه به او نگاه ميكنند . اين برخوردها به تدريج زياد شده و بارها و بارها به برخوردهاي لفظي شديد و حتي برخوردهاي فيزيكي منجر ميشود .&lt;br /&gt;شخص در چنين حالتي در حاليكه كاملا به خود اعتماد دارد نسبت به قوانين جاري در منزل اعتراض ميكند . قوانيني همچون ساعات بازگشت به خانه ، ديد و بازديدهاي فاميلي و بسياري نمونه هاي ديگر . &lt;br /&gt;اين شخص كاملا توانايي وضع نمودن قانون را در خود ميبيند . قوانيني كه احتياجات او را بر طرف ساخته و در عين حال هيچگونه خطر خاصي براي او نداشته باشند . اين فرد در گامهاي اول سعي در عوض كردن قوانين حاكم بر خانه ميكند . سعي ميكند به همگان بفهماند كه او بزرگ شده و خودش ميتواند خير و شر را از هم تشخيص دهد و خواستار اين ميشود كه به او آزادي و آرامش بيشتري بدهند . توجه داشته باشيد كه او به اين آرامش براي انديشيدن و همچنين براي پيدا كردن راه حلي براي مشكل اصلي خود يعني « آينده مبهم » احتياج دارد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طبيعي است كه تغيير قوانين داخلي يك خانواده كار آساني نيست . قوانيني كه دو جوان قديم يعني پدر و مادر به آن رسيده اند و آنرا مطابق با علايق شخصي خود تنظيم كرده اند.&lt;br /&gt; شخص مورد بحث در حاليكه شديدا بخاطر انديشيدن به « آينده مبهم » تحت فشار است و در حاليكه به دنبال جايي براي رسيدن به آرامش و خالي شدن و در يك كلمه جايي براي فرار از فشارهاي روحي ميگردد به اين نتيجه ميرسد كه احتياج به جايي دارد كه خودش بتواند قوانين آن را وضع كرده و آرامش مورد نظر خود را در آنجا بدست آورد . جايي كه بتواند در آن براي خود زندگي كند و بطور كلي جايي كه در آن « استقلال » داشته باشد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين شخص  استقلال يافتن را در « تشكيل خانواده » ميبيند و حس ميكند براي مستقل بودن و براي رسيدن به آرامش تنها راه ممكن « ازدواج » است و لاغير . &lt;br /&gt;پس بخاطر « مستقل شدن » و « رسيدن به آرامش » به سمت ازدواج گام برميدارد . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و طبق معمول در چنين مواقعي « خورشيد » ميدرخشد !!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;ادامه دارد …&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-84466989?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/84466989'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/84466989'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_11_10_archive.html#84466989' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-84416276</id><published>2002-11-12T05:43:00.000-08:00</published><updated>2002-11-12T05:51:18.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>من در اينجا ميخواهم راجع به عواملي كه باعث ميشود جوانان در زمان و موقعيت اشتباه به فكر ازدواج بيافتند صحبت كنم . طبق يك برآورد سريع بيش از هفت مورد از اين عوامل به ذهنم رسيد كه سعي خواهم كرد هركدام را به تفضيل بيان كنم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جوان ما از محيط بسته ايي مانند دبيرستان پا به محيط بزرگتري مانند دانشگاه و يا بازار كار ميگذارد . طبيعي است كه به مقدار بسيار زيادي به آزاديهايي كه دارد افزوده ميشود . اطلاعات بيشتري از جامعه كسب كرده و با افراد ديگر آشنا ميشود . &lt;br /&gt;اين جوان دوست دارد كه تفريحات جديدي را امتحان كند . با دوستان جديد گرم ميگيرد . برنامه ها و سرگرميهاي جديدي را پيدا ميكند و آرام آرام يك جمع نسبتا بزرگ از افراد را ( حدود 10 – 20 نفر ) دور خود ميبيند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين گروهها دوست دارند كه برنامه هاي دسته جمعي ترتيب دهند . هر كاري را كه ميخواهند انجام دهند ، به همديگر خبر داده و با هم آن كار را انجام ميدهند . كوه رفتن ، فوتبال بازي كردن ، سينما رفتن ، استاديوم رفتن و خلاصه بسياري از كارها را با هم انجام ميدهند .&lt;br /&gt;ولي پس از مدتي هر كدام از اعضاء دچار يك بحران روحي ميشود . فكر به آينده ، فكر به آينده ايي مبهم كه در انتظار است . افراد گروه آرام آرام از هم فاصله ميگيرند . ديگر برنامه هاي گروهي جذابيت خود را از دست ميدهند . برخوردهاي كوچك پيش مي آيد و خلاصه گروه به آهستگي متلاشي شده و به گروههاي دو نفره و يا سه نفره كه دوستاني بسيار صميمي هستند تبديل ميشود .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولي باز هم شخص در خلوت خود از اين وضعيت ناراحت و نگران است . فكر آينده لحظه ايي او را رها نميكند . شخص به دنبال راه حلي مي گردد . يك راه فرار …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و در اينجا معمولا شخص ديگري از جنس مخالف پيدا ميشود . همان « خورشيد درخشان » . شخص بسياري از كمبودهاي خود را در او پيدا ميكند . رابطه با يكنفر از جنس مخالف جذابيتهاي خاص خودش را دارد و با توجه به تفاوتهاي ذاتي بين مرد و زن ، هر كدام درصدد كشف اين « موجود ناشناخته » بر مي آيند .&lt;br /&gt;كشف « موجود ناشناخته » خود مدت زمان بسياري به طول مي انجامد . اكتشافي كه بسيار شيرين است . لحظاتي كه تا آن زمان هيچگاه براي شخص پيش نيامده بود . يك سرگرمي بزرگ و يك چالش عظيم فكري پديد مي آيد و اين دقيقا مرحله ايي است كه شخص به اشتباه آن را با « عشق » اشتباه ميگيرد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شخص كه تا آن زمان دچار مشكلات بسياري بود به ناگهان خود را فارغ از مشكلات ميپندارد و فكر ميكند كه « اين » ، « همان » راه حل بزرگ است . و در اينجا متاسفانه دچار اشتباه بزرگتر شده و ازدواج ميكند .&lt;br /&gt;شخص به اين موضوع توجه ندارد كه « مشكلات ، همچنان وجود دارند و هنوز از بين نرفته اند » ، بلكه اين اوست كه « مشكلات را نميبيند » و در واقع مثل كبك سرش را زير برف ميكند . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در حاليكه نميداند كه با آمدن بهار برفها آب خواهند شد …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;ادامه دارد …&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-84416276?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/84416276'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/84416276'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_11_10_archive.html#84416276' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-84360999</id><published>2002-11-11T05:42:00.000-08:00</published><updated>2002-11-11T05:46:07.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>مي خواهم كلي حرف بزنم . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه ما در سالهاي آغازين جواني يك دوره بحران را ميگذرانيم . دوره ائي كه در آن تمام فكرها بهم ميريزد . دوره ائي كه ما هنوز روي هيچ چيزي نميتوانيم حساب باز كنيم . دوره ائي كه در آن آينده ائي مبهم و تاريك پيش رو داريم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جواني را در نظر بگيريد كه سالهاي پاياني دانشگاه را ميگذراند . به چه چيز فكر ميكند ؟! تفريح او چيست ؟! دلمشغولگيهاي او چيست ؟!&lt;br /&gt;در آن سن ، انسان فكر ميكند عقل كل است . فكر ميكند كه ميتواند دنيا را به لرزه درآورد . فكر ميكند كه همه چيز را ميداند . راجع به تمام مسائل اظهار نظر ميكند . از هنر و موسيقي گرفته تا اقتصاد و سياست ، راجع به همه چيز نظر ميدهد و فكر ميكند كه علامه دهر است . وقتي پاي صحبت او مينشيني از سختيهاي فراواني كه در زندگي كشيده صحبت ميكند . ولي سختيهاي زندگي او چه بوده است ؟؟؟&lt;br /&gt;اينكه چند بار در عشق شكست خورده است … اينكه چند بار در دانشگاه اعتصاب راه انداخته است … اينكه چند سال دور از خانواده و در يك شهر غريب زندگي دانشجويي داشته است .&lt;br /&gt;من نميفهمم … اينكه كسي خانه دانشجويي داشته باشد ، هر ماه پدر و مادر حساب بانكي اش را پر كنند ، و تمام ناراحتي اش اين باشد كه هر شب سوسيس بخورد ، اين كجايش سختي كشيدن است ؟!!&lt;br /&gt;جواني كه براي حتي يك ريال پول توي جيبش زحمت نكشيده ، جواني كه تمام قدرتش و تمام ادعايش در جيب پدر و در اعتبار پدرش است ، چگونه ميتواند از زندگي و سختيهاي زندگي صحبت كند ؟!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جوانان ما بسيار پر مدعا ولي توخالي اند . دلم ميخواهد يكي از اينها را ببريد جايي ، مثلا كرمانشاه ، تمام پولهايش را ازش بگيريد و به او بگوييد كه به خانه برگردد . دلم ميخواهد ببينم چكار ميكند !&lt;br /&gt;آيا فكر ميكنيد چند روز كار ميكند تا خرج سفرش را درآورد ؟!! خير … بدون درنگ يك تاكسي دربست ميگيرد و به خانه بر ميگردد و ميگويد : بابا جان ، پول تاكسي ام را بده … و بعد از سختيهاي زندگي و از آبديده شدن مي گويد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما اين كارها هم حدي دارد …&lt;br /&gt;لحظه ائي ميرسد كه ديگر نميتواند به خودش دروغ بگويد … لحظه ائي ميرسد كه ديگر روي اينكه از پدر پول تو جيبي بگيرد را ندارد … چه ميكند ؟؟؟&lt;br /&gt;در لحظه اول براي پول پدر هزاران نقشه ميكشد … در ذهن و خيال خود هزاران شركت و كارخانه و كسب و كار نون و آبدار راه مي اندازد … به پدر گير ميدهد كه زود باش ، به من پول بده من ميخواهم با دوستانم شركت كامپيوتري راه بياندازم … زود باش ، من ميخواهم موبايل فروشي باز كنم … زود باش ، زود باش&lt;br /&gt;و پدر ، پدري كه ميداند اينها توهماتي بيش نيست … پدري كه سرمايه زندگيش را با قطره قطره عرق خود درآورده ، به هزاران حرف نامربوط متهم ميشود … به اينكه &lt;b&gt;ما را درك نمي كند !&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما خود جوان هم كم كم مي فهمد كه چاره كار اين نيست . دوستاني كه در اين راه قدم گذاشته اند و با سر به سنگ خورده اند را ميبيند … دوستاني را كه همان چندرغاز سرمايه خانواده را بر باد داده اند ميبيند و ميفهمد كه اين چاره كار نيست .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;بايد از اين وضع خلاص شد … مغز توان محدودي براي فكر كردن به اين كلاف سر در گم دارد … بايد خلاص شد … بايد فكر را آزاد كرد … چه كنم ؟ … چه كنم ؟ &lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دود … دود … پرده سياهي به روي همه چيز … دود … و ديگر هيچ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;نه ! اين راه نيست … ولي بايد از اين وضع خلاص شد … بايد خلاص شد … بايد فكر را آزاد كرد … چه كنم ؟ … چه كنم ؟&lt;br /&gt;شايد « كسي » باشد ! … شايد « كسي » باشد كه من را از اين وضع خلاص كند … شايد « كسي » باشد كه بتوان به او تكيه كرد … شايد ! نه … حتما « كسي » هست &lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و در اينجا آن « موعود » ، آن « كسي » كه بايد بيايد ، آن « كسي » كه از هزاران سال پيش انسان در مشكلات و سختيها دنبالش مي گردد ، آن « كسي » كه كليد تمام درهاي بسته است ، و آن « كسي » كه مثل « هيچكس » نيست ، جلوه گر ميشود !!!&lt;br /&gt;در سرويس دانشگاه ، در كلاس فيزيك ، در پارك ، در اتوبوس ، در پارتي ، دركافي شاپ … بالاخره در جايي جلوه گر ميشود .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و بطور ناگهاني خورشيد مي درخشد !!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;ادامه دارد …&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-84360999?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/84360999'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/84360999'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_11_10_archive.html#84360999' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-84313792</id><published>2002-11-10T05:15:00.000-08:00</published><updated>2002-11-10T05:15:49.590-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>هميشه برام اين مساله سوال بود كه جوونها چرا توي سن پايين ازدواج ميكنن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ميدونيد چيه ؟ &lt;br /&gt;زماني كه دانشجو بودم بسياري از دوستان و همكلاسيهام ازدواج كردند … افرادي كه تا روز قبل با هم ميرفتيم الواتي ، كساني كه روي نيمكتهاي محوطه دانشگاه مينشستن ، تخمه ميشكستن ، سيگار ميكشيدن ، و وقتشون را به جوك گفتن و مسخره كردن مردم و متلك گفتن به اين و اون ميگذروندن … كساني كه هنوز به معناي واقعي دهنشون بوي شير ميداد ، كساني كه حتي برقراري رابطه با يه آدم ، يه بزرگتر ، و حتي يه دختر را بلد نبودن ، يه دفعه تصميم به تشكيل خانواده و زندگي ميگرفتن … &lt;br /&gt;همكلاسيهاي من بطور عموم دو سال از من كوچكتر بودند ، ولي خيليهاشون در اون زمان ازدواج كردند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; من اونموقع هميشه از خودم ميپرسيدم كه اينها چرا انقدر زود تصميم به اينكار گرفته اند . آيا واقعا يه پسر 22-23 ساله ، موقع ازدواجش است ؟!! &lt;br /&gt;پسري كه هنوز توي فكر دبيرستان دخترونه محلشونه … پسري كه هنوز توي فكر گل كوچيك سر كوچه است … پسري كه هنوز جرات نداره جلوي باباش يه استكان عرق بخوره و واسه اينكه يه كمي ، فقط يه كمي ، دهنش بوي الكل بگيره مجبوره دربدر دنبال خونه خالي بگرده … پسري كه هنوز درسش تمام نشده ، سربازي نرفته ، دستش توي جيب باباشه و هنوز حتي پول سيگارش را هم خودش نميتوانه دربياره ، چطوري به فكر ازدواج ميوفته ؟؟؟&lt;br /&gt;و از اون گذشته پدر و مادرش چطوري قبول ميكنن كه براش برن خواستگاري … و از همه جالبتر چطوري ملت دخترشون رو ميدن دست يه همچين آدمي …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شايد پدر و مادرها فكر ميكردن كه اينجوري از دست اونها راحت ميشن … شايد هم فكر ميكردن اينجوري پسرشون سرش به سنگ ميخوره و آدم ميشه … و شايد هم اصلا فكر ميكردن كه پسرشون بزرگ شده كه به فكر زن گرفتن افتاده … نميدونم!!!&lt;br /&gt;دخترها و پدر و مادرشون را كه ديگه اصلا نميدونم چه فكري ميكردن … &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين مساله ايي بود كه آن زمان به هيچ وجه برام حل نشد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-84313792?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/84313792'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/84313792'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_11_10_archive.html#84313792' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-84273985</id><published>2002-11-09T04:06:00.000-08:00</published><updated>2002-11-09T04:06:17.403-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ديشب نازدارخانوم گريه كرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين نازدارخانوم ما چون خيلي دختر نازنازي هستن تا يه اتفاقي ميوفته كه كمي دل مهربون و حساسش ناراحت ميشه ،  اشك از چشماش راه ميوفته … آخه اون خيلي دل نازك و احساساتيه …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نازدارخانوم توي زندگيش سختي زياد كشيده … وقتي كه يك سالش بود ، وقتي كه يه دختر كوچيك بيشتر نبود ، وقتي كه هنوز اين دنيا رو ، اين دنياي به اين بزرگي رو با تمام خوبيها و بديهاش نمي شناخت … وقتي كه تمام دنياش به اندازه يه اتاق كوچك بود … وقتي كه نميدونست پشت اون در هميشه بسته ، توي اون دنياي بزرگ ، چه گرگهايي نشسته اند تا بره كوچكي مثل اون را بخورن … وقتي كه اون ، و هر كس ديگه ايي كه جاي اون بود به يه مرد احتياج داشت ، پدرش را از دست داد . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مادرش مثل يه شير از او محافظت كرد . او را بزرگ كرد و از دست تمام گرگها نجات داد … ولي او سايه يزرگ پدر را نديد ، گرماي دستهاي پدر را حس نكرد و روي قلمدوش پدر سوار نشد … &lt;br /&gt;او نتونست مثل دخترهاي ديگه خودش را واسه پدر لوس كنه … او نتونست با حرفاش ، با كارهاش ، با شيرين زبونيهاش ،  خستگيهاي پدر را از تنش در بياره … اون روي پاهاي پدر ننشست … اون به خاطر اولين بيست جايزه نگرفت … نامه اوليا و مربيان را به پدر نداد … او مزه كشيده پدر را ، بعد از پيدا شدن نامه‎ عاشقانه لاي كتاب نچشيد … او اشك پدر را بعد از قبولي توي دانشگاه نديد … او بوسه پدر را هنگامي كه  حلقه در دست ميكرد نچشيد …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نازدارخانوم ، ديشب گريه كرد&lt;br /&gt;او &lt;br /&gt;براي اولين بار كسي را ، « بابا » صدا كرده بود .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-84273985?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/84273985'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/84273985'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_11_03_archive.html#84273985' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-84212629</id><published>2002-11-07T22:33:00.000-08:00</published><updated>2002-11-07T22:49:24.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;موعود&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;( قسمت چهارم )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;3-مهدي&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;در باورهاى شيعى ، در آخرين روز گيتى ، اثرى از شر و شقاوت و بدبختى برجاى نخواهد ماند و حتى اگر يك روز از عمر جهان باقى مانده باشد ، مردى از سلاله پيامبر اسلام در قيامى خونين و انقلابى پر دامنه ، غلبه نهايى نيكى ها را به ارمغان خواهد آورد . اين موعود در فرهنگ شيعى ، « مهدى » نام دارد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;دنيا تمام نخواهد شد تا اين كه مردى از اهل بيت من كه مهدى ناميده مى شود بر مردم حكومت كند. ( بحارالنوار ج 51 ص 75 )&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;بشارت باد شما را به مهدى . در هنگام پراكندگى مردم و وقوع گرفتارى هاى سخت ، ظاهر مى شود و زمين را از عدل و داد پر مى كند ، دل هاى پيروانش را سرشار از عبادت نموده، عدلش همه را فرا مى گيرد.( بحارالنوار ج 51 ص 74)&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;« مهدى » ، آخرين نفر از سلسله دوازده گانه امامانى است كه حتى از روزگار خود پيامبر اسلام نيز نام بردار بودند: &lt;br /&gt;&lt;b&gt;رسول خدا فرمود: هنگامى كه عروج كردم به سوى پروردگارم جل جلاله ، ندايى آمد كه : يا محمد! ... آيا از آدميان وزير و برادر گرفته اى ؟ .. اى محمد براى تو از آدميان على بن ابيطالب را اختيار كردم و به تو ارزانى داشتم كه از پشت او يازده راهنما بيايد كه همه از خاندانت باشند ، از دخترت ، و آخرين آن ها مردى است كه عيسى بن مريم پشت سرش نماز گزارد و زمين را از عدل پر مى كند چنان كه به ستم و نابرابرى آكنده است و بوسيله او نجات مى يابند از هلاكت و هدايت مى شوند از گمراهى ( منتخب الاثر فى الامام الثانى عشر ص 424 )&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولادت و نشو و نماى موعود شيعى ، بشدت از ديدگان عموم مخفىگشت ، چرا كه در نتيجه سياست سختگيرانه دولت عباسى ، هر آن بيم آن مى رفت كه او نيز به سرنوشت اجدادش دچار شود و از تيغ دشمنى آل عباس در امان نماند. شدت اين پنهان كارى چنان بود كه بسيارى از خواص شيعيان نيز از تولد او آگاهى نيافتند و حتى امام يازدهم در وصيت نامه خود هم ، نامى از اين يگانه پسرشان نبردند! ( دادگستر جهاني ص25 تا 48 )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امامت آخرين امام شيعه ، رسماً از سال 260 هجرى قمرى آغاز شد. از آن هنگام تا سال 329 ارتباط ايشان با مردم ، توسط چهار تن كه « نواب اربعه » ناميده شدند ، برقرار شده بود . اين دوران را غيبت صغرى نام نهاده اند . سپس به امر خدا ، دوران غيبت كبرى آغاز ميشود .&lt;br /&gt;در باورهاى شيعى چنان رفته است كه دوران غيبت كبرى ، « موعود » در يك زندگانى مخفى به سر مى برد و هر چند كه در جامعه با مردمان زندگي كرده و با آنان سخن مى گويد و حتى ارشادشان مى كند، اما ناشناخته باقى مى ماند.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;در تشيع اعتقاد به غيبت و ظهور مجدد او از ضروريات مذهب و محتومات قطعى محسوب شده است . علاوه بر اين ها ادبيات پيشگويانه درباره « مهدى » ، شمارى از رخدادهاى محتوم در آستانه ظهور را مطرح مى سازد . از جمله اينكه خسوف و كسوف هاى متعدد در ماه هاى رمضان و شعبان رخ خواهد داد و زلزله ها و خرابى ها ، شهرهاى زيادى را ويران خواهد كرد . بلاهاى طبيعى چون ملخ و سيل و طوفان هاى سهمگين رخ خواهد داد . نيز پيش از قيام مهدى ، پاره اى حوادث جزو محتومات شمرده شده است . از جمله قيام سفيانى و يمانى و صيحه اى از آسمان كه قيام مهدى را بشارت خواهد داد و...; و بالاخره قيام از كنار كعبه آغاز مى شود و هم زمان جبرييل ندا در مى دهد كه: &lt;br /&gt;&lt;b&gt;«اينك حجت خداى در كعبه ظهور كرده است ، بشتابيد و از او پيروى كنيد.»( منتخب الاثر فى الامام الثانى عشر ص 448)&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;« مهدى » مردمان را به پيروى از قرآن و سنت رسول فرا مى خواند . او به سيماى مردى چهل ساله و كشيده بالا وگشاده جبين و بلند پيشانى است . او به كوفه آمده و اين تازه ابتداى كار است . امام على مى فرمايد: &lt;br /&gt;&lt;b&gt;«زمين پاره هاى جگر خود را از معادن و خيرات و بركات براى او بيرون خواهد آورد و كليدهاى خود را با تمكين به او تسليم خواهد كرد، آن وقت به شما نشان خواهد داد كه عدالت واقعى چيست و كتاب و سنت پيامبر را احيا خواهد كرد».(بحارالانوار ج 13 ص 649 و 883 )&lt;/b&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;پيروزى « مهدى » در طى نبردهايى خونين به دست خواهد آمد و بى كم و كاست يك انقلاب بزرگ براى برپايى حكومتى جهانى با هدف برقرارى كامل حق و عدل و داد خواهد بود . حكومتى كه جز دين خالص چيزي برجاى نمى گذارد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنابر ادبيات پيشگويانه شيعى ، جهان در عصر انتظار در هرج و مرج بسر خواهد برد . زورمندان بر جان و مال بى كسان دست تطاول مى گشايند ، صفات انسانى به سخره گرفته مى شود و بدعت هاى بى شمار آدمى را از حق و حقيقت دور ساخته اند . در اين دوران دشوار، بدان هرچه بخواهند شرارت مى كنند و معدود نيك نفسان چاره اى جز تقيه ندارند ، قماربازى و شراب خوارى رواجى به تمام يافته و نماز خوار شمرده مى شود ، دنيافروشان براى لقمه نانى تملقها مى گويند و آفت ريا و دورويى بر اركان دين سايه مى افكند ، قرآن ها زيور فراوان مى يابند ، زيارت خانه خدا به تمامى رنگ و بوى تظاهر برخود مى گيرد ، حلال خدا حرام و حرام خدا حلال مى گردد . نادانان ، عابد شمرده مى شوند و عالمان دين به ورطه فساد درمى غلتند ... در دوران انتظار، بنيادهاى عرفى و اخلاقى سستى مى پذيرند و پاك دامنى محلى از اعراب نمى يابد، امر به معروف و نهى از منكر بر زمين گذاشته شده و احترام پدرومادر فراموش مى شود ، قاضيان رشوه مى گيرند و حكم به ناحق مى دهند; حكومت ها سخت فاسد و منحط مى شوند و زمامداران رياست را براى تفاخر و نه خدمت مى خواهند . در اين دوران جنگ ها و ستيزه ها اوج گرفته و خون بى گناهان برزمين ريخته مى شود و... .( بحارالانوار )&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;قيام و ظهور موعود شيعى به هنگامى موكول شده است كه تعداد پاكان و منتظران راستين او، به عدد اصحاب جنگ بدر (313) برسد . در اين شرايط ، شيعه منتظر، دين خود را از هجوم ها مى پايد و در هر لحظه چنان مى كوشد كه بارى لياقت ورود به آن جمع فرهيختگان 313 نفرى را داشته باشد ... &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در پيشينه و باورهاى كهن مردم عرب ، هرگز چنان اسطوره اى كه پايه « موعود آخرالزمان » قرار گيرد ، وجود ندارد . عرب اساساً معاد و رستاخيز را باور نداشته تا بخواهد چشم به راه موعود باشد . و همانگونه كه مشاهده ميشود باور « مهدي » در مذهب تشيع وجود دارد كه عمدتا داراي پيروان ايراني و پارسي زبان است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;پايان&lt;/i&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-84212629?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/84212629'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/84212629'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_11_03_archive.html#84212629' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-84155871</id><published>2002-11-06T21:05:00.000-08:00</published><updated>2002-11-06T21:27:28.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ديشب بارون اومد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ميدونيد يعني چي ؟؟؟ ديشب ، توي اين بيابونها بارون اومد … بالاخره  من هم بارون رو ديدم … بالاخره من هم پاييز رو ديدم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قطره هاي بارون كه به سقف ميخورد ، صداي عجيبي داشت … رعد و برق ، تمام اتاق رو روشن ميكرد … هر آن ممكن بود كه يه صاعقه به اتاق بخوره … هر چند اتاقها اتصال زمين دارن ولي روي اونها نميشه حساب كرد … يه طوفان واقعي … من ترسيده بودم … اينجا اگه فقط ده دقيقه بارون بياد سيل راه ميوفته … &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديشب بارون ميومد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه شب پيش ، وقتي كه ميخواستم به بيابونها برگردم ، موقع خداحافظي ، نازدارخانوم خيلي بيتابي كرد … اشك بود و اشك بود و اشك … ولي من ميخنديدم … اون مثل ابر بهار اشك ميريخت ولي من ، بلند بلند ، از ته دل ميخنديدم … &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خيلي ناراحت شد …&lt;br /&gt;گفت تو چرا ميخندي ، مثل اينكه خيلي خوشحالي از اينكه داري از من دور ميشي ... ميخندي ... داري به من و به اشكهاي من ميخندي …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولي من به اشكهاي اون نميخنديدم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ميدونيد چيه ؟ &lt;br /&gt;وقتي ببيني يك نفر تو رو دوست داره … وقتي ببيني يك نفر انقدر تو رو دوست داره كه نميتونه رفتنت رو ببينه … يك نفر انقدر تو رو دوست داره كه رفتنت اشكهاش رو در مياره … يك نفر انقدر تو رو دوست داره كه برات اشك ميريزه ... و « بودن » تو انقدر مهمه كه « نبودنت » سخت باشه ... احساسي كه بهت دست ميده انقدر خوشايند ، و انقدر لذت بخشه ، كه ناخودآگاه ميخندي … از ته دل … از خوشحالي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من ،&lt;br /&gt;چشمهاش رو پاك كردم &lt;br /&gt;لبهاش رو بوسيدم &lt;br /&gt;از ته دل خنديدم  &lt;br /&gt;و رفتم ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-84155871?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/84155871'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/84155871'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_11_03_archive.html#84155871' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-84104919</id><published>2002-11-05T23:18:00.000-08:00</published><updated>2002-11-05T23:41:26.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;موعود&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;( قسمت سوم )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;2- مسيحا&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;« مسيح » يا به بيان عبرى « ماشيح » ، به معناى تدهين شده با روغن ( و در نتيجه تأييد شده بوسيله ى خدا ) است . باورمندى به نجات بخشى « مسيحا » در دو دين يهوديت و مسيحيت ، بر سرتاسر كتاب مقدس تأثير زيادي گذاشته است. يهوديان در سراسر زندگانى پر محنت خود با اميدواري به ظهور « مسيحا » ، روزگار مى گذراندند و در روندى رو به تزايد ، به ادبيات پيشگويانه راجع به هنگامه ظهور او بها مى دادند . مسيحيان نيز باور دارند كه عاقبت عيسى بر زمين بازخواهد گشت و نجات و آسايش و بهره مندى را به ارمغان خواهد آورد.&lt;br /&gt;يهوديان او را انسانى همانند انسان هاى ديگر مى شمردند كه البته برخوردار از جلوه و جبروت خدايى گشته و با نور خود جهان را روشنايى مى بخشد :&lt;br /&gt;&lt;b&gt;و بار ديگر آفتاب در روز نور تو نخواهد بود و ماه با درخشندگى براى تو نخواهد تابيد زيرا كه يهوه نور جاودانى تو و خدايت زيبايى تو خواهد بود . (اشعياء 60، 19)&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر خلاف سوشيانت ، هنگامه ظهور « مسيحا » دانسته نيست و جز خدا كسى از ساعت آن آگاهى ندارد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;اما از آن روز و ساعت هيچ كس اطلاع ندارد حتى ملائكه ى آسمان جز پدر من و بس . (متى 24، 36)&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به مانند سوشيانت ، پيش از ظهور مسيحا نيز جهان مالامال از بى نظمى و رنج و تباهى و گناه است ، آن چنان كه همه  دستها به شرارت آلوده گشته و زبانها به بدى و لبها به دروغ گويا مى شوند (اشعياء 59، 3 تا 5) . بيدادگرى چنان رواجى مى يابد كه كه احدى به عدالت فرانمى خواند و انديشه ها جز بر طريق بدى و زشتى نمى پيمايند (اشعيا 59، 4 و 8).&lt;br /&gt;عيسى نيز ضمن تأييد موارد فوق پيروانش را از خطر مسيحاى دروغين برحذر مى دارد (متى 6 و 7) و نيز اين كه:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;و زلزله ها حادث خواهد شد و قحطى ها و اغتشاش ها پديد مى آيد... (مرقس 13،8)&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته نشانه هايى هم بر هنگامه ظهور مسيحا نقل شده است كه از جمله مهمترين آنها ، خرابى اورشليم (متى 15) و فرارسيدن جنگ هاى بزرگ بين دولت ها است (متى 6) . و نشانه هاي ديگري از قبيل :&lt;br /&gt; &lt;b&gt;در روز موعود آفتاب تاريك خواهد شد و ماه نور خويش را از دست خواهد داد و ستارگان از آسمان فرو خواهند ريخت (متى 29) آن گاه است كه پسر انسان در آسمان و بر ابرها با قوت و جلال بزرگ خواهد آمد (متى 30) و اين دقيقاً همان روزى است كه نوح بر كشتى نشسته بود (لوقا27).&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امّا جهان پس از ظهور مسيحا، جهانى ديگرگونه و البته بس شگفت خواهد بود كه زنانش هر روز خواهند زاييد و درختانش هر روز ميوه خواهند داد و بزرگى دانه هاى گندمش به اندازه ى قلوه ى گاو خواهد بود و:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;آب ها در بيابان ها ، و نهرها در صحراها خواهد جوشيد و سراب به بركه و مكان هاى خشك به چشمه هاى آب مبدل خواهد گرديد ، در مسكنى كه شغال ها مى خوابند علف و بوريا و نى خواهد بود و در آن جا شاهراهى و طريقى خواهد بود كه به طريق مقدس ناميده خواهد شد و نجسان از آن عبور نخواهند كرد ... شيرى در آن نخواهد بود و حيوان درنده اى بر آن نخواهد شد و در آن جا يافت نخواهد شد بلكه ناجيان بر آن سالك خواهند گشت . (اشعياء 35، 7 تا 10)&lt;br /&gt;و زمين ايشان از نقره و طلا پر شده و خزاين ايشان را انتهايى نيست و زمين ايشان از اسبان پر است و ارابه هاى ايشان را انتهايى نيست . (اشعياء 2، 7)&lt;br /&gt;در آن هنگام ، جهان يكسره نورانى خواهد شد ، آن چنان كه روشنايى ماه به خورشيد مانند خواهد شد . (اشعياء 30، 26)&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شهرهاى ويران شده، از نو آبادان خواهند شد و بالاخره اين كه اورشليم، اين شهر مقدّس نيز به تمامى با لعل و جواهر، دوباره سر برخواهد آورد و چنان آسايشى در جهان خواهد بود كه گرگ و بره با هم سكونت خواهند داشت و گاو با خرس خواهد چريد و طفل شيرخواره بر سوراخ مار بازى خواهد كرد (اشعياء 11، 7 تا 10) &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما سرنوشت نهايى شيطان در اين هنگامه ، عذاب ابدى خواهد بود :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;و در آسمان جنگ شد ميكاييل و فرشتگان جنگ كردند ولى غلبه نيافتند بلكه جاى ايشان ديگر در آسمان يافت نشد و اژدهاى بزرگ انداخته شد ، يعنى آن مار قديمى كه به ابليس و شيطان مسمى است كه تمام ربع مسكون را مى فريبد. او بر زمين انداخته شد و فرشتگان با وى انداخته شدند . (مكاشفه يوحنا 12، 7 تا 10)&lt;br /&gt;و ديدم فرشته اى كه از آسمان نازل مى شود و كليد هاويه را دارد و زنجيرى بزرگ بر دست وى است و اژدها ، يعنى مار قديم ، را كه ابليس و شيطان مى باشد گرفتار كرده او را تا مدت هزار سال در بند نهاد و او را به هاويه انداخت و در را بر او بسته ، مهر كرد تا امت ها را ديگر گمراه نكند تا مدت هزار سال به انجام رسد و بعد از آن مى بايد اندكى خلاصى يابد. (مكاشفه يوحنا 20، 1 تا 3)&lt;br /&gt;و چون هزار سال به انجام رسد، شيطان از زندان خلاصى خواهد يافت تا بيرون رود و امت هايى را كه در چهار زاويه جهان اند ، يعنى يأجوج و مأجوج را گمراه كند ... پس آتش از جانب خدا از آسمان فرو ريخته ايشان را بلعيد و ابليس را كه ايشان را گمراه مى كند به درياچه آتش و كبريت انداخته شد جايى كه وحش و نبى كاذب هستند و ايشان تا ابدالاباد شبانه روز عذاب خواهند كشيد. (مكاشفه يوحنا 20، 7 تا 11)&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مفهوم « مسيحاى موعود » در سنت يهودى ـ مسيحى ، باورى بسيار بزرگ و داراى اهميت است . با اين همه ، همچنان كه در بحث « سوشيانت » گفتيم ، مى توان در متن هاى ادبيات پيشگويانه راجع به مسيحا ، شواهدى يافت كه نشان مى دهد ريشه هاى اين باور به اسطوره هاى كهن قوم يهود هم راهى مى برد .&lt;br /&gt;به هرحال ، در باورمندى به ظهور « مسيحا » ، قوم يهود چشم به بازگشت دوران طلايى حكمفرمايى بزرگ را دارد و از اين رو در نگاه آنان مسيحا در درجه ى نخست شاه جنگاورى هم چون « داوود » خواهد بود كه به يك آرزوى صددرصد قومى ، يعنى برترى و سرورى يهود ( بعنوان قوم برگزيده ى خدا ) بر سراسر جهان ، صورت امكان خواهد بخشيد . اين تفكر ، بدون هيچگونه ترديدي ، نمونه اى واضح از « موعود اسطوره اى » و كاملا منطبق بر نظريه « بازگشت به عهد زرين » است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دقت در ادبيات پيشگويانه راجع به هنگامه ظهور مسيح ، بيش از پيش نشانگر اين موضوع است كه ريشه هاى باور به موعود در سنت يهودى ـ مسيحى ، به اسطوره هاى كهن قومى بازمى گردد. از جمله مى توان به محوريت تام نوسازىِ معبد اورشليم اشاره كرد كه همواره در كانون مطالبات يهوديان و تجلي گاه آرمان هاى آنان بود و نيز اين كه بازسازى آن با گرانبهاترين جواهرات در مركز پيش گويى هاى مربوط به دوران پس از مسيحا قرار دارد. اهميت اين معبد براى يهوديان و پيامبران آنان چنان زياد بوده كه وقتى اطمينان يافتند كوروش پادشاه ايران ، رخصت بازسازى آن را خواهد داد ، ( &lt;i&gt;كوروش پادشاه پارسى چنين فرمايد: يهوه خداى آسمان ها، جميع ممالك زمين را به من داده است و مرا امر فرموده كه خانه اى براى وى ، در اورشليم كه در يهودا است، بنا نمايم. پس كيست از شما از تمامى قوم او كه خدايش با وى باشد، او به اورشليم كه در يهوداست برود و خانه ى يهوه را كه خداى اسراييل و خداى حقيقى است در اورشليم بنا نمايد. &lt;/i&gt;) &lt;br /&gt;و در اين راه چنان در تمجيد از كوروش پادشاه ايران غلو كردند كه به ناگهان او را همان مسيحاى موعود هم ناميدند :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;خداوند به مسيح خويش يعنى به كوروش كه دست راست او را گرفتم تا به حضور وى امت ها را مغلوب سازم و كمرهاى پادشاهان را بگشايم... (اشعياء 11، 1 تا 10)&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اين البته به قول عزراى نبى نيست مگر اين كه:&lt;br /&gt;&lt;b&gt;ما بندگانيم ... خداى ما ، ما را منظور پادشاهان فارس گردانيده حيات تازه به ما بخشيده است تا خانه خداى خود را بنا نماييم و خرابى هاى آن را تعمير كنيم و ما را در يهودا و اورشليم قلعه بخشيده است. (عزرا 9، 9)&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در كنار تمامي اين سخنان ، اشاره ى مندرج در كتاب اشعيا (باب 30، آيه ى 26) مبنى بر اين كه پس از ظهور مسيح ، روشنايى ماه به اندازه  سه خورشيد خواهد شد ، آشكارا بيم و هراس انسان بدوى از تاريكى شب را مى رساند ، يا آن چه كه در ترسيم ابليس در هيأت يك اژدهاى سهمگين آورده شده ( مكاشفات يوحنا ) ، جملگى نشانگر آن است كه انديشه مسيحاى موعود ( همچون سوشيانت  ) در تعامل با آموزه هاى مربوط به معاد ، از يك « اسطوره ى كهن قومى » ، به مرتبه ى يك « باور دينى » تبديل يافته است . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;ادامه دارد ...&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-84104919?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/84104919'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/84104919'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_11_03_archive.html#84104919' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-84060379</id><published>2002-11-05T06:34:00.000-08:00</published><updated>2002-11-05T06:34:55.990-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>واقعا از همه دوستان معذرت ميخواهم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;متاسفانه موقعي كه ميخواستم به مرخصي بروم اينترنت شركتمون قطع شده بود و من براي همين نتوانستم چيزي بنويسم . و در اين 10-12 روز هم به قدري گرفتار بودم كه نتوانستم به وبلاگم سر بزنم . ولي حالا خيلي خوشحالم كه ميبينم دوستان به اين خوبي دارم كه براي من نگران شده اند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستش را بخواهيد امام رضا و نازدارخانوم و پدر و مادرم همگي دست به دست هم داده و طلبه شده بودن كه من برم مشهد … خلاصه به دعوت اينهمه آدم كه نميشد جواب منفي داد … جاتون خالي . . . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از طرف ديگه هم چند روزي مريض شدم و رختخواب و دوا و دكتر و از اين حرفها … بقيه اين مدت هم با نازدارخانوم و دوستان و استراحت و تفريح گذشت … خودم هم سه چهار روزي مرخصي اضافه به خودم دادم و فكر ميكردم كه برگردم سر كار ديگه زير آبم خورده است ... ولي متاسفانه همچين اتفاقي نيافتاد … فقط كار عقب افتاده دوازده روز روي ميزم تلنبار شده كه اونها را بايد انجام بدم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بحث « موعود » را هم حتما ادامه خواهم داد . مطمئن باشيد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-84060379?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/84060379'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/84060379'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_11_03_archive.html#84060379' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-83538064</id><published>2002-10-25T20:19:00.000-07:00</published><updated>2002-10-25T21:07:01.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;موعود&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;( قسمت دوم )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;b&gt;ب- در يشت ها &lt;/b&gt;(يشت به هر يك از 21 سرودي ميگويند كه مجموعاً سوّمين و بلندترين بخش اوستاى كنونى را تشكيل مى دهند. اين يشت ها در ستايش ايزدان كهن ايرانى هستند كه روزهاى هر ماه به با آنان نام گذارى مى شود )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر خلاف گاثاها در يشتها « سوشيانت » تعريفي كاملا مشخص دارد .كه در اينجا به آنها ميپردازيم . &lt;br /&gt;1- در زامياد يشت ، سه تن بنام « سوشيانت » يا « موعود » ناميده شده اند .&lt;br /&gt;اوخشيت ارت ، كه به معناي « پروراننده پرهيزگاري » است    &lt;br /&gt;اوخشيت نم ، كه در فارسي « هوشيدر ماه » خوانده شده و به معناي « پروراننده نماز » ميباشد .&lt;br /&gt;استوت ارت ، به معني كسي كه مظهر و پيكر قانون مقدس است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- در زامياد يشت ، سخن از ظهور سوشيانت از درياچه « كيانسيه » شده است.&lt;br /&gt;3- سوشيانت داراي فرّ كياني ، و لذا شايسته فرمانروايي است&lt;br /&gt;4- سوشيانت و يارانش ، نيك نفساني هستند كه سعادت مادي و معنوي را به ارمغان مياورند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به اين ترتيب در يشت ها ، مفهوم « موعود » يا « سوشيانت » با فرجامي براي گيتي بكار رفته است و غلبه نهايي نيكي بر بدي را نويد ميدهد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;ياران «اَسْتَوَتْ اِرِتَ» پيروزمند بدرآيند: آنان نيك انديش، نيك گفتار، نيك كردار و نيك دين اند و هرگز سخن دروغ بر زبان نياورند. (زامياديشت، بند 95)&lt;br /&gt;منش بد شكست يابد و منش نيك برآن چيره شود.&lt;br /&gt;[سخن] دروغ گفته، شكست بايد در سخن راست گفته، برآن چيره شود&lt;br /&gt;خرداد و اَمرداد&lt;br /&gt;اَهريمنِ ناتوانِ بَدْكُنِش، رو در گريز نهد. (زامياديشت، بند 96)&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در يشتها ، « سوشيانت » ها حالت قهرمانان اسطوره اي را دارند . او در عين آن كه آرمان هاى زرتشتى ـ چون غلبه بر منش بد و اهريمن ـ را به انجام مى رساند، نقطه ى اوج پهلوانان و حماسه آفرينان هم هست. اين همه با روح كلى يشت ها هماهنگى كاملى دارد; زيرا درين سروده ها، همواره كوشش قابل تشخيصى براى آشتى دادن باورهاى كهن و آموزه هاى زرتشت، ديده مى شود .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ج - سوشيانت در متون زرتشتي بعد از اوستا&lt;br /&gt;در متون زرتشتي كه بعد از اوستا بوجود آمده اند وجود و چگونگي « سوشيانت » يا « موعود » به تفصيل بيان شده است كه در اينجا به مختصر آورده ميشود . در جهان بينى زرتشتى، عمر جهان دوازده هزار سال يا چهار دوره ى سه ساله دانسته شده است. سه هزاره ى نخست گيتى روحانى و مينوى بود و اهريمن در ژرفاى تاريك خود از آفرينش نيكى ها خبرى نداشت. در سه هزاره ى دوم، اهريمن بر جهان يورش آورد و همه جا را به ويرانى كشيد. در پايان اين سه هزاره، غلبه با اهوره مزدا شد و اهريمن و ديوان به دوزخ خود انداخته شدند، ليكن اينان پيش تر گيتى را آلوده كرده بودند و از اين رو سه هزاره ى سوم و چهارم به حالت « آميخته » بود، آميختگى ميان نيكى ها و بدى ها . سراسر سه هزاره ى سوّم به خيزش شاهان پيشدادى، سلطه ى هزار ساله ى اژى دهاك و شهريارى كيانيان گذشت تا عاقبت در ابتداى آخرين سه هزاره (چهارم ) ، زرتشت پا به عرصه ى وجود نهاد. باور زرتشتى چنان است كه در اين دوره ، عاقبت بدى ها شكست قطعى مى خورند . در پايان هر هزاره از اين دوره، سوشيانتى از تخمه ى زرتشت، براى يارى دين و مسلّم گردانيدن شكست دشمنان، ظهور مى كند.&lt;br /&gt;در پايان هزاره ى دهمِ خلقت ( اولين هزاره از سه هزاره ى چهارم ) ، «پَشوتَنْ» ، پسر شاه گشتاسپ كيانى ظهور مى كند و رهبرى مؤمنان را به دست مى گيرد. وى با يارى 150 مرد پرهيزگار و شمارى ايزد ، نيروهاى اهريمن را خواهد شكست و جهان را از آلودگى پاك خواهد كرد . به اين ترتيب، راه براى زاده شدن «اوخشيَت اِرِتَ» (اوشيدَر يا هوشيدَر)، نخستين تن از سه پسر رهايى بخش زرتشت هموار مى شود . هوشيدر سپاهى نيرومند بر گرد خود فراز مى آورد و در نبردى سهمگين تبهكاران را درهم مى شكند و دين زرتشت را دوباره زنده مى كند. هزاره ى يازدهم، دوره ى «اوخشيَت نِمَهْ » دوّمين رهايى بخش است . در اين هزاره، ديو مَلْكوش در اوستا: مَهْركوسَ ظاهر مى شود و طوفان سهمگينى از تگرگ و برف پديد مى آورد كه همه ى آفريدگان را نابود مى سازد. مردم و جانورانى كه به دژ جمشيد پناه جسته بودند از گزندِ ملكوش در امان مى مانند و بار ديگر جهان را از آدمى و جانور پُر مى سازند. امّا به واسطه ى گسترش تبهكارى و كژآيينى ها ، باز اهريمن نيرو مى گيرد و اژى دهاك را كه فريدون در كوه دماوند در بندش كرده بود، برمى انگيزد تا از جهانيان كين خواهى كند. اهوره مزدا نيز به يارى ايزدان، گرشاسپِ دلاور و شمارى از پهلوانان از جمله كيخسرو وتوس و گيو  را از خواب و بى خودى بيدار مى كند. در نبردى كه اين چنين در مى گيرد، گرشاسپ با گرز معروفش، اژى دهاك را به قتل مى آورد... اكنون زمان ظهور آخرين و بزرگ ترين سوشيانت فرارسيده كه آخرين نبرد را رهبرى كند. او «اَسْتَوَت اِرِتْ در» نام دارد و طى 57 سال مردگان را از كيومرث تا آخرين انسان از گور بر مى انگيزاند . همه ى انسان ها در يك جا بر هم فراز مى آيند و هر كسى به چشم خويش كرده هاى نيك و بدش را به چشم مى بيند . «اَسْتَوَتْ اِرِتَ»، راست كاران را به بهشت برين باز مى فرستد و بدكاران را به دوزخ فرو مى افكند. پس از سه روز ، رودى از فلز گداخته مهيا مى شود كه همه ى روآن ها از آن عبور مى كنند . با اين آزمون ، گناهان دوزخيان خواهد سوخت و تبه كاران نيز هم چون پاكان از آلودگى هر گناهى پاك خواهند شد . آنگاه سوشيانت در نقش يك مُوبَدْ ، گاوى را قربانى مى كند و از پيه آن شربت جاودانگى را آماده مى كند.&lt;br /&gt;هر يك از مردمان با نوشيدن آن، جاودانه مى شوند . سپس سوشيانت هركسى را به مقتضاى اعمالش، پاداش نيك خواهد داد... اهريمن و ديوان شكسته خواهند شد و به ژرفاى تاريكى خود باز خواهند گشت .  اين گونه ، زندگى سراسر خوشى آغاز مى شود و اهورامزدا رستاخيز جهان را با بازآفرينى زرتشت و ساير نيكان به پايان مى برد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; جالب است كه بدانيم در معادشناسى و جهانبينى زرتشتى ، اصولاً بدى ها بى دوام و فرجام پذيرند ، از اين رو حتى عذاب دوزخيان نيز پايانى دارد و جاودانه نيست . بطورى كه گذشته از معدودى كه مستحق اعدام (= مرگ ارزان) و نابودى هستند ، بقيه پس از پاك شدن از گناهان، بخشوده مى شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;ادامه دارد ...&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; &lt;br /&gt; &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-83538064?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/83538064'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/83538064'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_10_20_archive.html#83538064' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-83460760</id><published>2002-10-24T07:28:00.000-07:00</published><updated>2002-10-24T07:41:26.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;موعود&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;( قسمت اول )&lt;br /&gt;با توجه به حرفهايي كه ديروز گفتم لازم ميبينم كه در اينجا كمي بيشتر به ريشه تاريخي « موعود » بپردازم تا ببينيم كه اين مفهوم از كجا وارد افسانه هاي مذهبي شده است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بشر با توجه به آسيب پذيري كه در مقابل بلايا از قبيل بلاياي طبيعي ، بيماريهاي مهلك ، جنگ و ويراني و چيزهاي ديگر داشت همواره منتظر « كسي » است كه او را از شر اين بلايا حفظ كرده و برهاند . در بسياري از مكاتب ديده ميشود كه انسان منتظر خيزش « كسي » است كه غلبه نهايي بر ظلم و ستم را براي آنان به ارمغان بياورد .  اين مكاتب ميگويند كه بدي در جهان پايدار نخواهد بود و بالاخره « كسي » خواهد آمد كه غلبه نهايي عدل ،و برقراري  نيكي و آسايش را به ارمغان خواهد آورد . بهر حال ميتوان متوجه شد كه اعتقاد به آن «كس» يا همان «موعود» كه آدمى را نجات خواهد داد و آينده اى بهتر را رقم خواهد زد، ريشه اى ژرف در انديشه هاى گوناگون مردمان سراسر گيتى دارد و به هيچ روى مختصّ مكتب يا دينى خاص نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين « موعود » در بسياري از مكاتب و اعتقادات وجود دارد . تمدن اينكا در آمريكاي جنوبي به « ويراكوچا » (ايزدى كه پس از آفرينش گيتى، روزى بازخواهد گشت و شادى و بهره مندى را به ارمغان خواهد آورد) اعتقاد دارد و ساكنان جزاير ملانئيد به بازگشت دوباره ى يك پادشاه (كه فقر و رنج را از ميان خواهد برداشت) معتقدند . &lt;br /&gt;اما بزرگترين « موعودها » را ميتوان در بين مكاتب زرتشت ، يهوديت و مسيحيت ، و تشيع جستجو كرد :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;1- سوشيانت&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;در مكتب زرتشتي « موعود » از جايگاه والايي برخوردار است و از آن بنام « سوشيانت » نام ميبرند . اين لغت از ريشه سود بوده و به ( كسي كه سود ميرساند ) و نيز ( رهاننده ) ترجمه شده است . « سوشيانت » در طول تاريخ زرتشت از لحاظ مفهومي بسط قابل توجهي پيدا كرده است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;الف- درگاثاها &lt;/b&gt;: ( كه آن ها را سروده هاى خود زرتشت مى شمارند ) واژه ى «سوشيانت» چند بارى در شكلِ «مفرد» استعمال شده و به عقيده غالب پژوهندگان ، منظور از آن، خود زرتشت بوده است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;اى مزدا!&lt;br /&gt;چگونه دريابيم كه تو در پرتوِ «اَشَهْ» ( معمولاً آن را راستى، حقيقت، نظم و ترتيب كامل، قانون ابدىِ آفرينش مقرّر مزدايي دانسته اند ) فرمان مى رانى؟&lt;br /&gt;مرا به درستى از هنجار «مَنِشِ نيك» وى چه سان خواهد بود. (يسناى 48، بند 9 )&lt;br /&gt;«كى گشتاسپ»راهِ راستِ دينى را برگزيده اند كه «اهوره» با «سوشيانت» فرو فرستاد».( يسناى 53، بند2)&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علاوه بر اين ها، درگاثاها، سوشيانت در شكل « جمع »، به آيندگانى اشاره دارد كه با بهره مندى از «منِش نيك»، راهِ زرتشت را پى خواهند گرفت:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;اى مزدا!&lt;br /&gt;چنين خواهد بود «رهانندگان سرزمين ها» ( سوشيانت ها ) ، كه با «منش نيك» خويشكارى مىورزند و كردارشان بر پايه  « اَشَهْ » و آموزش هاى توست. (يسنه هاى 48، بند12)&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كاربردِ مفهوم سوشيانت در گاثاها، كاملاً با آن چه بعدها و در متون دينىِ زرتشتى شاهد آن خواهيم بود، متفاوت است . زيرا در اين سرودها به هيچوجه از نقش آفرينىِ او در فرجام جهان ياد نشده است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;اى هوشمندان!&lt;br /&gt;بشنويد با گوش ها [ى خويش] بهترين [سخنان] را و ببينيد با منشِ روشن و هر يك از شما ( چه مرد و چه زن ) پيش از آن كه رويدادِ بزرگ به كام ما پايان گيرد، از ميان دو راه، [يكى را] براى خويش برگزينيد و اين [پيام] را [به ديگران ] بياموزيد. (يسنه هات30،بند2)&lt;br /&gt;آنگاه شكست و تباهى بر «دُروج» ( ماده ديوي كه مظهر دروغ و نادرستي و پيمان شكني است ) شناخته شده اند ، به آرزوهاى خويش خواهند رسيد و به سراى خوش «منش نيك» و «مَزْدا» (يسنه هات 30، بند 10)&lt;br /&gt;اى اهوره!&lt;br /&gt;اين [همه] را از تو مى پرسم: بدرستى [بازگوى] كه چگونه گذشته است و چگونه خواهد گذشت؟ اَشَوَنان و پيروانِ «دُروج» را چه پاداش و پادافره اى در دفترِ زندگانى نوشته خواهد شد؟&lt;br /&gt;اى مزدا!&lt;br /&gt;اين [همه] در شمار پسين چگونه خواهد بود؟ (يسنه هات 31، بند14)&lt;br /&gt;من چنين كسانى را به نيايش تو رهنمون خواهم شد و همه ى آنان را از «گذرگاهِ داورى» (يسنه هات 46،10)…&lt;br /&gt;* اى مزدا اهوره!&lt;br /&gt;اينك ترا و «اشه» و «بهترين منش» و «شهريارى مينُوى» را مى ستايم و نيايش مى گزارم.&lt;br /&gt;من خواهانم كه رهروِ راه [راست] باشم [و] در «گَرْزْمان» ( بهشت و بارگاه اهورا مزدا ) رادمردان [تو ]گوش فرا دهم. (يسنه هات 50، بند4)&lt;br /&gt;مزدى كه «زرتشت» به «مَگَوَنانْ» ( انجمن برادري مغان ) كه از آغاز سراى «مزدااهوره» بوده است. (يسنه هات 51،بند 15)&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرودهاى فوق، به وضوح نشان از بشارت آمدنِ روز قيامت و غلبه ى نيكى بر بدى، پل داورى (پل چينوت يا صراط ) و بهشتِ برين دارد ، امّا در هيچ كدام از اين سروده هاى مربوط به آخرت، كاركردى براى « سوشيانت » پيش بينى نشده است. و در واقع اينطور به نظر ميرسد كه « سوشيانت » تعبيري زميني ، آشنا و قابل درك براي مردم داشته است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;i&gt;ادامه دارد ...&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-83460760?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/83460760'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/83460760'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_10_20_archive.html#83460760' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-83406509</id><published>2002-10-23T07:43:00.000-07:00</published><updated>2002-10-23T07:43:11.973-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ديروز نيمه شعبان بود &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديشب برنامه هاي شبكه دوم را از لابلاي برفكها ميديدم و واقعا براي خودمان متاسف شدم . عده ايي جوان دور هم جمع شده بودند ، نوحه ميخواندند و براي خودشان دست ميزدند . بعد از آن همان نوحه ها را خواندند و گريه كردند …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نميدانم شما هم اين مراسم را در تلويزيون ديديد يا نه … من هم از بدبختي و تنهائيم بود كه نشستم و نگاه كردم . آقاي خواننده با هيجان تمام نوحه ميخواندند و سر تكان ميدادند و از خود بيخود شده بودند و جوانان غيور !!! ما هم از خود بيخود شده و دست افشان و پايكوبان به جشن و سرور پرداخته بودند . و نميدانم چرا همش صحبت از علي ( ع ) بود . فكر كنم كه آقاي خواننده يادش رفته بود كه متن مربوط به نيمه شعبان را با خودش بياورد … البته تفاوتي زيادي هم نداشت . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واقعا چرا انقدر از نظر فرهنگي سقوط كرده ايم ؟ واقعا جشنمان با عزاداريمان چه تفاوتي دارد ؟ دوستي كه پيش من بود حرف جالبي زد . ميگفت كه اين اشعار و حرفها حتما اعتقادات قلبي اين آقاي مداح است . پس چرا حرفها و اعتقاداتش از دلش بيرون نمي آيد و آنها را از روي كاغذ ميخواند . &lt;br /&gt;واقعا حرف جالبي بود . آيا اين اعتقادات كاغذي است ؟!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اشعاري كه براي مولا علي خوانده ميشد تماما در رابطه با مو و گيسوان و چشمان يار و كلا از اين حرفهاي عاشقانه بود . عاشقانه هايي كه نمونه هايش را تنها روي نيمكتهاي چوبي دبيرستانها  ميتوان يافت . و از همه مهمتر جمله ايي بود كه آقاي مداح در وسط برنامه داد ميزد و ميپرسيد . مگه اينجا عاشقي جرمه ؟ … دقيقا عين اين كلمات را پرسيد و اكنون من از شما ميپرسم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;مگه اينجا عاشقي جرمه ؟!!!!!&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-83406509?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/83406509'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/83406509'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_10_20_archive.html#83406509' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-83354648</id><published>2002-10-22T08:25:00.000-07:00</published><updated>2002-10-22T21:30:04.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>فكر ميكنم كه بهتر است راجع به متن ديروز خودم توضيحاتي بدهم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در زمانهاي گذشته هنگامي كه يعقوب شبي در خيمه گاه خود بود ، مردي به درون خيمه او آمد و تا طلوع خورشيد با او كشتي گرفت . يعقوب مبارزه را پذيرفت ، هر چند كه ميدانست حريف او خداوند است . به هنگام طلوع آفتاب او هنوز شكست نخورده بود و مبارزه هنگامي پايان يافت كه خداوند پذيرفت او را بركت دهد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اين داستان نكته بسيار مهمي نهفته است و آن اين است كه : &lt;b&gt;گهگاه مبارزه با خداوند ضروري است &lt;/b&gt;. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر كدام از ما در طول دوران زندگي خود با بلاياي مختلفي مواجه شده ايم . فاجعه هايي مانند جنگ و تخريب يك شهر ، از دست دادن عزيزان ، بيماريهاي مهلك و بسياري نمونه هاي ديگر .&lt;br /&gt;خدا در چنين لحظاتي ما را به مبارزه طلبيده و در واقع از ما ميخواهد تا به اين پرسش پاسخ دهيم : « چرا به حياتي اين چنين كوتاه و پر رنج وابسته ايم ؟ »&lt;br /&gt;كسي كه نتواند پاسخ دهد به ناچار تسليم سرنوشت ميشود . اما مرداني كه در جستجوي معنايي براي حيات خود هستند ، اين بلايا را غير منصفانه خواهند يافت و ميكوشند تا با سرنوشت خويش درآويزند . آنگاه خداوند به انسان حقايق وجوديش را نشان خواهد داد .&lt;br /&gt;انسانهاي ضعيف و فرومايه در مقابل سرنوشت خويش تسليم ميشوند و فقط ميخواهند زندگيشان هر چه سريعتر به حالت قبلي برگردد . همان حالت كه عادت داشتند زندگي كنند و بيانديشند . در عوض انسانهاي با شهامت هرچيز را كه كهنه و سرآمده است به آتش ميكشند و به قيمت رنجي عظيم و دروني همه چيز را ، حتي خدا را رها كرده و به پيش ميتازند .&lt;br /&gt;و در آسمان خداوند لبخند رضايت خواهد زد زيرا اين ، همان چيزي است كه او ميخواهد . هر كس مسئوليت زندگي خويش را به عهده بگيرد . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تنها مردان و زناني كه به خدا ايمان دارند شهامت مواجهه و روبرو شدن با او را نيز دارند . زيرا كه ميدانند اين يك تنبيه نيست ، بلكه يك چالش و يك مبارزه طلبي است . اين مبارزه ، موهبتي است كه در آن خداوند به فرزندانش نشان مي دهد كه انسان به « انتخاب » سرنوشتش نياز دارد ، نه به « پذيرش » آن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-83354648?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/83354648'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/83354648'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_10_20_archive.html#83354648' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-83294959</id><published>2002-10-21T06:15:00.000-07:00</published><updated>2002-10-21T06:17:57.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;i&gt;آن شب ، يعقوب تنها ماند و مردي با وي تا طلوع فجر كشتي مي گرفت * و چون او ديد كه بر وي غلبه نمي يابد … گفت : « مرا رها كن . »&lt;br /&gt;يعقوب گفت : « تا مرا بركت ندهي تو را رها نكنم . »&lt;br /&gt;به وي گفت : « نام تو چيست ؟ »&lt;br /&gt;گفت : « يعقوب »&lt;br /&gt;گفت : « از اين پس نام تو يعقوب خوانده نشود بلكه اسرائيل زيرا كه با خدا و با انسان مجاهده كردي و نصرت يافتي »&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-83294959?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/83294959'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/83294959'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_10_20_archive.html#83294959' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-83251630</id><published>2002-10-20T07:58:00.000-07:00</published><updated>2002-10-20T08:02:20.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>مادرم چاقو را در حوض شست&lt;br /&gt;ماه ، زخمي شد ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-83251630?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/83251630'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/83251630'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_10_20_archive.html#83251630' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-83213894</id><published>2002-10-19T07:49:00.000-07:00</published><updated>2002-10-19T07:49:15.020-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>چند روزه كه مغشوشم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نميدونم چرا … ولي اصلا نميتونم تمركز كنم و چيزي بنويسم . چند روز هست كه تنهام ... تنهاي واقعي … هم اتاقيم رفته مرخصي و من هيچكس را ندارم كه باهاش حرف بزنم . شايد واسه همينه كه ذهنم قفل شده و هيچي ازش بيرون نمياد . ديروز طبق معمول تنها بودم و چند ساعت برنامه تلويزيون را از لابلاي برفكها ديدم . ( آخه ما جمعه ها بعد از ظهر تعطيليم !!! ) بعدش خوابيدم … حدوداي ساعت شش بعد از ظهر بود كه خوابيدم …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حتي اون موقعهايي كه عاشقش بودم هم يه همچين خواب روشني ازش نديده بودم … گيج و منگ از خواب پريدم ... ساعت هنوز هفت نشده بود … بعد از چند دقيقه حالم سر جا اومد … يه سيگار روشن كردم و به فكر فرو رفتم . . .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من قبلا دو بار حسي را تجربه كردم كه شايد بشه اسمش را عشق گذاشت … البته اين مهم نيست … ولي چيزي كه برام مهمه و جالب اينه كه ما ، يا حداقل من ، وقتي عاشق يه نفر ميشيم ، يعني وقتي يه نفر را جوري دوست داريم كه وقتي بهش فكر ميكنيم يه چيزي توي سينه مون به حركت درمياد و يه جريان سيال توي دست و پامون حركت ميكنه ( نميدونم حس عشق را خوب گفتم يا نه ، من كه اينجوري ميشدم ) به هيچ چيز و هيچكس ديگه نميتونيم فكركنيم . ولي بعد از مدتي ، منظورم بعد از جدائيه ، بعد از مدتي …. نه ، تا يه مدتي هم بهش فكر ميكنيم و باز هم همونجوري ميشيم … بعدش فاصله هاي زماني كه بهش فكر ميكرديم بيشتر ميشه … مثلا ميشه هر چند ساعت يكبار … بعد يواش يواش بديهاش رو ميبينيم … يادمون مياد كه گهگاه چه بديهايي بهمون كرده بود … بعد اين احساس هي بيشتر و بيشتر ميشه … و يواش يواش فكر ميكنيم كه عجب آدم احمقي بوديم ! ، اينهمه ما رو اذيت ميكرد ولي ما چنان دوستش داشتيم كه هيچي نميفهميديم … بعد از يه مدت ، يه مدت طولاني ، شايد حتي چند سال ، نسيت به اون يه حسي داريم بين … بين عشق و نفرت ؟!!! … نميدونم ، بفهميد چي ميخوام بگم … يه حسي داريم بين دو حالت متضاد … بعد ازش بدمون مياد … ولي خوبيها ، مهربونيها ، گرماي دستش ، و از همه مهمتر خاطراتمون را نميتونيم فراموش كنيم … بعد يواش يواش بي اهميت ميشه … بودن و نبودنش ديگه مهم نيست … شايد حتي روزها و ماهها هم به فكرش نيافتيم … و وقتي يادش ميافتيم ، اصلا قيافه اش يادمون نمياد … &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديروز هرچقدر فكر كردم صورتش را يادم نيومد … فكر نميكنم بعد از اين هم ديگه چيزي باشه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-83213894?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/83213894'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/83213894'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_10_13_archive.html#83213894' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-83120572</id><published>2002-10-17T08:23:00.000-07:00</published><updated>2002-10-17T08:26:27.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دوست خوبم در &lt;b&gt;سرزمين رويايي &lt;/b&gt;حرفهاي جالبي زده است . حرفهايي كه اگر خوب به آنها بيانديشيم ميبينيم كه بسياري از آنها درست است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واقعا چند درصد از ما نيازهاي واقعي طرف مقابل خودش را ميداند ؟ چند درصد از ما قبل از ازدواج با مسائل روحي جنس مخالفش آشناست ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شناختي كه ما از جنس مخالفمان داريم ، شناختي است كه از آشنائيهاي خياباني نشأت ميگيرد . به نظر شما در اينگونه روابط تا چه اندازه ميتوان به روحيات طرف مقابل پي برد ؟&lt;br /&gt;واقعا ميتوان در كوچه و خيابان به شناخت رسيد ؟ كمي فكر كنيد . شروع دوستيها را در نظر بگيريد . در شروع دوستيها چه حرفهايي زده ميشود ؟ چيزي جز چند كلمه حرف بي ربط و بي محتوا گفته ميشود ؟ و نتيجه آن براي ما چيزي جز يك عشق خيالي نيست .&lt;br /&gt;بيشتر اين عشق و علاقه هاي خياباني و چند روزه به علت كمبود محبت است … ما در آن لحظه محبت كم داريم . ديده شدن كم داريم . ميخواهيم بقيه مردم هم ما را ببينند ، دنيا ما را ببيند . ميخواهيم به خودمان بگوئيم كه ما هم هستيم . كه هنوز زنده ائيم . كه هنوز هستيم …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آيا واقعا اينكه ما هر دو يك كتاب شعر را بخوانيم ، هر دو به يك رنگ علاقه داشته باشيم و هر دو از يك تيم فوتبال خوشمان بيايد ميتواند ملاكهاي خوبي براي تفاهم باشد ؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اصلا تفاهم يعني چه ؟؟؟&lt;br /&gt;يعني دو نفر همديگر را درك كنند . خوب ، دو نفر همديگر را درك كنند يعني چه ؟؟؟  يعني حرفهاي هم را بفهمند . خوب ، ما همه فارسي حرف ميزنيم . حرفهاي هم را بفهمند يعني چه ؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توي مملكت ما اين حرف يعني يكي از دو طرف هر حرفي زد طرف مقابل گوش كند . هر چه يكي ميگويد ، طرفش بگويد چشم . اين تفاهم ما است . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-83120572?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/83120572'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/83120572'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_10_13_archive.html#83120572' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-83064728</id><published>2002-10-16T08:18:00.000-07:00</published><updated>2002-10-16T08:27:01.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;i&gt;بوي موهات زير بارون&lt;br /&gt;بوي نمناكي خاك&lt;br /&gt;بوي گل تو شوره زار&lt;br /&gt;بوي خيس تن خاك&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جاده هاي مهربوني&lt;br /&gt;رگهاي آبي دستهات&lt;br /&gt;غم بارون غروب&lt;br /&gt;ته چشمات ، تو صدات ... &lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من&lt;br /&gt;امروز&lt;br /&gt;پرم از هيچ …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولي اين را براي&lt;b&gt; باران &lt;/b&gt;مي گويم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;« عشق » نه تكامل ميبخشد ، نه آرامش ميدهد ، نه نظم دارد ، و نه ورودش را ميتوان احساس كرد &lt;br /&gt;« عشق » چون سيلاب ، بي نظم و طغيانگر ، شهر دلت را تسخير مي كند . درست در زماني كه انتظارش را نداري &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;&lt;br /&gt;... و خاصيت عشق اين است &lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-83064728?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/83064728'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/83064728'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_10_13_archive.html#83064728' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-83017287</id><published>2002-10-15T08:26:00.000-07:00</published><updated>2002-10-15T08:35:56.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>چيزي است مزمن ، مثل يك حس قديمي ، يك درد قديمي … نميدونم ، برام آشناست ، ولي نمي شناسمش … شايدم غريبه است &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يكنفر اينجاست .&lt;br /&gt;يكنفر اينجاست و من هر وقت كه تنها ميشم ميبينمش … مثل يه روح ، يه شبح … گاهي وقتها از پشت شيشه نگاهم ميكنه … گاهي وقتها هم از پشت دود سيگار ، ميبينمش … به سيگار كه پك ميزنم صورتش روشن ميشه … بعد يواش يواش ميره توي دود و همراه اون محو ميشه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعضي وقتها واسه من يه چيزي ميشه مثل يه قند ، يه كشمش … كه باهاش اول تلخي چاي را حس مي كني … بعد يواش يواش آب ميشه و مياد روي زبونت ميشينه …&lt;br /&gt;ميخواي فرياد بكشيش ، ميشه آواز&lt;br /&gt;ميخواي بخونيش ، ميشه بغض&lt;br /&gt;ميخواي جاري اش كني ، … ميشه لبخند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نميدونم … بعضي وقتها مثل هواست ، مثل نفس … بعضي وقتها هم ميره توي سينه و ديگه بيرون نمياد  … همونجا ميمونه … بعد يواش يواش ميره توي تموم تنم ، تو رگهام جاري ميشه ، از توي سينه ام ميره توي سرم و بعد پا ميزاره تو چشام … و بعد خوابش ميگيره &lt;br /&gt;واسش لالايي ميخونم ، پا ميشه ، ميشينه ، مياد پيشم ، … بعدش با موهام بازي ميكنه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يه وقتهايي ميبيني … نه !!! حس ميكني داره نگاهت ميكنه . بر ميگردي طرفش … ميره و پشت درختها قايم ميشه … دنبالش ميگردي ، پيداش نميكني ، عصبي ميشي ، داد ميزني : كجائي ، لعنتي ؟!!&lt;br /&gt; ميبيني قلم دوشت شده و داره آواز ميخونه ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;منم ،&lt;br /&gt;روي زمين ، تنها ترين خاك خدا …&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهش ميگم : نه … اين منم كه تنهاترينم … از من تنهاتر پيدا نميشه&lt;br /&gt;ميخنده بهت … نگاهش ميكني ، ميخنده بهت … اخم ميكني ، ميخنده بهت … ميخندي ، … و اون باز هم ميخنده بهت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ميگه ديدي … ديدي تنها نيستي … كسي كه به ديگرون اخم ميكنه و ميخنده كه تنها نيست … آره ، من باهاتم … من هميشه باهاتم … ولي تو منو تنها گذاشتي &lt;br /&gt;ميگم تو كي هستي … چرا ميري … چرا نميموني … چرا نميزاري ببينمت … چرا نميزاري موهات و شونه كنم … چرا نميزاري …&lt;br /&gt;ميگه من توام … تو منو گم كردي … و واسه همينه كه هر دومون تنها شديم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعضي وقتها كه دارم راه ميرم مياد دنبالم … ميبينمش ، مثل يه سياهي ، كه چسبيده به پام … بهش ميگم برو … تو من نيستي … من سياه نيستم … تو سياهي … من ، سياه نيستم &lt;br /&gt;ميخنده و بعد هي بلندتر و بلندتر ميشه …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعضي وقتها ، صبح كه از خواب پا ميشم ميبينم رفته و نشسته توي اون شيشه كه هر روز خودم رو توش نگاه ميكنم … &lt;br /&gt;بهش محل نميزارم … ولي اون اداي منو در مياره … سرم رو اينوري ميكنم … سرش رو اونوري ميكنه … واسش زبون درميارم … واسم زبون درمياره … بهش تف ميكنم . . .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صورتش ، چشماش ، همه جاش خيس ميشه … مثل بارون ، مثل اشك &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگاهش ميكنم … خوب نگاهش ميكنم ، به صورتش ، به موهاش ، شقيقه هاش … سفيد شده … دلم واسش ميسوزه ، آخه ديشب سياه بود … همونوقت كه به پاهام چسبيده بود … سرتاپاش سياه بود .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من تو چشماش نگاه ميكنم … اون هم تو چشمام نگاه ميكنه … به هم اخم ميكنيم … بهش ميگم : حالم ازت بهم ميخوره … اون ميگه : من هم همينطور &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهم پشت ميكنيم … و ميريم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-83017287?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/83017287'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/83017287'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_10_13_archive.html#83017287' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-82965257</id><published>2002-10-14T07:38:00.000-07:00</published><updated>2002-10-14T07:49:35.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دوست عزيزمون بنر خانوم تقريبا درست گفتند &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهتر است در ابتدا كمي بيشتر توضيح دهم . منظور از تمام اين حرفها ، تمام اين تلاشهاي شبانه روزي ، تمام اين سختيها ، خوشيها ، ناخوشيها چيست ؟؟؟&lt;br /&gt;آيا تمام اينها چيزي به غير از « زندگي » است ؟ آيا ما هدف ديگري داريم ؟ما تمام اين كارها را انجام ميدهيم براي اينكه « زندگي » كنيم . براي اينكه از نفس كشيدن خود لذت ببريم . براي اينكه بفهميم كه هستيم .&lt;br /&gt;و « زندگي كردن » در نظر شما چيست ؟ آيا چيزي به غير از « به آرامش رسيدن » است ؟ به غير از « لذت بردن از بودن » است ؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همين دوستمان ديروز فرياد مي زد كه : « … من دلم آب مي خواد … رنگ مي خواد …قلم مو مي خواد … من عشق کشيدن تابلو هام رو مي خوام … عشق نواختن دفم رو مي خوام … عشق زدن سه تارم رو مي خوام…من گريه مي خوام …من قرآن خوندن خودم رو مي خوام … من نماز و عبادت خودم رو مي خوام … من خداي خودم رو مي خوام … مي خوام باهاش حرف بزنم … مدتهاست …مدتهاست …مدتهاست ….ولي نميتونم. »    &lt;br /&gt;و نتوانستنش فقط و فقط دست خودش است . كافي است كه امروز سازش را در دست بگيرد و به همه خواسته هايش برسد. اين يعني « زندگي » ، يعني « نفس كشيدن » … يعني اين آدم هنوز زنده است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولي شما كه الان حدود سه ماه است كه با من و امثال من آشنا شده ايد ، شما بگوييد … آيا من زندگي ميكنم ؟ آيا من ، مني كه نه پارك دارم ، نه پاييز ، نه بستني … زندگي ميكنم ؟!! آيا من ، همين من كه تنها رفيقم پاكت سيگارم است ، و تنها جاي خالي كردن دلتنگيهايم وبلاگم است ، مني كه حتي دلتنگيها و خستگيهايم را به نامزدم نميتوانم بگويم ، آيا من زندگي ميكنم ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من درآمد خوبي دارم … درآمدي بسيار بالاتر از آنچه فكرش را ميكنيد . ولي ميدانيد اينها را در ازاء چه چيز بدست مي آورم ؟؟؟ &lt;br /&gt;من اينها را در ازاء « زندگي » بدست مي آورم . در ازاء نداشتن پاييز ، نديدن كلاغ … من اينها را در ازاء نديدن درخت بدست مي آورم ... آيا مي ارزد ؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوست من هم مثل من است . او هم مانند من در حال حاضر در نمودار زمان – سرمايه بالاتر از افرادي با شرايط خودش قرار گرفته است . ولي اين نمودار يك بعد سوم هم دارد . بعدي بنام « زندگي كردن » كه شامل تمامي مواردي كه دوستمان بنر گفت به همراه چيزهايي ديگر است .چيزهايي مانند پاييز و بستني …  &lt;br /&gt;اگر ما آيتم « زندگي كردن » را هم در اين نمودار در نظر بگيريم متوجه ميشويم كه بالاتر قرار گرفتن او در نمودار سير نزولي خواهد داشت و با توجه به ضريبي كه بايد براي « زندگي كردن » در نظر بگيريم قطعا در آينده  در زير نمودار قرار خواهد گرفت . من و او شايد در حال حاضر بالاتر از نمودار قرار گرفته باشيم ولي اين موضوع قطعا به همين شكل ادامه نخواهد يافت .&lt;br /&gt;من و او را در سن 35 سالگي در نظر بگيريد . آيا ما كه خانه و زندگي راحتي براي زن و فرزندانمان تهيه كرده ايم ولي در عوض در طول يك ماه ، فقط شش روز آنها را ديده ايم و حتي بزرگ شدن فرزند و دندان درآوردن بچه مان را نديده ايم  « زندگي » كرده ايم ، يا كساني كه در كنار همسرانشان براي ساختن يك زندگي ساده و بي آلايش تلاش كرده اند ؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;هر چيز قيمتي دارد . &lt;br /&gt;بايد مراقب بود كه براي بدست آوردن چيزي بيشتر از قيمتش نپردازيم .&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-82965257?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/82965257'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/82965257'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_10_13_archive.html#82965257' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-82921896</id><published>2002-10-13T08:10:00.000-07:00</published><updated>2002-10-13T08:17:33.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>از تمام دوستان متشكرم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من واقعا خوشحالم از اينكه هنوز در جامعه ما ، مردم نسبت به مشكلات ديگران واكنش نشان داده و تمام تلاش خود را براي حل مشكل ديگران انجام ميدهند . &lt;br /&gt;در ضمن … با معرفتها … چرا وقتي من گفتم كه برنامه بزرگ كوتاه مدت من به مشكل خورده كمكي نكرديد ؟!!! … اينكه ميگوييد خودت برنامه ريزي كن هم شد راه حل ؟!!! … راه حل مشكل من كه مشخصه … بابا جان … يه كار خوب هم واسه من پيدا كنيد … البته با حقوق مكفي !!!!!!&lt;br /&gt;به هر حال اميدوارم دوستم بتواند از راهكارهايي كه پيشنهاد داده بوديد استفاده كند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته منظور من اين بود كه اين مشكلات را در حالت كلي بررسي كنيم و به قول معروف ، كلان به قضيه نگاه كنيم . به نظر من اينجور افراد بطور كلي دو مشكل دارند …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشكل اول اين است كه آنها دچار « خود كم بيني » شده اند . اينجور افراد بايد باور كنند كه از ديگران چيزي كم ندارند . اين افراد بايد خودشان را با كسي كه شرايط كلي اش مانند آنهاست مقايسه كنند .بطور مثال همين دوست من ( بنده خدا شده موش آزمايشگاهي !!! ) خودش را با من مقايسه مي كند . يكي نيست به او بگويد بابا جان … من از تو چهار سال بزرگترم … خير سرم درس خوندم … ارواح شكمم دارم برجي يك و هشتصد و پنجاه حقوق ميگيرم … تو نبايد خودت را با من مقايسه كني &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نخند … &lt;br /&gt;اينها را گفتم كلاس از حالت خشكي بيرون بياد … ظرفيت داشته باش !!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب … به نظر شما يك پسر با شرايط دوست من بطور نرمال در جامعه ما چه شرايطي را بايد داشته باشد ؟؟؟&lt;br /&gt;به نظر من در حالت نرمال يك پسر 24 ساله ديپلمه كه سرمايه ايي براي كار كردن ندارد ، در ماه در حدود 80000 تومان درآمد خواهد داشت . و اگر زياد اشتباه نكرده باشم يكنفر در ماه حدود 40000 تومان هم هزينه شخصي دارد ( اين يكي در حالت خوشبينانه است !!! ) . پس با اين حساب يكنفر با اين شرايط در طول يكسال حدود پانصد هزار تومان پس انداز خواهد داشت . با توجه به اينكه در 24 سالگي يك پسر در حدود چهار سال سابقه كار دارد ، پس با يك حساب سر انگشتي معلوم ميشود كسي با اين شرايط بايد حدود دو ميليون تومان سرمايه داشته باشد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر ما براي تشخيص وضعيت نرمال هر شخص ، يك نمودار زمان – سرمايه را در نظر بگيريم كه زمان روي محور x  باشد و سرمايه روي محور y  ، نمودار وضعيت نرمال بصورت يك خط درجه اول با زاويه 45 درجه خواهد بود . ( كارشناسان رياضي وارد بحث نشوند … من رياضي 1 را سال 74 پاس كردم و هيچ ادعايي ندارم !!! ) &lt;br /&gt;اين خط ، نمودار وضعيت نرمال براي پسران 24 ساله‎ بدون سرمايه اوليه خواهد بود . به همين طريق ميتوان نمودار افراد مختلف با شرايط مختلف را رسم كرد . ( اين نمودار از اختراعات خود بنده است و پريشب آن را اختراع فرمودم . قرار است بخاطرش جايزه «  ‍‹ بلاگ دات كام طلايي › براي حل مشكلات اجتماعي از طريق رياضي و برنامه ريزي » را به من بدهند !!!… براي رسم نمودارهاي مشابه كلاسهاي خصوصي و نيمه خصوصي برگزار خواهد شد … تضميني )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;براي تفسير اين نمودار بايد ابتدا « نقطه وضعيت » شخص را با توجه به سن و ميزان سرمايه و پس انداز فعلي شخص بدست آورد و سپس آن را در اين نمودار قرار داد . اگر « نقطه وضعيت » شخص بالاتر از خط نرمال قرار گرفت نشاندهنده اين است كه شخص نسبت به وضع نرمال شرايط بهتري دارد و بالعكس .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با يك حساب سرانگشتي مشخص ميشود كه اين دوست من در حالت x = 24 سال داراي y = 3000000 تومان است كه بسيار بالاتر از خط نرمال ميباشد . پس معلوم ميشود كه اين دوست من بيخود نگران است و وضعيتش از بسياري افراد بهتر ميباشد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولي اين نمودار يك مشكل دارد … يعني اگر بخواهم بهتر بگويم اين نمودار يك چيزي كم دارد … &lt;br /&gt;ميدانيد آن چيست ؟؟؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-82921896?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/82921896'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/82921896'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_10_13_archive.html#82921896' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-82884022</id><published>2002-10-12T07:04:00.000-07:00</published><updated>2002-10-12T07:04:25.540-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>چند شب پيش با يكي از دوستانم صحبت ميكردم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين دوست من از جمله كساني است كه فكر ميكنند خيلي بدبختند . كساني كه فكر ميكنند زندگيشان را باخته اند و ديگر هيچ اميدي به زندگي ندارند . فكر ميكنند مسير زندگي را اشتباه رفته اند و حالا ديگر نميتوانند آن را اصلاح كنند . ديگر نميتوانند زندگي خوبي داشته باشند و تا آخر عمر بايد در اشتباهاتي كه مرتكب شده اند بسوزند و بسازند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين دوست من 24 سالش است .&lt;br /&gt; چي ؟؟؟ &lt;br /&gt;نخنديد … خودتون از اون بدتريد … اصلا امروز اينها را مينويسم براي اينكه ميدونم خيلي از شماها هم همين طوري هستين … بي خودي قيافه نگيرين …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برگرديم سر كلاس درس  …&lt;br /&gt;به نظر شما يك پسر 24 ساله به چه علت بايد احساس بدبختي كند ؟ &lt;br /&gt;اين رفيق ما كه احتمالا به زودي به جمع وبلاگيستها اضافه خواهد شد ديپلمه است . وقتي كه ديپلمش را گرفت اصلا براي دانشگاه درس نخواند چون اصلا به دانشگاه اعتقاد نداشت . خدمت سربازي اش را گذراند و بعد از آن وارد كار بازار شد . بعد از يكسال متوجه شد كه با شرايطي كه دارد نمي تواند در كار بازار موفق باشد . از بازار بيرون آمد و بعد از چند ماه مثل من بيابان نشين شد . در حال حاضر بيشتر از يكسال است كه ساكن بيابانها شده است . به كامپيوتر وارد است و كار نسبتا راحتي دارد ولي درآمدش نسبت به اينجا چندان خوب نيست . با تمام اينها الان در حدود سه ميليون تومان پول نقد دارد .&lt;br /&gt;اين آقا مثل بيشتر جوانهاي ما در فكر خارج رفتن است . از وقتي كه اين فكر در سرش افتاده همه چيز جامعه در نظرش تلخ و بي معني مي آيد . نه با فرهنگ ما كنار مي آيد و نه مي تواند بسياري از سنتهاي ما را بپذيرد . چند بار براي خارج رفتن اقدام كرده ولي متاسفانه هيچگاه موفق نشده . حالا هم هيچ تلاشي براي تغيير وضعيت خودش نمي كند و عملا خودش را در تمام زمينه ها بازنده ميبيند . در نتيجه دچار رخوت و سكون شده و مانند يك انسان مسخ شده كه هيچ چيز حتي خودش نيز برايش اهميت ندارد زندگي مي كند . او فكر ميكند تمام درهاي روزگار برويش بسته ميشوند . و دست سرنوشت در زندگي او به گونه اي عمل ميكند كه هر برنامه اي و هر كاري كه انجام ميدهد در آخرين لحظات خراب ميشود . براي توجيه اين موضوع به جريان دختري كه او دوستش داشت ولي بهم نرسيدند ، خراب شدن وضع بازار و در نتيجه به هدر رفتن بيش از يكسال عمر خود ، به هم خوردن برنامه خارج رفتن و موضوعات ديگر اشاره ميكند .&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;اين نمونه اي از  يك جوان امروز كشور ماست . جواني كه امثال او را بسيار در كوچه و خيابان ميبينيم . و حتي ممكن است خود ما هم اينگونه فكر كنيم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر شما او بايد چه كند ؟؟؟&lt;br /&gt;واقعا خودتان را بگذاريد جاي او و از كليشه اي صحبت كردن بپرهيزيد . براي كسي با اين شرايط كه در عين حال فكر ميكند همه چيزش را باخته چه توصيه اي داريد ؟؟؟  كسي كه همه چيز را پوچ و خالي و سياه ميبيند . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-82884022?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/82884022'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/82884022'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_10_06_archive.html#82884022' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-82832842</id><published>2002-10-11T01:35:00.000-07:00</published><updated>2002-10-11T01:40:49.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ادامه تصميم گيري را الان مينويسم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;« تصميم گيري بلند مدت » يا همان « برنامه ريزي براي آينده » . چيزي كه اكثر ما نداريم و واقعا به آن محتاجيم .&lt;br /&gt;بطور كلي در برنامه ريزي اولين گام مشخص نمودن « هدف » است . ما در هر كاري بايد نخست هدف خودمان را مشخص كنيم . مشخص شدن هدف باعث ميشود كه در مسير رسيدن به اين هدف گام برداشته و به قول معروف از اين شاخه به آن شاخه نپريم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از زندگي چه ميخواهيد ؟؟؟&lt;br /&gt;واقعا هيچگاه شده است كه با خودتان خلوت كنيد و ببينيد كه چه ميخواهيد ؟ ( حرفهام داره ميشه عين كتابها )… نمي گويم كه هدفهاي بارز و خوب داشته باشيد … نه &lt;br /&gt;هر كاري ميخواهيد بكنيد ، فقط بايد از قبل برنامه ريزي كرده و « هدف » خودتان را مشخص كنيد . حتي اگر ميخواهيد دزد شويد ، يا حتي اگر ميخواهيد قاچاقچي شويد سعي كنيد كه قاچاقچي خوبي شويد و با برنامه عمل كنيد تا كسي نتواند جلوي پيشرفت شما را بگيرد . حتما در روزنامه ها راجع به دزدهايي كه بسيار احمقانه دستگير ميشوند چيزهايي خوانده ايد . اين قضيه براي اين است كه آن شخص براي كار خودش برنامه ريزي نداشته است . همه ما بعضي وقتها كارهاي احمقانه ميكنيم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر من « انتخاب هدف » هم بايد شرايطي داشته باشد . &lt;br /&gt;يكي اينكه « رويايي » نباشد . قبول دارم كه هر كسي بايد به خودش اعتماد داشته باشد و سعي و تلاش و از اين حرفها … ولي قبول كنيد كه همه ما در بسياري از مواقع رويايي فكر كرده و به چيزهايي فكر ميكنيم كه واقعا امكان پذير نيستند .&lt;br /&gt; ديگر اينكه ما بايد در مسير رسيدن به يك هدف بزرگ « برهه ها يا milestone  » را در طول مسير شناسايي كنيم . مثلا براي رسيدن به درجات عالي علمي در يك رشته خاص ، شخص بايد ابتدا هدف اول خود را قبولي در كنكور قرار دهد و بعد از قبولي ، هدف بعدي ادامه تحصيل در مدارج بالاتر … و به همين ترتيب تا به هدف بزرگ كه مثلا گرفتن مدرك دكترا در رشته فيزيك است برسد .&lt;br /&gt;بعد از آن شخص با توجه به مشخص شدن هدف و روشن شدن مسير رسيدن به هدف بزرگ ، بايد برنامه ريزي كرده و راههاي رسيدن به اهداف خود را مشخص كند . در اينجا همان قضيه فكر كردن كه در مطلب قبلي اشاره كردم مطرح ميشود . با كمي فكر كردن و تجزيه و تحليل وضعيت موجود ميتوان دقيقا به هدف از پيش تعيين شده رسيد . ( چيه؟ …. جنگه ؟!!!! اهداف از پيش تعيين شده و دشمن فرضي !!! )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس به اين نتيجه رسيديم كه نخست بايد « هدف بزرگ » را شناسايي كرد . بعد از آن بايد مسير رسيدن به اين هدف بزرگ را ، يعني در واقع هدفهاي كوچك يا همان milestone ها را مشخص كرده و بعد از آن ، براي رسيدن به اين اهداف كوچك برنامه ريزي كرد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هدف بزرگ كوتاه مدت من ، اينه كه هر چه زودتر بتونم زندگيم را در كنار نازدار خانوم شروع كنم . به نظر شما بايد چكار كنم ؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-82832842?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/82832842'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/82832842'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_10_06_archive.html#82832842' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-82793430</id><published>2002-10-10T07:58:00.000-07:00</published><updated>2002-10-10T22:03:12.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>خسته شدم از معلم بازي ….. بقيه بحث باشه شنبه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز و فردا ميخوام واسه خودم بنويسم .&lt;br /&gt;خوب … &lt;br /&gt;چي بگم …. ايران برد .&lt;br /&gt;خوب … آفرين … به من چه ؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ممممممم …… ديگه چي بگم &lt;br /&gt;ممممممم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يه سر به &lt;b&gt;بارانه &lt;/b&gt;بزنيد . دلش خيلي گرفته . حوصله اش هم سر رفته … &lt;br /&gt;من اگه جاش بودم الان ميرفتم پارك . مينشستم روي يه صندلي … تك و تنها …. يه سيگار روشن ميكردم …. دستهام رو ميكردم توي جيبم … و سيگار رو از روي لبم بر نميداشتم … همينجوري به آتيشش نگاه ميكردم … و همينجوري بهش پك ميزدم … ( خيلي كار سختيه … امتحان كردين ؟؟؟ ) … بعد دودش ميرفت توي چشمم … از چشمم اشك ميومد … بعد اعصابم خورد ميشد … سيگار رو بر ميداشتم و يه شوت ميكردم زيرش … بعد يادم ميوفتاد كه همين يه نخ سيگار را داشتم … ميرفتم ، خم ميشدم و برش ميداشتم … &lt;br /&gt;بعد راه ميافتادم و توي پارك قدم ميزدم … پاييز صدام ميكرد … از روي درختا … اوناهاش … اون بالاست … اه !!! چه پاييز سياهيه … قارقار ميكنه … &lt;br /&gt;و من آواز ميخوندم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;شب ،&lt;br /&gt;با ياد تو ميخوابم&lt;br /&gt;خواب تو ميبينم&lt;br /&gt;در دل شب&lt;br /&gt;پشت ابرها &lt;br /&gt;روبروي تو&lt;br /&gt;مينشينم …&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد ميرفتم دم يه سوپر … يه بستني ميخريدم … با يه بسته سيگار … بستني را ميخوردم … اه !!! مزه دهنم عوض شد … دوست ندارم …. يه سيگار … آخيش !!! درست شد&lt;br /&gt;بعد ..&lt;br /&gt;بعد …&lt;br /&gt;بعدش … اه !!! هيچي …من هم حوصله ام سر رفته … شماها كه پارك داريد … پاييز داريد … بستني داريد … من چي بگم .. كه نه پارك دارم … نه پاييز … نه بستني &lt;br /&gt;فقط سيگار دارم و سيگار &lt;br /&gt;و يه پنجره در « اتاق رو به دريا »&lt;br /&gt;اتاقي كه الان ديگه حتي غروب هم از پشت پنجره هاش پيدا نميشه … آخه خورشيد اينجا قبل از اينكه من بيام توي اتاقم ميميره و جاي خودش را ميده به شب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;شب ،&lt;br /&gt;گمشده در موي تو&lt;br /&gt;در پيچ گيسوي تو&lt;br /&gt;هلال ماه ابروي تو&lt;br /&gt;دلبسته روي تو …&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يه چيز ديگه … امروز تولد نازدار خانوم بود .&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-82793430?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/82793430'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/82793430'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_10_06_archive.html#82793430' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-82741920</id><published>2002-10-09T08:02:00.000-07:00</published><updated>2002-10-09T08:11:44.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>انواع تصميم گيري&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر من عمل تصميم گيري را مي توان به دو قسمت كوتاه مدت و بلندمدت تقسيم كرد . در اينجا ميخواهيم راجع به تصميم گيري كوتاه مدت صحبت كنيم . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تصميم گيري كوتاه مدت يا « تصميم گيري آني » به مواقعي گفته ميشود كه شخص تحت شرائط خاص موجود ، مجبور است سريعا تصميم بگيرد و در مقابل اتفاقي كه افتاده و يا در حال رخ دادن است بتواند واكنش نشان دهد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;براي روشن شدن موضوع چند مثال ميزنم :&lt;br /&gt;شما در خيابان خلوتي در حال رانندگي هستيد كه ناگهان با كسي تصادف مي كنيد . در اينجا بايد سريع تصميم گرفت . توقف كرده و به مجروح كمك مي كنيد و بعد از آن پاسگاه و دادگاه و ديه و هزار بلاي ديگر ؟؟؟…. يا اينكه سريعا فرار كرده و يه عمر درگيري با وجدان ؟؟؟ … توجه كنيد كه براي انتخاب يكي از اين دو راه چند ثانيه بيشتر فرصت نداريد . چند نفر از آن طرف خيابان به سوي شما ميدوند …&lt;br /&gt;يا اينكه در جائي ( محل كار ، دانشگاه ، كوچه ، خيابان ) كسي حرفي به شما ميزند كه شديدا به شما بر ميخورد . چه مي كنيد ؟؟؟ … ميزنيد زير گوشش تا دلتان خنك شود و بعد كميته انضباطي و اخراج و اينها ؟؟؟ … يا به حرفهايش اهميت نميدهيد و ازش ميگذريد و بعد يك عمر سركوفت خود و ديگران راجع به ترسيدن و جرات و از اين حرفها ؟؟؟ …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اينگونه موارد اتخاذ يك تصميم سريع و درست به قدرت ذهن ، قدرت انتقال و حفظ خونسردي شخص بستگي دارد . شخص بايد در مدت زمان بسيار اندك در درجه اول به خود مسلط شده و به قول معروف خونسردي خود را حفظ كند . حفظ خونسردي باعث مي شود شخص دچار پريشاني حواس نشده و به خوبي فكر كند .&lt;br /&gt;در مرحله بعد شخص بايد بسيار سريع بتواند راههاي پيش روي خود را شناسائي كرده و به عواقب هر يك از آنها بيانديشد . همانطور كه در مثالهاي بالا ديديم هر كدام از راه حلهاي پيشنهادي خوبيها و بديهاي خاص خودش را داشت . در اينگونه مواقع بعضا انتخاب يك راه حل درست و منطقي و يا يك راه حل اشتباه ميتواند مسير زندگي شخص را دگرگون سازد . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پيدا كردن راه حلهاي مناسب در شرائط بحراني احتياج به ذهن باز ، آماده و خلاق دارد . حفظ خونسردي دقيقا به اين مساله كمك ميكند . پس بعد از حفظ خونسردي و تجزيه و تحليل شرائط موجود مي توان بهترين تصميم را گرفت . تصميمي كه به دنبال خود پشيماني ببار نياورد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-82741920?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/82741920'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/82741920'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_10_06_archive.html#82741920' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-82677711</id><published>2002-10-07T23:48:00.000-07:00</published><updated>2002-10-08T20:36:36.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>راجع به « تصميم گيري » حرف مي زديم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشكل ديگري كه در تصميم گيري وجود دارد و به نظر من يكي از بزرگترين مشكلات است « ترس از تغيير » مي باشد .&lt;br /&gt;« ترس از تغيير » در تمامي انسانها كم و بيش وجود دارد . انسان همواره در فكر و تلاش براي رسيدن به آرامش است . و در اين راه سعي ميكند از هر تغييري كه باعث بهم خوردن آرامش ذهنش شود جلوگيري كند .&lt;br /&gt;ما نمونه هاي اين مطلب را به وفور در زندگي خود ميبينيم . ما حتي در مقابل تغييرات كوچك نيز مقاومت مي كنيم . به اين دليل كه به آن وضعيت عادت كرده ايم . هر تغيير كوچكي ، حتي تغيير در دكوراسيون اتاق باعث برهم خوردن آرامش ما مي شود و معمولا در مقابل تغييرات شديدا موضع گيري مي كنيم .&lt;br /&gt;شايد در بسياري از مواقع اين تغييرات چندان مهم نباشد ، ولي در پاره ائي از مسائل مي تواند باعث تغيير مسير زندگي شود .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بطور مثال كسي را در نظر بگيريد كه در يك رشته در دبيرستان و يا دانشگاه درس مي خواند ممكن است بعد از مدتي حس كند كه علاقه ائي به اين رشته ندارد و حتي ( اگر نخواهيم ايده آل فكر كنيم ) متوجه شود رشته ائي كه در آن مشغول تحصيل است آينده خوبي نداشته و تضمين شغلي خوبي ندارد . كساني كه بيرون گود ايستاده اند خيلي راحت مي گويند كه اين شخص بايد تغيير رشته دهد و در رشته دلخواهش تحصيل كند . ولي واقعا چند درصد كساني كه اينچنين مشكلي دارند ، چنين تصميمي نيز مي گيرند ؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثالهاي ديگري نيز ميتوان زد . &lt;br /&gt;كسي كه مدتي است در جائي مشغول به كار است و به او پيشنهاد كار بهتر در جائي ديگر ، و حتي پست بهتر در همان موسسه را مي دهند ولي از تغيير ، از مواجه شدن با فراد جديد ، و از مواجه شدن با مسائل كاري جديد ميترسد .يا كسي كه با يك نفر دوست است و ميبيند ، و ميفهمد كه عمر اين رابطه به انتها مي رسد ولي از تغيير وضعيتش ميترسد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين قضيه براي بسياري از ما پيش آمده است . با كسي رابطه داريم ، به او علاقه داشته ايم ، خاطرات بسياري با او داريم و خيلي چيزهاي ديگر . ولي حالا چي ؟؟؟ … وقتي به قلب خود مراجعه مي كنيم ميفهميم كه عمر اين رابطه به پايان رسيده … ديگه حوصله همديگر را نداريم … در عرض چند دقيقه دعوايمان ميشود … خوب !!! واقعا ادامه چنين رابطه ائي چه لذتي دارد ؟ &lt;br /&gt;ولي ميدانيد چرا ادامه ميدهيم ؟؟؟&lt;br /&gt; براي اينكه از تغيير مي ترسيم . براي اينكه از تنهائي مي ترسيم . فكر مي كنيم اگر كسي را نداشته باشيم تا آخر عمر تنها و بيكس خواهيم ماند . از « تغيير كردن وضعيت موجود » مي ترسيم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;و همه اين ترسها باعث عدم تصميم گيري ميشود .&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-82677711?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/82677711'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/82677711'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_10_06_archive.html#82677711' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-82671672</id><published>2002-10-07T20:49:00.000-07:00</published><updated>2002-10-07T23:13:18.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;جشن مهرگان &lt;/b&gt;بر تمام كساني كه خون ايراني در رگهايشان جاريست&lt;br /&gt; مبارك باد ... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-82671672?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/82671672'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/82671672'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_10_06_archive.html#82671672' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-82628941</id><published>2002-10-07T01:54:00.000-07:00</published><updated>2002-10-07T01:56:16.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>خوب ….. من برگشتم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من نميفهمم چرا همه سوال مي كنن من انقدر از غم و غصه حرف ميزنم !!! خوب دليلش مشخص است . من بطور كلي هر وقت دلم ميگيرد شروع به نوشتن ميكنم . پس نتيجه آن همين ميشود كه ميبينيد …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بگذريم … قرار بود راجع به مشكلات حرف بزنيم . ضمن تشكر از همه كساني كه ما را در اين راه تنها گذاشتند و فقط گفتند برو جلو ، ما حمايتت ميكنيم و هيچ ايده ايي ندادند بحث را شروع ميكنيم !!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر من ( باز هم ميگم … به نظر من … نظر شماها هم مهم است ) يكي ديگر از مشكلاتي كه وجود دارد عدم توانائي در تصميم گيري درست است .&lt;br /&gt;نه … نه … عدم توانائي در تصميم گيري … كاري به درست و غلط آن ندارم . آن موضوع باشد براي بعد …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در زندگي لحظاتي پيش مي آيد كه انسان بين دو يا چند گزينه ، يكي را بايد انتخاب كند . اين دو راهيها در زندگي بسيار پيش مي آيد . مسائلي مانند انتخاب بين خوردن چاي يا فهوه ، تا صدور حكم اعدام براي يكنفر … &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب … فرض كنيد در شرائطي قرار گرفته ائيد كه بايد در مورد موضوعي تصميم گيري كنيد . چه مي كنيد ؟؟؟ &lt;br /&gt;متاسفانه در بسياري از مواقع صورت مساله را پاك مي كنيم . يعني اينكه اصلا مشكل را در نظر نمي گيريم و از آن چشم پوشي ميكنيم . به اين ترتيب مشكل حل مي شود . ولي واقعا اين هم شد راه حل ؟؟؟؟؟؟ &lt;br /&gt;چرا از مشكلات فرار مي كنيم ؟ واقعا فرار از مشكلات راه حل درستي است ؟&lt;br /&gt; به نظر من فرار از مقابل مشكلات به اين موضوع بر ميگردد كه شخص اعتماد به نفس لازم را براي تصميم گيري ندارد و در نتيجه نمي تواند در مورد مسائل و مشكلات تصميم گيري كند . معمولا عدم تصميم گيري باعث مي شود كه شخص در مقابل مشكلات به اصطلاح كوتاه آمده و تن به قضا و قدر داده و بعد از مدتي كه به اين وضع عادت كرد براي حل مشكلات خود منتظر امدادهاي غيبي ، دست طبيعت ، و از اين قبيل مسائل شود و در كل از استراتژي « هرچيز كه پيش آيد خوش آيد » استفاده كرده و براي مسائل خود توجيهاتي از قبيل خواست خدا و « اگر خدا خواست رحمت است و اگر نخواست حكمت » و از اين گونه حرفها را بياورد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-82628941?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/82628941'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/82628941'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_10_06_archive.html#82628941' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-82534898</id><published>2002-10-04T15:23:00.000-07:00</published><updated>2002-10-04T15:23:30.166-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>من الان در &lt;a href="http://shahrehichkas.persianblog.com"&gt;&lt;b&gt;شهر هيچكس &lt;/b&gt;&lt;/a&gt;هستم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اينجا هيچكس نيست . من هستم ، هيچكس ، شب ، دو نقطه روشن و يك زير سيگاري پر . يك اتاق دود گرفته ، دو تا دل گرفته و هزاران حرف با هيچكس . حرفهايي كه سكوت ، آنها را فرياد مي زند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الان اينجا نشستم و دارم به موزيكي كه در كوچه هاي شهر هيچكس جاري شده گوش مي دم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;حالا بايد سر رو زانوم بزارم &lt;br /&gt;تا قيامت اشك حسرت ببارم&lt;br /&gt;دل هيچكس مثل من غم نداره&lt;br /&gt;مثل من غربت و ماتم نداره ...&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من تا حالا موزيك شهر هيچكس را نشنيده بودم . يعني من تا حالا موزيك هيچ شهري را نشنيده بودم .&lt;br /&gt;« اتاق رو به دريا » هم كه هميشه ساكت است . سكوت ، شب و صداي كشيده شدن قلم به روي كاغذ ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فردا شب به « اتاق رو به دريا » باز مي گردم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-82534898?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/82534898'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/82534898'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_09_29_archive.html#82534898' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-82227987</id><published>2002-09-28T00:19:00.000-07:00</published><updated>2002-09-28T00:22:32.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>فكر مي كنم كه داريم به يه جاهايي ميرسيم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزي كه من شروع به نوشتن وبلاگ كردم مي خواستم راجع به مردان ، احساسشان ، افكارشان ، و كلا چيزهايي كه در سرشان مي گذرد ولي به زبان نمي آورند حرف بزنم . قسمتي از اين وبلاگ را افكار و عقايد شخصي من پوشاند و قسمتي ديگر از احساسات لحظه ائي من پر شد . &lt;br /&gt;اگر شما از لحظه تولد اين وبلاگ از خواننده هاي آن بوده ائيد حتما به ياد داريد كه اولين صحبتهاي من راجع به « خداشناسي » بود . من خدائي را كه مي شناختم معرفي مي كردم ولي متاسفانه نتوانستم ادامه بدهم . شايد روزي ديگر …&lt;br /&gt;بعد از آن چند مطلب راجع به تفاوتهاي زن و مرد نوشتم . فكر مي كنم مطالب خوبي بود . چيزهائي كه من ، و تعداد زيادي از مردان ديگر به آن فكر ميكنند . و چيزهائي كه من از روابطم با زنان يادگرفته بودم .&lt;br /&gt;و بعد به يكي از زيباترين لحظات زندگي رسيدم . اگر به خاطر داشته باشيد ، دوازده روز آخر ، پيش از ازدواج …&lt;br /&gt;لحظاتي كه ثبت آنها براي من بسيار مهم بود . چون معمولا زنان از مردان گله مي كنند كه چرا در اين مواقع هيچ احساسي ندارند . و من مي خواستم اين احساس را نشان دهم . حرفهائي كه بسياري از آنها را نازدارخانوم در آن لحظات نشنيد … &lt;br /&gt;و بعد از آن دلتنگيها … چيزي كه ظاهرا همه تعجب كرده بودند . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا بحث اصلي من راجع به مسائل و مشكلات جوانان در اين كشور است . چيزي كه واقعيت دارد اين است كه هيچگاه كسي كه خود مشكلات جوانان را درك نميكند يعني از لحاظ سني اصلا در مجموعه « جوان » نمي گنجد نمي تواند راجع به اين مشكلات نظري داده و بخواهد آن را حل كند .&lt;br /&gt;من اميدوارم در اينجا ، و در آغاز رشد جامعه « وبلاگ نويسان » بتوانيم با بحث و صحبت ، در درجه اول مشكلات را شناسائي كرده و بعد از آن براي حل مشكلات راه چاره ائي پيدا كنيم . پس خواهشمندم از بحث دوري نكنيد و مشكلاتي كه وجود دارد را مطرح كنيد تا بتوانيم راجع به آنها بيشتر صحبت كنيم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستي … امشب به اصفهان ميروم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-82227987?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/82227987'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/82227987'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_09_22_archive.html#82227987' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-82183402</id><published>2002-09-27T00:49:00.000-07:00</published><updated>2002-09-27T00:49:29.070-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>مي خواهم كمي راجع به حرفهاي ديروزم توضيح دهم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مملكت ما متاسفانه با قوانين هزار و چهارصد سال پيش اداره مي شود . اگر به مجموعه قوانين ما نگاه كنيم متوجه مي شويم كه يك كلاف سر در گم از مخلوط قوانين هزار و چهارصد سال پيش و قوانيني كه هيچ منطق و سيستمي ندارند را پيش رو داريم . در مجموعه قوانين ما هيچ سيستمي ديده نمي شود . بطور مثال رهبر شوراي نگهبان را انتخاب مي كند . شوراي نگهبان افراد مجلس خبرگان را انتخاب مي كند و مجلس خبرگان رهبر را … اين يعني يك دايره بسته . دايره بسته اي كه به هيچ وجه نظارتي بر روي آن انجام نمي شود . و همگان مي دانيم كه در جايي كه نظارت نباشد خواه نا خواه فساد رشد پيدا مي كند …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بگذريم ، كاري به مسائل سياسي ندارم . ولي شما به قوانين اجتماعي نگاه كنيد . طبق قوانين اسلام يك پسر از پانزده سالگي و يك دختر از نه سالگي مي تواند ازدواج كند . خوب اين ابتداي سن بلوغ جسمي فرد است و در هزار و چهارصد سال پيش بلوغ جسمي براي ازدواج كافي بود . ولي در زمان حاضر يكنفر كه بخواهد ازدواج كند بايد به بلوغ فكري برسد . از آن گذشته بايد داراي قدرت مالي باشد .&lt;br /&gt;در مورد بلوغ فكري ، با توجه به اينكه در دنيا امروز علوم و دانشهاي زيادي در دسترس است خواه ناخواه چيزهاي زيادي براي ياد گيري وجود دارد . چيزهايي كه ياد گيري آن و بهره گيري از آن مي تواند به روابط شخص با ديگران كمك كند و در بسياري از مواقع يادگيري آنها الزامي است . پس براي رسيدن به اين درجه از اطلاعات زمان زيادي صرف مي شود . &lt;br /&gt;از طرف ديگر با توجه به اينكه داشتن حداقل ديپلم براي يكنفر در جامعه امروز مثل داشتن سواد خواندن و نوشتن است و با توجه به اينكه يكنفر در خوشبينانه ترين حالت ممكن بايد حداقل سه سال كار كند تا به آن قدرت مالي برسد كه بتواند يك زندگي را اداره كند و بدون در نظر گرفتن مدت زمان خدمت سربازي براي پسران ، يك پسر حداقل در 21 سالگي مي تواند ازدواج كند . (همانطور كه گفتم اين در خوشبينانه ترين حالت ممكن بود و همانطور كه مي دانيم بسيار دور از واقعيت است ).در اين سن يعني يك پسر حداقل تا 6 سال بعد از بلوغ جسمي بايد مجرد بماند . حالا سوال اين است كه چرا زمان بلوغ جسمي با حداقل زمان ازدواج همخواني ندارد ؟؟؟ كار خدا ايراد داشته يا قوانين بندگان خدا ؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يك نگاهي به دور و برمان بكنيم . چرا انقدر فساد گريبان جامعه ما را گرفته است ؟ مگر اينها كساني نبوده اند كه در مكتب مذهبي اين كشور رشد كرده اند ؟ چرا انقدر آمار تجاوز بالا رفته است ؟ &lt;br /&gt;بايد چشمها را باز كرد . نياز جنسي ، يك نياز طبيعي انسان است مانند نفس كشيدن . جواني كه يكي از بديهي ترين نيازهاي بدنش ارضا نميشود ممكن است كه دست به هر كاري بزند ..&lt;br /&gt;جوانان ما بجاي اينكه فكر و ذهنشان به دنبال كسب علم و كار و تلاش و سازندگي باشد به دنبال حل يكي از بديهي ترين نيازهاي طبيعيشان هستند . من نميفهمم ، موضوعي كه شش ميليارد نفر روي كره زمين آن را حل كرده اند چرا براي ما حل ناشدني است . يعني تمام مردم اشتباه مي كنند و فقط ما راه درست را مي رويم ؟ يعني همه بدند و فقط ما خوبيم ؟ چرا فكر نمي كنيم شايد يك جاي كار ما ايراد دارد ؟ &lt;br /&gt;ما وقتي كه از بهبود مستمر حرف ميزنيم ، بايد آن را در همه موارد بكار ببريم . يك جامعه را در قرن بيستم نمي توان با قوانين هزار و چهارصد سال پيش اداره كرد … اين يك واقعيت است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در روزهاي آينده راجع به اين موضوع و راجع به مشكلات ديگر بيشتر حرف خواهم زد . خوشحال ميشوم نظرات شما را هم بدانم . شايد من اشتباه مي كنم … &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-82183402?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/82183402'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/82183402'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_09_22_archive.html#82183402' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-82148186</id><published>2002-09-26T08:23:00.000-07:00</published><updated>2002-09-26T08:25:24.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://barane.persianblog.com/"&gt;دوست عزيز …&lt;/a&gt;&lt;br /&gt; اولا آشفتگي من با شما فرق دارد … بعدها اگر لازم شد راجع به خودم حرف مي زنم . ولي راجع به شما …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من و شما تقريبا همسن هستيم … و من بسياري از احساسات شما و حالات شما را درك مي كنم . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر من در يك نگاه كلي دليل آشفتگي ، نبودن امنيت و آرامش ذهن و خيال در فرد است . چيزي كه متاسفانه در بسياري از جوانان ما ديده مي شود . اگر ما به جوان امروز نگاه كنيم ، ميبينيم كه هيچ چشم انداز جالبي از زندگي آينده در پيش رو ندارد . جواني كه در دبيرستان درس مي خواند تمام فكر و ذهنش رفتن به دانشگاه است . چنان اين مساله را در ذهن او جا انداخته اند كه فكر مي كند اگر به دانشگاه نرود ديگر زندگي او تباه شده است … يا جواني را در نظر بگيريد كه درسش تمام شده و دنبال كار مي گردد … و هزاران مورد ديگر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;متاسفانه ما هيچكدام ديد روشني نسبت به آينده نداريم و عمده مشكل ما اين است . بعد از اينكه اين بيم از آينده ، در ذهن ما جا گرفت مسائل ديگري بصورت ناخود آگاه براي ما پيش مي آيد . مهمترين حالتي را كه من ديده ام وجود يك ديد پوچي و پوچ گرايي در جوانان است . براي كسي كه هيچ اميدي به آينده ندارد زندگي و دنيا بسيار پوچ و بي معني ميشود و … &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من الان  فرصت اين را ندارم كه كل اين مطالب را باز كنم … ولي اگر بخواهيد مي توانم در اين رابطه توضيحات بيشتري بدهم … &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر من مشكل شما هم چيزي در اين رابطه است . فكر مي كنم شما نسبت به آينده خودتان بدبين شده ايد … اين را با توجه به نوشته هاي شما مي گويم . و از طرف ديگر فكر مي كنم مشكل ديگر شما همان تنهائيتان باشد . احتمالا با توجه به سنتان ،كم كم نگران پيدا كردن همراهي مناسب شده ايد . اگر حدس من درست باشد ، من نمي توانم كمكي بكنم . چون اين فكري است كه خودتان به خود تلقين كرده ايد . و هيچكس بجز خودتان نميتواند كمكتان كند . من با گفتن اين حرفها شايد توانسته باشم مشكل را به شما نشان دهم  . بقيه كارها به عهده خودتان است . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-82148186?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/82148186'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/82148186'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_09_22_archive.html#82148186' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-82137074</id><published>2002-09-26T01:35:00.000-07:00</published><updated>2002-09-26T01:36:28.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;br /&gt;گويند مرا كه دوزخي باشد مست&lt;br /&gt;قولي است خلاف دل در آن نتوان بست&lt;br /&gt;گر عاشق و ميخواره به دوزخ باشند&lt;br /&gt;فردا بيني بهشت همچون كف دست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-82137074?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/82137074'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/82137074'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_09_22_archive.html#82137074' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-82096989</id><published>2002-09-25T08:07:00.000-07:00</published><updated>2002-09-25T08:13:02.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>نيمه پر ليوان را چگونه بايد ديد ؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من شخصا كسي هستم كه همواره در بين دوستانم به خوشبيني معروف بوده ام . ولي اينكه يكنفر بعد از نامزدي اش از نازدارخانومش دور شود و هر سه هفته يكبار فقط شش روز او را ببيند و به همين دليل دلش بگيرد ،عين واقعيت است . &lt;br /&gt;بابا … من دلم براي نازدارخانوم تنگ شده …. اين ديگه نيمه پر و نيمه خالي نمي شناسد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته اين وضعيتي است كه خودم براي خودم پيش آورده ام و كاملا هم راضي هستم . اينجوري مي توانم از لحاظ مالي زودتر خودم را جمع و جور كنم و زندگيي كه نازدارخانوم لياقتش را دارد برايش فراهم كنم …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بگذريم … از حال و احوال دلم مي پرسيد ؟؟؟ خوب….. آقا خوب&lt;br /&gt;امروز كه هيچي … تا چند ساعت ديگر هم كه صبحونه فردا را مي خورم  ، نتيجه مي گيريم كه فردا هم هيچي … جمعه هم كه نصف روز هستيم ، پس جمعه هم هيچي … شنبه هم كه ديگه دارم ميرم … &lt;br /&gt;من از حالاخودم را پيش نازدار خانوم حساب مي كنم … ( ولي خودمونيم … محاسبات را كيف كرديد … از اين بيشتر ديگه نميتونم نيمه پر را ببينم )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستي يه سوال … به نظر شما زشته كسي كه ميره خونه نامزدش ، دم در ، موقع سلام و احوالپرسي نامزدش را ببوسه ؟؟؟&lt;br /&gt;نازدار خانوم ميگه زشته … من نمي فهمم … &lt;br /&gt;من و نازدار خانوم اولين بار تقريبا هشت سال پيش همديگر را بوسيديم . ولي الان كه همه مي دونند كه ما همديگر را دوست داريم زشت است كه همديگر را ببوسيم …. !!! &lt;br /&gt;بوسيدن يكي از بارز ترين راههاي نشان دادن عشق و علاقه به طرف مقابل است . يك احساس عجيب كه با حرف نمي توان گفت . واقعا به نظر شما مي توان تمام احساس را با 32 تا حرف بيان كرد ؟؟؟&lt;br /&gt;دوست داشتن يكي از آنهاست ، و بوسيدن يكي از راههاي ابراز آن . &lt;br /&gt;چرا ما آدمها بعضي اوقات انقدر بخيليم ؟ مگر چه اشكال دارد كسي از عمق ، و وسعت احساس ما خبردار شود ؟ چه اشكال دارد احساسمان را به نزديكانمان نشان دهيم ؟ &lt;br /&gt;آخرين بار كه خواهرتان را بغل كرده ايد كي بوده است ؟ آخرين بار كه پدرتان را بوسيده ايد كي بوده است ؟&lt;br /&gt;تا حالا چند بار به مغازه دار سر كوچه لبخند زده ايد ؟ چند بار به رفتگر محله خسته نباشيد گفته ايد ؟ تا حالا شده كه نصف شب برويد و با شبگرد محله تان بشينيد و سيگار بكشيد ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند بار به دختر همكلاسيتان گفته ايد كه امروز چه آرايش قشنگي كرده ؟ چند بار به پسر هم دانشگاهيتون گفته ايد كه امروز چه پيراهن قشنگي پوشيده ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي دانم … خيلي از ما ظرفيت شنيدن اين حرفها را نداريم . خيلي از ما اين حرفها را به منظور ديگري ميگيريم . ولي مگر شما ، براي ديگران و براي حرف ديگران زندگي مي كنيد ؟ &lt;br /&gt;اين زندگي شما است . خودتان را ابراز كنيد . خودتان ، احساستان و عشقتان را ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-82096989?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/82096989'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/82096989'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_09_22_archive.html#82096989' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-81998096</id><published>2002-09-23T09:01:00.000-07:00</published><updated>2002-09-23T09:01:14.650-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>بايد نوشت …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نميدونم از چي ؟ … از كجا ؟ …&lt;br /&gt;فقط ميدونم كه بايد نوشت … &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از غمها ؟؟؟ …&lt;br /&gt;ديگه از دستشون خسته شدم … دلم ميخواد همشون را جمع كنم … بزارم توي آرشيو ذهنم … و هر وقت كه خواستم بازشون كنم و بخونمشون &lt;br /&gt;آخه اينها خاطراتمه … نميتونم ازشون جدا بشم … همه زندگي ما خاطره است …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از شاديها بگم ؟؟؟ …&lt;br /&gt;ديروز نازدار خانوم ازم گله ميكرد … ميگفت تو از بعد از جشنمون عوض شدي … قبلا خيلي خوشحال بودي … ولي الان فقط از غصه و غم  مينويسي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من عوض نشدم …&lt;br /&gt;من ، عوض نشدم … من همونم كه بودم … همون مرد ، با همون غصه ها و شاديهاي قديمي … فقط شاديها را گم كردم … شايدم از بس شاديها كوچيكه كه نميتونم ببينمشون … شايد هم من كورشدم  &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;شادي براي ما شده يه سراب … فكر مي كنيم كه شاديم … خيليها را ديدم كه خودشون را ميزنن به بي خيالي ... دنيا را به هيچي حساب نميكنن … خوب دنيا هم اونها را هيچي حساب نمي كنه&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نميدونم … شايد ما نميدونيم بايد چه انتظاري داشته باشيم … شايد انتظاراتمون زياده … &lt;br /&gt;شايد هم اصلا نبايد انتظاري داشته باشيم … شايد اين دنيا ساخته شده باشه براي همين … براي هيچي … يا براي همه چي &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من الان چيزي نمي نويسم … من ، فقط دارم بلند بلند فكر مي كنم … هر چيزي كه به ذهنم مياد را بلند بلند داد ميزنم …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داد ميزنم ؟؟؟&lt;br /&gt;من ، دارم داد ميزنم ؟؟؟&lt;br /&gt;يعني كسي صداي من را ميشنوه ؟؟؟ … اصلا اينجا كسي هست ؟؟؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-81998096?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/81998096'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/81998096'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_09_22_archive.html#81998096' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-81947366</id><published>2002-09-22T05:18:00.000-07:00</published><updated>2002-09-22T06:27:35.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ديروز روز عجيبي بود &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هزران فكر توي سرم مي چرخيد ولي هيچ حرفي براي گفتن نداشتم ... &lt;br /&gt;صبح كله سحر زنگ زدم به پدرم ... داشتم شماره رو مي گرفتم كه يادم افتاد امروز تعطيليه ... ( آخه ما تعطيل و غير تعطيل نداريم ، زندگي شما ها رو فراموش كرديم ، ما حتي روز سال تحويل را هم سر كار بوديم ... تا 7 شب ... و فردا صبحش هم سر كار بوديم ... از 7 صبح ) ... گوشي را برداشت . صداش بدجوري خسته بود ... گفتم : سعيد ( آخه من بابام را با اسم كوچيك صدا مي كنم ... اينجوري فكر مي كنم يكي از رفيقهامه ) ... گفتم : سعيد ...چته ؟؟؟ كجائي ؟؟؟ ... گفت : توي جاده اصفهان - تهران ... وسط بيابون ... ديشب ماشين خراب شد ... همينجا خوابيدم ... &lt;b&gt;كجائي پسر ؟؟؟ ...&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم يه جوري شد ... راستي ، كجا بودم من ؟؟؟!!!! اون داشت تنهايي ميرفت شمال كه بقيه حساب كتابهاي مجلس من را برسه ... و من ... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديروز ، من اشكهاي يك مرد چهل ساله را ديدم ... كسي را كه با هزار شور و شوق ساكش را بسته بود كه به مرخصي برود ، ولي در فرودگاه بهش گفته بودند كه جا نيست ... و اون نگاهش به بليط ok شده توي دستش خيره مانده بود ... &lt;br /&gt;نمي دونم در اون لحظه ، سر ميز شام ، به چي فكر ميكرد ! ... به همسرش كه الان منتظرش نشسته و تا صبح چشمش به در سفيد ميشه ... يا به دختر كوچكش  كه هي دامن مادر را ميكشه و ميگه پس بابا كي ميرسه ...&lt;br /&gt;آخه ما توي كمپمون تلفن نداريم ... اون بايد تا صبح صبر كنه و بعد خبر بده كه نمياد&lt;br /&gt;ولي بهر حال من ديدم كه آهسته اشك چشمهايش را پاك مي كرد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و مرگ ...&lt;br /&gt;و مهمترين خبر وبلاگستان خبر مرگ دختركي پانزده ساله بود ...&lt;br /&gt;اولين بار كه يادم مياد با پديده مرگ مواجه شدم ، دبستاني بودم ... اومدن دم در كلاس و يكي از بچه ها رو صدا كردن ... « بدو بيا برو خونه » ... « چي شده ؟؟؟ » ...&lt;b&gt; « پدرت مرده » ...&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;...  گريه ، و گريه ، و گريه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اولين بار كه با چشم خودم مرگ را ديدم ، راهنمايي بودم ... يكنفر اومد دم خونمون ، ماشينشون را يواشكي دزديده بود . گفت بيا بريم بيرون ... بارون ميومد ... روز قشنگي بود ... ما رفتيم توي اتوبان شاهين شهر ... بارون ميومد ... يه پيرزن وسط جاده  . . .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;و من مرگ را ديدم ... &lt;/b&gt;&lt;br /&gt;مرگ صورت خونالودي داشت ... و تكه هاي مغزش روي شيشه مانده بود&lt;br /&gt;جهيزيه دختر ده ساله پسر آن پيرزن خريداري شد ... و دختر ده ساله لبخند ميزد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از آن هم بارها مرگ را در لباسهاي مختلف ديدم ...با لباس خون آلود ... در حاليكه كاردي را تا دسته در شكم داشت ...و يا در بستر بيماري خفته بود ... &lt;br /&gt;و زيباترين چهره اش لحظه اي بود كه مرگ به خواستگاري مادربزرگم آمد ... و مادربزرگم سر بر سجده نماز داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديروز مرگ به كوه رفته بود و بالاي صخره ها بازي ميكرد&lt;br /&gt;و من&lt;br /&gt;براي مهتاب گريه كردم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-81947366?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/81947366'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/81947366'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_09_22_archive.html#81947366' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-81901338</id><published>2002-09-20T21:07:00.000-07:00</published><updated>2002-09-20T21:14:19.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>يك خبر تلخ&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;a href="http://forozan.persianblog.com/"&gt;ماه پيشوني &lt;/a&gt;&lt;/b&gt;مرد&lt;br /&gt;... و شقايق هرگز هفده ساله نخواهد شد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-81901338?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/81901338'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/81901338'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_09_15_archive.html#81901338' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-81899271</id><published>2002-09-20T20:08:00.000-07:00</published><updated>2002-09-20T21:05:53.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>پدر، اي وجودم از تو&lt;br /&gt;قدرت و توان گرفته&lt;br /&gt;اي كه از دم نفسهات&lt;br /&gt;هستي من جان گرفته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پدر ، اي كه از تو جاري&lt;br /&gt;خون زندگي تو رگهام&lt;br /&gt;اي كه هست نور دو چشمت&lt;br /&gt;نور زندگي به چشمهام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پدر &lt;br /&gt;بي تو همه راهها&lt;br /&gt;نمي خوام بيراهه باشه&lt;br /&gt;گل سرخ آرزوها&lt;br /&gt;توي فكر غنچه باشه&lt;br /&gt;پدر ، دست خالي تو&lt;br /&gt;اگه دستهام را نگيره&lt;br /&gt;كوره راه رفتن من&lt;br /&gt;مثل شبهام ميشه تيره ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-81899271?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/81899271'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/81899271'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_09_15_archive.html#81899271' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-81860070</id><published>2002-09-19T23:35:00.000-07:00</published><updated>2002-09-19T23:35:38.770-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>من از اين جنگل مرده&lt;br /&gt;كه احساس از دلم برده&lt;br /&gt;به پاي آن دو پائي كه درين دوزخ ترك خورده&lt;br /&gt;از اين ويرانه غمگين&lt;br /&gt;به سوي خانه خورشيد&lt;br /&gt;كوچ خواهم كرد ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شعري كه خوانديد از سخنان گهربار نازدار خانوم بود كه در اون روز شماري كذائيي سروده شده بود .&lt;br /&gt;ها ها ها ... دلتون آب ... شما را كه كسي انقدر دوست نداره ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-81860070?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/81860070'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/81860070'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_09_15_archive.html#81860070' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-81853430</id><published>2002-09-19T20:14:00.000-07:00</published><updated>2002-09-19T23:31:57.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>خوب .... مثل اينكه هيچكس نظر نداده ، اصلا مهم نيست . ولي چون اين براي اولين بار در تاريخ وبلاگ نويسي من است كه يه مطلبم بدون نظر مونده ، اگر تا ساعت ده صبح چيزي ننوشته بوديد ميرم و خودم پيام ميزارم . از اين تهديد من بترسيد كه خيلي جديه !!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوست خوبم آقا مرتضي يه سايت جالب راه انداخته به نام &lt;a href="http://www.isfahanbazar.com/index.htm"&gt;اصفهان بازار &lt;/a&gt;. سايت نسبتا كامليه و قسمتهاي مختلفي داره . قرار شد كه هفته ديگه كه ميرم اصفهان با هم روي طراحي صفحاتش كار كنيم . براي همين هم بود كه من ديروز تمرين مي كردم .&lt;br /&gt;البته الان فكر نكنيد من خيلي حاليم است ها ..... من يك كتاب HTML گذاشته بودم جلوم و يكي توي سر خودم ميزدم و يكي توي سر مانيتور ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستي اين سايت اصفان بازار يك قسمت &lt;a href="http://www.isfahanbazar.com/weblog/index.htm"&gt;وبلاگ &lt;/a&gt;هم داره ... فكر كنم آقا مرتضي اول سايتش را راه انداخت . بعد ديد كه انگار وبلاگ باحالتره ، دلش هم نيومد سايتش را تعطيل كنه ... حالا هم هم سايتش را داره و هم وبلاگش را ... يه قسمت معرفي وبلاگ هم گذاشته ... قرار شده اسم وبلاگ من را دو برابر بنويسه ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستي توجه داريد كه كله سحر روز جمعه ، بنده سر كار تشريف دارم ....!!! صداي ما را از پشت ميز كار مي بينيد . ما در اينجا داريم سعي مي كنيم تا چرخهاي مملكت را به گردش درآوريم ... ولي نمي دونيم چرا نميچرخه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-81853430?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/81853430'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/81853430'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_09_15_archive.html#81853430' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-81823103</id><published>2002-09-19T07:35:00.000-07:00</published><updated>2002-09-19T07:52:37.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اين هم نتيجه كار كردن امروز من&lt;br /&gt;بطور ناگهاني ديگه از شير شكلات خسته شدم&lt;br /&gt;و اين قالب را ساختم&lt;br /&gt;خوب شده ؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فقط فكر مي كنم يه كم سرعت بالا آمدن وبلاگم كم شده ... اگر واقعا اينطور است بگوئيد تا حركت تيتر را بردارم . فكر مي كنم اينجوري درست مي شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و يك ترانه زيبا&lt;br /&gt;( اين مرده دست از خوندن بر نميداره !!! )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يه غريبه ،&lt;br /&gt;اومد از راه با من آشنا شد&lt;br /&gt;با تمام خستگيهاش با من همصدا شد&lt;br /&gt;خونه دل ، &lt;br /&gt;از محبت گرم و با صفا شد&lt;br /&gt;به غروب گذشته رسيدم&lt;br /&gt;به هواي گذشته پريدم&lt;br /&gt;چي بگم ،&lt;br /&gt;ندونستم ،&lt;br /&gt;كه غريبه ،&lt;br /&gt;هر چي باشه ،&lt;br /&gt;يه غريبه است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ندونسته ،&lt;br /&gt;دلم را به غريبه سپردم&lt;br /&gt;اون غريبه را ساده شمردم&lt;br /&gt;گول چشم سياهش را خوردم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رفت از اين شهر ،&lt;br /&gt;كه دلم را به خون بكشونه&lt;br /&gt;جون من را به لب برسونه&lt;br /&gt;جاي ديگه آتيش بسوزونه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;ولي افسوس&lt;br /&gt;ندونستم ، &lt;br /&gt;يه غريبه ،&lt;br /&gt; هر چي باشه ،&lt;br /&gt;يه غريبه است ...&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-81823103?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/81823103'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/81823103'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_09_15_archive.html#81823103' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-81771269</id><published>2002-09-18T06:40:00.000-07:00</published><updated>2002-09-18T07:16:59.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>رفتي و از رفتن تو&lt;br /&gt;قلب آئينه شكسته&lt;br /&gt;كوچه ها در خلوت شب&lt;br /&gt;پنجره ها همه بسته&lt;br /&gt;آسمان خاكستري رنگ&lt;br /&gt;بغض باران در نگاهش&lt;br /&gt;خنجري در سينه دارد&lt;br /&gt;توده ابر سياهش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بي تو ، من&lt;br /&gt;از نسل ، بارانم&lt;br /&gt;           بارانم&lt;br /&gt;           بارانم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چون ابر بهارانم&lt;br /&gt;          گريانم&lt;br /&gt;          گريانم&lt;br /&gt;          گريانم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بي تو من با چشم گريان&lt;br /&gt;سيل غم برد آشيانم&lt;br /&gt;خواب سرخ بوسه هايت&lt;br /&gt;مي نشيند بر لبانم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-----------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم خيلي گرفته ...&lt;br /&gt;دوباره اون مرد شروع كرده به آواز خوندن ، در كنار دريا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;----------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخه اين چه زندگي ايه ..... اه اه اه &lt;br /&gt;بابا دلم پوسيد . از صبح تا حالا تنهام . همكارهام رفتن مرخصي . من تنها موندم اينجا . يكي نيست باهاش دو كلمه حرف بزني .&lt;br /&gt;اين تلفن لعنتي هم كه خراب شده .&lt;br /&gt;ميل باكس ام را هم كه بايد گ‏‏‎ِل گرفت . انگار مرده . الان پنج روز است كه هيچكس برام چيزي نفرستاده .&lt;br /&gt;بغض تموم گلوم را گرفته ... &lt;br /&gt;آها&lt;br /&gt;اومد ...&lt;br /&gt;اشكها را ببين ... بالاخره سر زد . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بياييد ... اشكها بياييد كه خيلي وقته دلم گرفته ... شايد شما بتونيد اين گرد و غبار را پاك كنيد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم خيلي گرفته&lt;br /&gt;دلم ، خيلي گرفته &lt;br /&gt;كاش الان اصفهان بودم ... كاش الان شمال بودم ... كاش هر جاي ديگه ايي بجز اينجا بودم ... كاش مي شد با نازدار خانوم ميرفتم بيرون ... ميرفتم بالاي كوه صفه و اون شهر پر از گرد و غبار را از بالا نگاه مي كردم ... اون شهر بزرگ را ، با آدماي كوچيك&lt;br /&gt;كاش ميشد با علي ميرفتم بيشه ناژوان ... ميرفتيم توي كلبه مينشستيم .. و يه قليون مي گرفتيم ... به زغالهاش نگاه مي كرديم و به سيگارمون پك ميزديم ... و توي دودش خودمون را قايم مي كرديم&lt;br /&gt;كاش ميشد برم بالاي يه پل بايستم ... يه نگاه كنم به رودخونه ... بعدش محكم تف كنم توي آب ... يكي ديگه ... يكي ديگه ... ببينم بردش چقدره ...&lt;br /&gt;كاش ميشد مثل اون شبها با علي و اينها برم بيشه ... كنار رودخونه آتيش روشن كنيم ... جوجه كباب درست كنيم ... و من بزنم زير آواز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گوشه آسمون&lt;br /&gt;پل رنگين كمون&lt;br /&gt;من مثل تاريكي ، تو مثل مهتاب ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كاش ميشد الان يه بطر عرق مي خوردم ... مست ميكردم ... انقدر مست كه ديگه هيچ چي نفهمم ... بعد چشم هام را مي بستم ... تا دنيا دور سرم بچرخه ... اين دنيايي را كه انقدر من را چرخونده &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كاش الان پويان و آرش اينجا بودن ... كاش يكي اينجا بود&lt;br /&gt;خيلي تنهام&lt;br /&gt;خيلي دلم گرفته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;كاش ميشد ، اما نميشه&lt;br /&gt;نميشه بياي دوباره &lt;br /&gt;نميشه دستهات تو گلدون&lt;br /&gt;گلهاي مريم بزاره&lt;br /&gt;كاش ميشد ، اما نميشه&lt;br /&gt;اين مرام روزگاره&lt;br /&gt;رفتنت ، هميشگي بود&lt;br /&gt;ديگه برگشتن نداره ...&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علي ... مي فهمم كه الان چي مي كشي ... كاش اينجا بودي ... كاش اونجا بودم ... كاش اونجا بود&lt;br /&gt;علي ... نگي رفيقهام بي معرفتن ، من را تنها گذاشتن ... به خدا ، خودت كه مي دوني ، دلم پيش توئه ... مي دونم كه الان بايد اونجا باشم ... مي دونم كه هر وقت من مشكل داشتم ، تو هر جا كه بودي خودت را مي رسوندي ... به خدا خيلي دلم ميخواد پيشت بودم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هيچ جا رو نمي بينم . خيلي جالبه ... وقتي اشك توي چشمهاي آدم ميشينه ، ديگه نميشه جايي رو ديد ... همه چيز تار ميشه ... همه چيز محو ميشه ... دنيا را شكسته پكسته ميبيني ... همون جور كه دوست داري باشه ، ميبينيش ...  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پسر ...&lt;br /&gt;يه سيگار روشن كن تا با هم بكشيم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-81771269?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/81771269'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/81771269'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_09_15_archive.html#81771269' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-81621347</id><published>2002-09-14T22:50:00.000-07:00</published><updated>2002-09-14T22:56:09.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;مرد ... دنده چپ ... بيوريتم&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديشب با بابك راجع به موضوعي بحث مي كرديم كه فكر كردم شايد بد نباسد سما هم از آن اطلاع داشته باشيد .&lt;br /&gt;شما به دنده چپ اعتقاد داريد ؟؟؟&lt;br /&gt;دقت كرده ايد كه آدم در بعضي روزها اصلا حوصله هيچ چيز را نداره و بر عكس بعضي روزها سرشار از انرژي ميشه … بعضي روزها از خواب كه بلند ميشي ، دست به هر چيز كه ميزني خراب ميشه و يا بر عكس دست به هر چيز كه ميزني طلا ميشه …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بله … بحث ديشب ما راجع به &lt;b&gt;بيوريتم &lt;/b&gt;بود . مي دونيد بيوريتم چيه ؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بيوريتم به معناي « ريتم حيات » است . بر اساس اصول بيوريتم ، زندگي هر انسان از لحظه تولد مرتبا در سه سيكل خاص مي گذرد . اين سه سيكل ، سيكلهاي سينوسي هستند كه داراي فاز مثبت و منفي مي باشند و هر كدام داراي پريود زماني خاصي مي باشند . اسامي اين سيكلها به شرح زير مي باشد :&lt;br /&gt;1- سيكل جسمي&lt;br /&gt;2-  سيكل احساسي&lt;br /&gt;3-  سيكل فكري&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سيكل جسمي داراي دوره 23 روزه ، سيكل احساسي داراي دوره 28 روزه و سيكل فكري داراي دوره 33 روزه مي باشد .&lt;br /&gt;همانطور كه گفتم نمودار اين سيكلها بصورت سينوسي بوده و نيمي از دوره خود را در قسمت « مثبت » و نيم ديگر آن در قسمت « منفي » طي مي شود . اين سيكلها از لحظه تولد هر انسان شروع مي شود .&lt;br /&gt;در هر 11.5 روز اول ، فعاليت &lt;b&gt;جسمي &lt;/b&gt;همراه با تحرك ، نشاط ، انرژي ، قدرت جسماني بالا ، كار مفيد عاري از اشتباه و توام با تحمل و پايداري است ; در 11.5 روز بعد، ضعف ،خستگي ، انرژي ذخيره اي كمتر و كاهش توانايي مشاهده مي شود.&lt;br /&gt; در 14 روز اول دوره &lt;b&gt;احساسي &lt;/b&gt;، خوش رويي ، خوش بيني ، علاقه مندي به كار و زندگي ، علاقه مندي به مشاركت فعال در امور تشريك مساعي دوره مثبت سيكل و 14 روز دوم كه همراه با بداخلاقي ،زودرنجي و تندمزاجي ، بدبيني و تحريك پذيري است .&lt;br /&gt; به همين ترتيب ازنظر &lt;b&gt;فكري&lt;/b&gt; ،بعداز 16.5 روز نخست قدرت هوش و درك و فهم مطالب ، روحيه تحليلي بالا وخلاقيت جاي خود را به 16.5 روز دوم مي دهد كه مشخصات آن فراموشكاري ، تنبلي فكري ، مشكل بودن تمركز ذهن و تصميم گيري است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نكاتي كه در اين رابطه مهم است اين است كه بايد بدانيم كه سه دوره سيكل دائما در حال تكرار مي باشند و يكديگر را در بسياري نقاط قطع مي كنند . هنگامي كه فاز هر سيكل عوض مي شود، يعني دوره مزبور خط زمان را قطع مي كند،آن روز را " روز بحراني " مربوط به آن دوره مي نامند. به عبارت ديگر، هنگامي كه از سيكل مثبت يك دوره به سيكل منفي آن گذر مي كنيم و خط زمان قطع مي شود، آن روز خاص را"روز بحراني " مي نامند . &lt;br /&gt;&lt;i&gt;روز بحراني ، بخصوص در مورد سيكل جسمي اهميت خاصي دارد &lt;/i&gt;. روزهاي بحراني سيكلهاي احساسي و فكري به تنهايي فاقد اهميت هستند ولي اين موضوع در مورد سيكل جسمي فرق دارد . البته در مورد روزهاي بحراني و اينكه آيا روزهاي بحراني اهميت بيشتري دارند يا سيكلهاي منفي هنوز اختلاف نظر وجود دارد و محققان هنوز به نتيجه قطعي دست نيافته اند . به هر حال به نظر مي آيد كه در روزهاي بحراني جسمي ، احتمال وقوع حوادثي نظير تصادفات ، ناراحتي هاي بدني و سرما خوردگي بالا است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر مي خواهيد از وضعيت بيوريتم خود آگاهي پيدا كرده و سيكلهاي خود را ببينيد &lt;a href="http://www.sternwelten.at/ipsim/NETBIO/Biorithm.html"&gt;اينجا&lt;/a&gt; را كليك كنيد .&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-81621347?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/81621347'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/81621347'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_09_08_archive.html#81621347' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-81508024</id><published>2002-09-12T07:58:00.000-07:00</published><updated>2002-09-12T08:00:22.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;مرد ... والدين ... تفاوتها&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر شما چكار بايد كرد ؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يكي از مشكلاتي كه معمولا جوانهاي اين دوره و زمونه دارند اين است كه با والدينشان اختلاف دارند .&lt;br /&gt;علت اصلي اين اختلاف مربوط به تفاوت سني بچه ها و پدر و مادرشان است . البته من در اينجا به علل اين اختلاف كاري ندارم بلكه راه حل اين مشكل براي من مهم است .&lt;br /&gt;يكي از اين مشكلات اين است كه معمولا والدين اگر بفهمنند كه فرزندشان بخصوص دخترشان با كسي از جنس مخالف خود دوست شده است واكنش مناسبي نشان نمي دهند.&lt;br /&gt;حال چند سوال پيش مي آيد :&lt;br /&gt;1- آيا واقعا اين قبيل دوستيها بد است ؟&lt;br /&gt;2-  اگر بد نيست ، مرز اين دوستيها را كجا بايد قرار داد ؟&lt;br /&gt;3-  والدين چگونه بايد اين رابطه را ميپذيرند‌؟&lt;br /&gt;4-  … ؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-81508024?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/81508024'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/81508024'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_09_08_archive.html#81508024' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-81455858</id><published>2002-09-11T07:03:00.000-07:00</published><updated>2002-09-11T07:03:47.896-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;مرد ... و زندگي جديد&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;قسمت ( 1 )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من از اينجا به بعد مي خواهم راجع به مشكلات فراواني كه در مسير زندگي و در ازدواج براي آدم پيش مي آيد و راه حلهايي كه به ذهن من مي رسيد صحبت كنم ، شايد راه گشاياي شما جوانان باشد …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;يك روز ساعت 1 بعد از ظهر جاده اصفهان &lt;/i&gt;&lt;br /&gt;خلاصه اينكه ما ، يعني من و نازدار خانوم و مادر گراميشان ساعت يك بعد از ظهر راه افتاديم طرف تهران . حالا فكرش را بكنيد سر ظهر ، هوا گرم ، آفتاب توي مغز سرت بخوره ، جرات نداشته باشي تند بري ، روت نشه غر بزني ، و از همه بدتر نتوني سيگار بكشي … ببينيد كه من چي كشيدم .&lt;br /&gt;البته در راستاي اينكه مهندسين صنايع بالاخره براي هر مشكلي يه راه حلي پيدا مي كنند ، من هم بعد از كلي فكر كردن به اين نتيجه رسيدم كه بهتر است به دستشويي احتياج پيدا كنم . و اين باعث شد كه من به همراه نازدار خانوم دقايقي چند در شهر شهيد پرور دليجان قدم زنان دنبال يك دستشويي خوب بگرديم ، و خلاصه نفسي تازه كنيم و …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;عصر همان روز ساعت 7 اتوبان كرج &lt;/i&gt;&lt;br /&gt;ببين نازدار خانوم … من نيكوتين خونم كشيده پايين ، حاليم هم نيست كه الان جلوي دختر دائيت زشته سيگار بكشم يا نه … انقدر من را نيشگون نگير …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;شب  همان روز ساعت 9 كريمخان&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;واقعا حلقه انتخاب كردن كار سختيه … اين را جدي ميگم .&lt;br /&gt;پيشنهاد مي كنم كه قبل از اينكه براي خريد طلا و جواهر به بازار برويد حتما يه چند بار تنهايي برويد و ويترين مغازه ها را ديد بزنيد . البته چند تا چيز هم قيمت كنيد بد نيست ، واسه سلامتي قلبتون در آينده خوبه .&lt;br /&gt;ولي از مراسم حلقه خريدن خودم خوشم اومد . مثل هميشه با همه چيز ديگران فرق داشت . من بودم ، نازدار خانوم ، دختر دائيش و عمه من . واقعا ميتونيد بين اين افراد يك رابطه منطقي پيدا كنيد ؟؟؟ خوشم اومد كه از پدر و مادر و خواهر برادر خبري نبود .&lt;br /&gt;يه نكته ديگه … حتما موقع خريد حلقه يه در خودكار بيك همراه داشته باشيد . خودتان بعدا كاربردش را مي فهميد . البته خود طلا فروشها اون را دارن . فقط من نفهميدم چرا همشون در خودكارشون مشكي بود !!! حتما حكمتي در كار بود .!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;باز هم شب همان روز ساعت 11 دركه&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;من در اينجا به يكي از بزرگترين سوالات زندگيم پي بردم .&lt;br /&gt;مي دونيد چي ؟؟؟ من هميشه تعجب مي كردم كه چرا مردم اين همه راه ميرن تا دركه ، بعد يه كاسه كوچولو آلو ترش مي خرن ، آخه اين چهار تا دونه آلو كجاي شكمشون را مي گيره . خلاصه من با كلي كلاس و شخصيت جلوي نازدارخانوم و دختر دائي گراميش رفتم و يه كاسه پر ، از اين كاسه بزرگها ، به وزن يك كيلو و سيصد گرم آلو ترش خريدم . &lt;br /&gt;خوب … حتما خودتون حدس مي زنيد وقتي فروشنده قيمتش را گفت من چه شكلي شده بودم …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توصيه من به شما اين است كه هيچوقت اينجور آرزوهاي قديمي را در كنار نامزدتون امتحان نكنيد . چون احتمالا آبروتون ميره …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;باز باز شب همان روز ساعت 1 شب خونه دائي نازدارخانوم&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;من به همتون توصيه مي كنم كه قبل از آشنائي با خانواده همسر ، از قبل خصوصيات آنها را بپرسيد . چون اگر من اينكار را نمي كردم و نميدونستم زن دائي نازدارخانوم يه خورده مذهبيه و عقلم نميرسيد كه سر راه يه شلوار گرمكن بخرم مجبور بودم تا صبح با شلوار جين بخوابم .&lt;br /&gt;به هر حال قبل از هر اتفاقي راجع به آن فكر كنيد . &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-81455858?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/81455858'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/81455858'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_09_08_archive.html#81455858' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-81403690</id><published>2002-09-10T06:44:00.000-07:00</published><updated>2002-09-10T06:47:14.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;مرد ... و شروعي دوباره&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من برگشتم ...&lt;br /&gt;و جالب اين است كه واقعا فكر مي كنم عوض شدم . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خيلي خوش گذشت . واقعا جاي همه تان خالي بود . يكي از بهترين مجالسي بود كه در عمرم ديده بودم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خيلي حرف دارم كه بزنم . يه احساس عجيبي دارم . يه احساس عجيب و تازه ...&lt;br /&gt;هنوز براي خودم جا نيفتاده ... نمي دونم چيه ... يه چيز جديد ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فكر مي كنم همه چيز عوض شده . حس مي كنم آدمها يه جور ديگه بهم نگاه مي كنن . حس مي كنم چند سانت قدم بلندتر شده ... كمي خوشگلتر شدم ... &lt;br /&gt;نمي دونم ... &lt;br /&gt;شايد بخاطر اين حلقه ايه كه الان دستمه ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولي هرچي كه هست ، چيز خوبيه ... !!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-81403690?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/81403690'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/81403690'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_09_08_archive.html#81403690' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-80943506</id><published>2002-08-30T19:59:00.000-07:00</published><updated>2002-08-30T19:59:06.046-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;مرد ... رفتن ... زندگي&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب … تا يك ساعت ديگر پرواز دارم . ميرم تهران ، بعد از ظهر اصفهان ، فردا دوباره تهران و پس فردا …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تنها 5 روز ديگر مانده . فكر مي كنم زندگي من ارتباط نزديكي با دريا دارد . حتما در اين مدت نوشته هاي من را « در اتاق رو به دريا » خوانده ايد . اتاقي كه خلوتگاه من است ، و دريايي كه آبي ترن آب دنيا را دارد . و زندگي دوباره من نيز در كنار دريايي ديگر شكل مي گيرد . دريايي زيبا . ساحل متل قو … &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز پنجشنبه ، 14 شهريور هشتاد و يك ، 4 سپتامبر دوهزار و دو.&lt;br /&gt;از دوستاني كه در اين مدت به من لطف داشته اند ، مي خواهم در آن روز ، هنگام غروب آفتاب ، هر جور كه دوست دارند ، خواه سر بر سجده نماز ، و خواه با يك جام مي ، آرزومند زندگي خوبي براي يك مرد باشند .&lt;br /&gt;كه آرزو ، اميد مي بخشد . و اميد ، زندگي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و من &lt;br /&gt;&lt;i&gt;&lt;b&gt;« … تا چندي ديگر دمي بر بال باد مي آسايم &lt;br /&gt;و آنگاه&lt;br /&gt;زني ديگر باز مرا خواهد زاييد . »&lt;/b&gt;&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-80943506?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80943506'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80943506'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_08_25_archive.html#80943506' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-80907979</id><published>2002-08-30T00:16:00.000-07:00</published><updated>2002-08-30T19:56:32.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;مرد ... جمعه ... سكوت&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديگه يواش يواش دارم كارهام را جمع و جور مي كنم . يكساعت ديگر ، نهار ، خواب ، دريا … فردا و پرواز &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بيشتر حرفها را زده ام . چيز جديدي نيست . تنها حرف تازه اين است كه فقط 6 روز مانده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;جمعه حرف تازه اي برام نداشت&lt;br /&gt;هر چه بود ، پيشتر از اينها گفته بود&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخرين حرفها را فردا مي گويم . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-80907979?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80907979'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80907979'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_08_25_archive.html#80907979' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-80871201</id><published>2002-08-29T07:49:00.000-07:00</published><updated>2002-08-29T07:49:25.396-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;مرد ... زن ... مادر&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;روز پنجشنبه اومد&lt;br /&gt;مثل سقائك پير&lt;br /&gt;رو نوكش يه چيكه آب&lt;br /&gt;گفت به من بگير ، بگير&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز روز بزرگي است … چون فقط هفت روز ديگه مونده . &lt;br /&gt;يك هفته ، يك واحد زماني كوچك ، براي رسيدن به يك آرزوي بزرگ .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز روز مادر بود . &lt;br /&gt;البته به نظر من ، روز مادر ، روز تولد اولين فرزند هر زن است . روزي كه يك زن به مقام والاي « مادري » مي رسد .&lt;br /&gt;به نظر من ، در روز تولد اولين فرزند ، هر مردي وظيفه دارد از زحمات مادر فرزندش قدرداني كند .&lt;br /&gt;ولي به هر حال جا دارد كه از مادر خودم ، مادر او ، و مادران تمام مردان و زنان قدرداني كنيم .&lt;br /&gt;مادر ، دستت را مي بوسم .&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-80871201?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80871201'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80871201'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_08_25_archive.html#80871201' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-80860143</id><published>2002-08-28T23:33:00.000-07:00</published><updated>2002-08-29T00:17:06.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;مرد ... قانون ... و « شهر هيچكس »&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوست من به تازگي مشخصات « شهر هيچكس » را اعلام كرده . و من در اينجا پاره اي ديگر از اين مشخصات را نام ميبرم.باشد كه شما هم بار سفر بسته ، وبه اين شهر سفر كنيد ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1- اونجا هيچ سيگاري تموم نميشه&lt;br /&gt;2- اونجا گاز هيچ فندكي تموم نميشه&lt;br /&gt;3- اونجا هيچوقت زير سيگاريها پر نميشه&lt;br /&gt;4- اونجا هميشه PINE ها به Winston تبديل ميشه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5- اونجا هميشه شبهاش آفتابيه&lt;br /&gt;6- اونجا هميشه روزهاش مهتابيه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7- اونجا وقتي رفيقهات را دعوت مي كني مهموني ، نميان&lt;br /&gt;8- اونجا رفيقهات چيزهاي الكي را بهونه نميكنن تا ازت شيريني بگيرن&lt;br /&gt;9- اونجا موجود مزاحمي به اسم رفيق نيست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;10 - اونجا هيچ مردي به « هيچكس » بدهكار نيست&lt;br /&gt;11 - يا اگر بدهكاره « هيچكس » يادش نيست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;12- اونجا هيچوقت هيچ ماشيني خراب نميشه&lt;br /&gt;13- اونجا هيچوقت هيچ ماشيني بنزين نمي خواد&lt;br /&gt;14- اونجا همه RD ها ميشن كاديلاك&lt;br /&gt;15- اونجا همه پرايدها ميشن پژو 206&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;16- اونجا ترمز همه ماشينها به موقع ميگيره&lt;br /&gt;17- اونجا هيچ ماشيني پشتش نميخوره به جلوي ماشين آدم&lt;br /&gt;18- اونجا هيچ توپي نمياد وسط خيابون&lt;br /&gt;19- يا اگه اومد پشت سرش يه بچه نميپره وسط خيابون&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;20- اونجا همه كيفها هميشه پر پوله&lt;br /&gt;21- اونجا پولها هيچوقت تموم نميشه&lt;br /&gt;22- اونجا هميشه به موقع حقوق ميدن&lt;br /&gt;23- اونجا سر هر كوچه اي يه پالايشگاه مي سازن&lt;br /&gt;24- اونجا هر ماه به آدم عيدي ميدن ، پاداش ميدن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;25- اونجا هيچوقت پيرهن ها بوي سيگار نميگيره&lt;br /&gt;26- اونجا پيرهن ها هيچوقت كثيف نميشه&lt;br /&gt;27- اونجا جورابها خود به خود شسته ميشه&lt;br /&gt;28- اونجا هيچوقت كولرها خراب نميشه&lt;br /&gt;29- اونجا هيچوقت كف كانكس آدم آب جمع نميشه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;30- اونجا كسي را كه دوست داري ، اون هم دوست داره&lt;br /&gt;31- اونجا همه كنكور قبول ميشن&lt;br /&gt;32- اونجا همه سربازيشون را ميخرن&lt;br /&gt;33- اونجا همه درسهاشون را پاس مي كنن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;34- اونجا ماشينهاي يگان ويژه نارنجيه&lt;br /&gt;35- اونجا همه آمبولانسها قرمزه&lt;br /&gt;36- اونجا به جاي اتوبوس همه سوار تاكسي ميشن&lt;br /&gt;37- اونجا همه چهارراهها چراغش سبزه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;39- اونجا هر وقت كه بخواهي از خواب پا ميشي&lt;br /&gt;40- اونجا هر وقت كه بخواهي مي خوابي&lt;br /&gt;41- اونجا هر وقت كه بخواهي ميري سر كار&lt;br /&gt;42- اونجا هر وقت كه بخواهي سيگار ميكشي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;43- اونجا رييست بهت چپ چپ نگاه نميكنه&lt;br /&gt;44- اونجا آبدارچيها به موقع چايي ميارن&lt;br /&gt;45- اونجا كامپيوترها يهو هنگ نميكنه ، فايلت خراب بشه&lt;br /&gt;46- اونجا وقتي ميري توي سايت ، يه ابر مياد رو سرت سايه ميندازه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;47- اونجا پنچر نميشي&lt;br /&gt;48- اونجا پنچرت نميكنن&lt;br /&gt;49- اونجا وقتي از ماشين ميري بيرون ، در را قفل نميكني&lt;br /&gt;50- اونجا دزدها ميان ازت اجازه ميگيرن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;51- اونجا همه خوبن ، آدم بد پيدا نميشه&lt;br /&gt;52- اونجا همه با هم رفيقن ، نارفيق پيدا نميشه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;53- اونجا همه دخترها خوشگلن &lt;br /&gt;54- اونجا همه پسرها قوي ان&lt;br /&gt;55- اونجا شهر نصف شب نميميره&lt;br /&gt;56- اونجا قليونها تا صبح دود ميكنه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;57- اونجا همه آدم بدها توي زندونن&lt;br /&gt;58- اونجا هيچ وكيلي را زندون نميكنن&lt;br /&gt;59- اونجا همه نويسنده ها مينويسن ، شاعرها شعر ميگن&lt;br /&gt;60- اونجا زنجير به دست و پاي هيچ مردي نميپيچه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه اونجا خيلي خوبه ، فقط يه اشكال داره&lt;br /&gt;اونهم اينه كه&lt;br /&gt;اونجا &lt;a href="http://shahrehichkas.persianblog.com"&gt;شهر هيچكس &lt;/a&gt;نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-80860143?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80860143'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80860143'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_08_25_archive.html#80860143' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-80824863</id><published>2002-08-28T07:48:00.000-07:00</published><updated>2002-08-28T07:52:50.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;مرد ... زندگي ... و زاده شدن&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داشتم فكر مي كردم زندگي هم چه بازيهايي با آدم مي كنه . چند ماه پيش حتي فكرش را هم نمي كردم . نمي دونم چه جوري فكرش اومد توي سرم . همين جوري ، يهو …&lt;br /&gt;همش به خودم ميگم : « صبر كن پسر … فقط 8 روز ديگه مونده »&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خيليها فكر ميكنن كه من زندگي خوبي دارم . البته خودم هم اينجور فكر مي كنم . من احتمالا جزء نوادر آدمهايي هستم كه از زندگي خودم راضيم . و فكر ميكنم كه هرچه كه دارم ، و هر چه كه ندارم دست خودم بوده .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;عصر چهارشنبه من&lt;br /&gt;عصر خوشبختي ما&lt;br /&gt;فصل گنديدن من&lt;br /&gt;فصل جون سختي ما&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا وقتيه كه ديگه « من » معني نداره … همه چيز « ما » شده ، و بايد جون سختي را نشان داد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يادمه حدود دو سال پيش با دوستهام كه حتما الان ميشناسيدشون ( علي و بابك را ميگم ) يه بحث داغي داشتيم راجع به ازدواج . حرفهامون خيلي طولاني شد ، ولي نتيجه اش اين بود كه اشتباه اكثر آدمها اينه كه وقتي در زندگيشون به بن بست ميرسن  براي فرار از اين بن بست ميرن ازدواج مي كنن . بعد از چند وقت ميبينن كه انگار اون چيزي نبود كه فكرش را مي كردن . و از اينجا مشكلات شروع ميشه …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ميدونيد … زندگيم يه جوري شده بود . ديگه دلمشغولگيهاي قديم راضيم نمي كرد … نه بيرون رفتن با دوستهام … نه شب نشينيها …&lt;br /&gt;دوستهام توي اين مدت از دستم ناراحت شده بودن . حتي نگران هم شده بودن . فكر مي كردن بيابون عوضم كرده . فكر مي كردن دارم ديوونه ميشم .&lt;br /&gt;ولي خودم مي دونستم چمه … هيچكدوم از اينها نبود . فقط ديدم نسبت به زندگي عوض شده بود . بيابون آدم را عوض ميكنه . اون هم يه بيابون كنار دريا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر من زندگي مثل يه نردبانه . آدم بايد پله به پله قدم برداره . اگر بخواهي دو پله يكي بكني ، ممكنه يه وقت با مخ بخوري زمين . هيچ وقت نبايد عجله كرد .&lt;br /&gt;از اون طرف تاخير هم نبايد كرد . يه اشكالي كه ماها داريم اينه كه از تغيير ميترسيم . من بعدها راجع به ترس خيلي حرف دارم كه بزنم . ما تغييرات خودمون ، و اطرافمون را باور نداريم . از تغيير ميترسيم . بعضي وقتها در زندگي بايد تصميم گيري كرد . بايد تصميم گرفت ، و يه دفعه همه چيز را عوض كرد . &lt;br /&gt;من هم حس مي كردم كه بايد خودم را ، و زندگيم را عوض كنم . ديگه انقدر قدرت داشتم كه بتونم يه ستون باشم ، بتونم قانون وضع كنم ، بتونم محدود باشم ، و بتونم آزاد بشم . حس كردم كه الان وقتشه . ديروز زود بود ، و فردا دير . اكنون ، زمانش بود . &lt;br /&gt;پس تصميم گرفتم و …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مردي ديگر زاده شد &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-80824863?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80824863'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80824863'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_08_25_archive.html#80824863' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-80774838</id><published>2002-08-27T06:32:00.000-07:00</published><updated>2002-08-27T06:32:24.033-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;مرد ... زندگي ... و قدم گذاشتن روي پله بعدي&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يه حس عجيبي دارم . اون چيزي نيست كه انتظارش را داشتم . يه جور ديگه است ، يه چيز ديگه است .&lt;br /&gt;از اين اتفاق نگران نيستم . شايد براي اينه كه من نازدار خانم را خيلي وقته كه مي شناسم . مي دونم كي خوشحاله ، كي ناراحت . مي دونم وقتي ناراحته چه جوري بايد از دلش دربيارم . &lt;br /&gt;از اينكه با آدمهاي جديد روبرو ميشم هم نگران نيستم . توي اين دو سال انقدر آدمهاي جديد جورواجور ديدم كه برام عادي شده . &lt;br /&gt;ولي يه حس عجيب دارم . يه حس جديد و تازه . حس مي كنم دارم بزرگ مي شم . حس مي كنم يه جورايي دارم عوض مي شم . خاطراتم داره عين فيلم از  جلوي چشام رد ميشه . خاطرات دبيرستان ، چه بلاهايي سر معلمهامون در مياورديم . خاطرات دانشگاه ، شبهاي امتحان ، دنبال استاد دويدن واسه 5 – 6 نمره ناقابل . خاطرات عشق و عاشقيها ، ناراحتيها ، خوشحاليها . خاطرات دوستام ، مسافرتهايي كه با هم رفتيم ، كارهايي كه با هم كرديم …&lt;br /&gt;الان هر كدومشون يه جاييي هستن ، و دارن يه كاري مي كنن . بعضيهاشون وضعشون خوب شده ، ازدواج كردن ، بچه دار شدن ، كار مي كنن ، پول در ميارن . بعضيهاشون هم زندگي خوبي ندارن ، يه جورايي سردرگم ان . بعضيهاشون معتاد شدن ، هر روز بايد از توي يه خرابه جمعشون كرد ، بعضيهاشون هم رفتن توي آسمون …&lt;br /&gt;اين روزها ديگه تكرار نميشه . زندگي همينه ، ديگه برنمي گرده . اشتباه اينجاست كه بعضي وقتها مي خواهيم زندگي قبليمون را برگردونيم . ولي بر نمي گرده … &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من الان پام را بلند كردم ، و دارم ميذارم روي پله بعدي …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نازدار خانوم خيلي بي تابي ميكنه … هر چي بهش ميگم صبر كن فقط 9 روز ديگه مونده ، گوش نميكنه …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگاه كن … اونجا … همونجا كه خورشيد يواش يواش داره ميره پايين ، داره ميره توي دريا غرق بشه … يه مرد داره كنار دريا قدم مي زنه …&lt;br /&gt;گوش كن … انگار داره آواز ميخونه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;غروب سه شنبه خاكستري بود&lt;br /&gt;همه انگار نوك كوه رفته بودن&lt;br /&gt;به خودم هي زدم از اينجا برو&lt;br /&gt;اما موش ، خورده شناسنامه من … &lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمي دونم اين مرد چرا انقدر غمگينه . الان چند روزه كه ميبينمش موقع غروب مياد كنار دريا و آواز ميخونه …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-80774838?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80774838'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80774838'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_08_25_archive.html#80774838' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-80727649</id><published>2002-08-26T06:49:00.000-07:00</published><updated>2002-08-26T07:22:24.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;مرد ... و سخنان پدرانه با فرزندانش!!!&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;( مخصوص آقايون ، ورود براي خانمها ممنوع ، حتي شما )&lt;br /&gt;من به عنوان كسي كه چهار تا پيراهن بيشتر از شما به جارختي داره ( اين را ديگه به جرات گفتم ) چند توصيه به شما دارم ، باشد كه گوش فرا دهيد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقا ، شما بايد مرتب به خانمي كه با شما رابطه دارد بگوييد و در عمل هم نشان دهيد كه دوستش داريد . &lt;br /&gt;آقا داد نزن … من مي دونم … دادنزن &lt;br /&gt;من مي دونم كه دوستش داري … همه دور و بريها هم مي دونن … همه دوستهات هم مي دونن … ولي خوب ، ميگي چي ؟؟؟&lt;br /&gt;اون هم ميدونه … آره ، قبول دارم . اون هم ميدونه &lt;br /&gt;ولي خوب ، دلش ميخواد اين را باز از دهنت بشنوه … خوشحال ميشه اين را از دهن تو بشنوه … بخيل نباش ، چيزي كه ازت كم نميشه … دروغ هم كه نمي خواهي بهش بگي … بگو كه دوستش داري … &lt;br /&gt;( بزار بچه ذوق كنه ، خوب اصلا فكرش را هم نميكرد كه يه روزي ، روزگاري ، يه شاه پسر مثل تو ، دوستش داشته باشه )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چي ؟؟؟ &lt;br /&gt;اون نميگه ؟؟؟&lt;br /&gt;مي دونم … ميدونم … ناراحت نباش … همشون همينجورن … تازه فكر كردي چي… وقتي هم ميخوان ابراز كنن ميگن « ديوونه ، دوست دارم » … باور كن &lt;br /&gt;خوب حقم دارن … كسي يادشون نداده … بزرگترهامون كه به سبيلهاشون بر مي خورد اگه حاج خانوم جلوي بچه هااز اين حرفها ميزد … خوب نديدن كه ياد بگيرن … خودمون هم همينطور… چرا تا حالا بهش نگفتي كه تو هم دلت ميخواد يه نفر از اين حرفها بهت بزنه ؟؟؟&lt;br /&gt;يه چيز ديگه هم هست … پاشو خودت را توي آينه نگاه كن … با اون ريشهات … يه هفته اس اصلاحشون نكردي … خودت فكر كن … واقعا فكر مي كني موجود دوست داشتني باشي ؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما پسر ، اين حرفها را ول كن&lt;br /&gt;ميخوام داد بزنم … گوشهات را بگير&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;نبووووود …. ده روز ديگه&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين وبلاگ هم توي اين بيابون شده همه چيز ما … نمي دونم اگر نبود چكار مي كردم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;صفحه كهنه يادداشت هاي من&lt;br /&gt;باز دوشنبه روز ميلاد منه&lt;br /&gt;اما شعر تو ميگه كه چشم من&lt;br /&gt;تو نخ ابره كه بارون بزنه&lt;br /&gt;آخ ، اگه بارون بزنه&lt;br /&gt;آخ ،&lt;br /&gt;… اگه بارون بزنه &lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ميگن شمال هوا ابريه … ديروز هم بارون ميومد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-80727649?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80727649'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80727649'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_08_25_archive.html#80727649' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-80720341</id><published>2002-08-26T00:54:00.000-07:00</published><updated>2002-08-26T00:54:57.100-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;مرد ... عشق ... ديوانگي&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من امروز يه چيز جديد فهميدم . مي دونيد چي ؟؟؟&lt;br /&gt;فهميدم كه من ديوونه ام . نمي دونم چرا ، ولي من ديوونه ام . باور كنيد … من خودم هم نمي دونستم . اصلا فكرش را هم نمي كردم . &lt;br /&gt;خودش بهم گفت … نازدار خانم را مي گم … خودش بهم گفت ديوونه .&lt;br /&gt;اون ، به من قول داده كه هيچ وقت بهم دروغ نگه . پس حتما راست گفته ، من ديوونه ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي خنديد ؟؟؟ براي چي ؟؟؟ حتما فكر مي كنيد ديوونه شدم … ولي اشتباه مي كنيد .&lt;br /&gt;من ديوونه بوده و هستم . و اميدوارم تا آخرش همينجور ديوونه بمونم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي دونيد جريان چيه ؟ &lt;br /&gt;اون ديشب به من گفت : &lt;br /&gt;ديوونه ،&lt;br /&gt;ديوونه ،&lt;br /&gt;ديوونه ، دوست دارم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و من خنديدم&lt;br /&gt;فقط نفهميدم  چون ديوونه ام ،دوستم داره … يا چون دوستم داره ،ديوونه ام !!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-80720341?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80720341'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80720341'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_08_25_archive.html#80720341' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-80682989</id><published>2002-08-25T00:56:00.000-07:00</published><updated>2002-08-25T01:26:01.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;مرد ...  يه عالم بدي ... و يه عالم دلتنگي ... و يه عالم حرفهاي ديگه&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من خيلي آدم بدي هستم . مي دونيد چرا ؟ &lt;br /&gt;براي اينكه به قولي كه دادم نتونستم عمل كنم . داداشش فقط يك جمله به من گفته بود . گفته بود كه « فقط ازت مي خوام كه اذيتش نكني ، و سعي كني كه احساس خوشبختي كنه » . و من نتونستم ...&lt;br /&gt;نمي دونم چرا... همه سعي ام را هم كردم ، ولي انگار نشد. آخه مي دونيد ، ديشب نازدار خانوم گريه مي كرد . گوله گوله از چشاش اشك ميومد . من نمي دونم . حتما من اذيتش كردم كه داشت گريه مي كرد . آخه خودش ميگه كه جز من كسي را نداره ... پس حتما من اذيتش كردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واسه اش از وبلاگم گفتم ... از چيزهايي كه توش نوشتم ... و اون يهو خنديد .&lt;br /&gt;ميدونيد چي گفت ؟... گفت وبلاگ من تويي ... هر وقت بخوام ، هر وقت دلم بگيره ، هر وقت كه دلم براي كسي تنگ بشه و هر وقت كه كسي اذيتم كنه توي وبلاگم مي نويسم . تازه وبلاگ من به جايي لينك نداره ، و هيچ كس هم ازش خبر دار نميشه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفت خسته شدم . گفتم من هم همينطور&lt;br /&gt;گفت دلم برات تنگ شده . گفتم من هم همينطور&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز زنگ زد ... &lt;br /&gt;پرسيد صبحونه خوردي . گفتم حسابي ... تخم مرغ نيمرو . گفت پس حالا شد چند تا .... گفتم 11 تا ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمي دونم چرا هي دلم براش تنگ ميشه ... قديمها اينجوري نبودم ... خيلي بد دلم تنگ ميشه ، خيلي بد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;ظهر يكشنبه من&lt;br /&gt;جدول نيمه تموم&lt;br /&gt;همه خونه هاش سياه&lt;br /&gt;روي خونه بوف شوم&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بريم ناهار .... كاش مي شد ، هر نهار خوردني يه روز حساب بشه .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-80682989?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80682989'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80682989'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_08_25_archive.html#80682989' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-80653382</id><published>2002-08-24T06:30:00.000-07:00</published><updated>2002-08-24T06:30:31.530-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;مرد ... و چند كلمه حرف با يك دوست&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقا ، نمي كشم ديگه ...... خسته شدم .  به بابك مي گم امروز گذشت ، اون ميگه نه . هر وقت ساعت 9 شد من مي گم گذشته... من ميگم من روزي را كه صبحونه بخورم از توي تقويم خطش مي زنم ... اون بهم نگاه ميكنه ، و مي خنده &lt;br /&gt;راستي ... امروز دير از خواب پا شدم . صبحونه نخوردم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شنبه روز بدي بود&lt;br /&gt;روز بي حوصلگي&lt;br /&gt;فصل خوبي كه ميشد&lt;br /&gt;غزلي تازه بگي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستي .... ديروز كلي تمرين رقص كردم . &lt;br /&gt;به چند تا نتيجه هم رسيدم . يكي اينكه سيگارهاي اين دوره و زمونه تقلبي شده ،نفس آدم رو ميگيره ... شايد هم نفسها تقلبي شده ، نمي دونم..... يادمه قديمها سيگار رو لبمون بود و فوتبال بازي مي كرديم . يادته ...علي ؟؟؟ با پسرخاله ها بازي كرديم ، بههمون مي گفتن تيم دخانيات ، يه بلايي سرشون آورديم كه ديگه جيكشون هم در نيومد ؟!!! الان آدم زود نفسش مي گيره ، فكر كنم دارم پير ميشم.&lt;br /&gt;داشتم مي گفتم ... فهميدم يه هيكل 90 كيلويي را تكون دادن خيلي هنر ميخواد .... كه من ندارم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چكار كنيم پسر ... 12 روز ديگه مونده ... 12 روز آزگار ... مي توني بشماريشون ... يك ... دو ...&lt;br /&gt;بابك مي گفت بيا روي ديوار خط بكشيم و روزها را بشمريم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علي ... &lt;br /&gt; نيستي پسر &lt;br /&gt;يه جورايي نيستي &lt;br /&gt;بايد باشي ....... ولي نيستي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-80653382?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80653382'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80653382'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_08_18_archive.html#80653382' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-80651830</id><published>2002-08-24T04:46:00.000-07:00</published><updated>2002-08-24T04:49:37.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;مرد ... و يك بغض قديمي&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در وبگرديهاي اخيرم به يه وبلاگ برخوردم كه ظاهرا از هنرهاي اراذل و اوباش انصار حزب ا... بود. در اينجا چند نكته به ذهنم مي رسد :&lt;br /&gt;1- باز هم ماهيت سايت پرشين بلاگ مشخص مي شود . سايتي كه بدون اينكه مشخص باشد اعضا و مديرانش چه كساني هستند و بدون اينكه مشخص باشد هزينه هاي هنگفت خود را از چه كانالي پرداخت مي كند ، بوجود آمده است . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- معلوم است كه اينان نيز فهميده اند  تلويزيون لاريجاني و مطبوعات دست چين شده ، ديگر جايي در بين مردم و جوانان ندارند و به دنبال روشهاي جديد تبليغاتي براي افكار منحوطشان مي گردند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3- سرشان را عين كبك كرده اند زير برف . فقط كافي است از همان قسمت نظر سنجي خودشان كه تازه معلوم نيست چند تا از آنها را هم پاك كرده باشند آمار بگيرند . من كه فكر كنم از آمار نظر سنجي راجع به دخالت آمريكا در ايران هم بدتر باشد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم براي شهدا مي سوزد . خونشان خوراك تبليغاتي يك عده آدم فرصت طلب شده .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-80651830?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80651830'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80651830'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_08_18_archive.html#80651830' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-80642858</id><published>2002-08-23T21:12:00.000-07:00</published><updated>2002-08-23T22:46:09.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;مرد ... و چند خبر&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يه مقاله جالب راجع به فرار مغزها ، &lt;br /&gt;ولي مي دونين ياد چي افتادم . ياد پسر خاله ام افتادم . مي گفت : «ما هر چي رفيق عملي و حشيشي داشتيم ، پاشدن رفتن كانادا و اروپا . من نمي دونم ، اين مغزهايي كه ميگن فرار مي كنن ، اينهان ؟!!!!!!!!! »&lt;br /&gt;به هر حال اگر خواستيد اون مقاله را بخونيد &lt;a href="http://news.gooya.com/2002/08/22/2208-12.php"&gt;اينجا&lt;/a&gt; را كليك كنيد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-----------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://shima.blogspot.com/"&gt;يه وبلاگ توپ &lt;/a&gt;پيدا كردم . من كه از نوشته هاش خوشم اومد . راجع به مافياي تجارت پارچه چادر سياه نوشته بود .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;----------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي خوام يه لينك بدم به سمانه .... ولي اصلا منظورم اين نيست كه بريد به وبلاگش سر بزنيد و يا از مطالبش خوشم مياد و از اين حرفها ...&lt;br /&gt;فقط نمي دونم اين رفيق ما چرا پيغام ميزاره ، آدرس وبلاگش را نمي نويسه . من هم حالش را ندارم برم آدرس اون را تايپ كنم . خلاصه به اين نتيجه رسيدم كه عليرغم ميل باطنيم ! يه لينك ازش بزارم كه خودم راحت بشم .&lt;br /&gt;بازم دارم مي گم .... به وبلاگش سر نزنيد !.... تازه وبلاگش هم هفتگيه ، هفته اي يه بار بيشتر نمي نويسه&lt;br /&gt;اه ، اه ، اه .... قبلا ها خيلي بهتر مي نوشت .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;---------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.iran-chabar.de/"&gt;گزارش ماهانه کميته دفاع از حقوق بشر در ايران - سوئد &lt;/a&gt;در خصوص نقض گسترده و مستمر حقوق بشر در ايران هم بد نيست . 50 مورد را اشاره كرده ، فكر كنم روشون نشد بيشتر بنويسن .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;---------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثل اينكه يه ويروس بنام &lt;a href="http://www.cnn.com/"&gt;ويروس نيل غربي &lt;/a&gt;هم به آمريكا حمله كرده &lt;br /&gt;&lt;img src="http://i.cnn.net/cnn/2002/images/08/23/txtop.west.nile.jpg" width=280 height=169  &gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-80642858?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80642858'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80642858'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_08_18_archive.html#80642858' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-80603607</id><published>2002-08-22T23:14:00.000-07:00</published><updated>2002-08-22T23:26:35.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;مرد ... و يه عالم شرمندگي&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تقصير من چيه ؟... نه ، شما بگيد . تقصير من چيه ؟&lt;br /&gt;من بايد از كجا مي دونستم كه نازدار خانوم ( نامزدم ) هم ديشب رفته تو قفس . گناه من چيه ؟ ... خوب كف دستم را كه بو نكرده بودم بدونم صاف همين شبي كه من رفتم تو قفس و حوصله هيچكي و هيچي را ندارم اون هم رفته تو قفس و به من احتياج داره و مي خواد با من حرف بزنه ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي دونيد چي شد ؟ ديشب نرفتم كنار موشها بهش زنگ بزنم . آخه اينجا تيليفون دستي خط نمي ده ... بايد پاشم برم يه جايي نزديك انبار كمپمون ، كنار 70 -80 تا موش ، عرق بريزم از گرما ، تا گوشيم خط بده ...&lt;br /&gt;ديشب نرفتم ... حوصله نداشتم ... دلم خيلي گرفته بود . راستي  ، ديشب صداي آواز اون مرد را شنيديد كه تو خلوتش مي خوند :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;قد هزار تا پنجره ، تنهايي آواز مي خونم&lt;br /&gt;دارم با كي حرف مي زنم ، نمي دونم نمي دونم ... &lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شايد هم براي اين بود كه دو روزه سم ريختن موشها را كشتن . الان اونجا دو سه تا موش كوچيك بيشتر نيست .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خيلي كلافه ام ... خسته شدم ...  بابك هم همينطور. اون هم خسته شده و اعصابش خورده ، &lt;br /&gt;نميدونم اين يه هفته لعنتي كي تموم مي شه ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-80603607?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80603607'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80603607'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_08_18_archive.html#80603607' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-80599935</id><published>2002-08-22T21:17:00.000-07:00</published><updated>2002-08-22T22:48:30.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;مرد ... و چند تا عكس&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اين نزديكيها يه جايي هست كه فكر كنم تا چند وقت ديگه هممون ميخوايم بريم اونجا ... واسه گردش ، واسه تفريح ، و يه سري آدم مثل من هم لابد واسه كار !!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://news.gooya.com/2002/08/22/images/Bamiyan--Destroyed%20Bodahs.jpg" width=300 height=155  &gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند تا &lt;a href="http://news.gooya.com/2002/08/22/2208-11-a.php"&gt;عكس ديگه &lt;/a&gt;هم هست ، فكر كنم بد نيست اگه آنها را هم ببينيد . واقعيتهايي را نشان مي دهد كه دور از ذهن من و شماست .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_______________________&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ببينم ... رنگ وبلاگ من بد شده ؟؟؟ &lt;br /&gt;خودم كه خيلي خوشم اومده ، رنگ شير نسكافه شده ... خيلي خوشمزه است .... مگه نه ؟!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-80599935?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80599935'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80599935'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_08_18_archive.html#80599935' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-80598893</id><published>2002-08-22T20:50:00.000-07:00</published><updated>2002-08-22T20:50:17.086-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;مرد ... و فرصت تعارف يك سيگار&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;... كاش فرصتي دست دهد تا صف‌ها را براي لحظه‌اي بشكنيم و نفسي تازه كنيم.كاش رخصتي باشد تا سيگاري تعارف كنيم. بگيرانيم و همراه با پكي عميق، چشم به حريف بدوزيم. دود را بيرون دهيم تا نفس‌هايمان به هم آميزد. ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وبگرد ، از &lt;a href="http://webgard2.blogspot.com/2002_08_01_webgard2_archive.html#85360331"&gt;« اميد » &lt;/a&gt;مي گويد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-80598893?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80598893'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80598893'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_08_18_archive.html#80598893' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-80569696</id><published>2002-08-22T07:45:00.000-07:00</published><updated>2002-08-22T07:45:42.476-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;مرد ... دلتنگي ... &lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;وقتي كه دلتنگ ميشم و &lt;br /&gt;همراه تنهايي ميرم&lt;br /&gt;داغ دلم تازه ميشه&lt;br /&gt;زمزمه هاي خوندنم &lt;br /&gt;وسوسه هاي موندنم&lt;br /&gt;با تو هم اندازه ميشه&lt;br /&gt;قد هزار تا پنجره&lt;br /&gt;تنهايي آواز مي خونم&lt;br /&gt;دارم با كي حرف مي زنم&lt;br /&gt;نمي دونم ، نمي دونم&lt;br /&gt;اين روزها دنيا واسه من&lt;br /&gt;از خونمون كوچيكتره&lt;br /&gt;كاش مي تونستم بخونم&lt;br /&gt;قد هزار تا پنجره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طلوع من ، طلوع من&lt;br /&gt;وقتي غروب پر بزنه&lt;br /&gt;موقع رفتن منه ...&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ـــــــــــــــــــــــــ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر وقت دلم ميگيره اين شعر را واسه خودم ، و واسه دلم مي خونم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-80569696?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80569696'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80569696'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_08_18_archive.html#80569696' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-80511929</id><published>2002-08-20T23:41:00.000-07:00</published><updated>2002-08-20T23:44:49.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;مرد ... دوستي ... اختلاف&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشكل دومي كه رابطه من داشت اين بود كه من بخاطر علاقه اي كه به اين دوستي و حفظ اين رابطه داشتم ، سعي مي كردم در بسياري از مسايلي كه پيش مي آمد به اصطلاح كوتاه بيايم .&lt;br /&gt;در ابتداي كار هيچ مشكلي نبود . همانطور كه همگي مي دانيم در هر رابطه اي به علت تفاوتهايي كه بين دو نفر از لحاظ عقايد و انديشه ها وجود دارد ، بروز اختلاف اجتناب ناپذير است . اين اختلافات حتي در رابطه ما با پدر ، مادر و خواهر و برادرمان هم پيش مي آيد .&lt;br /&gt;خوب ، طبيعي است كه اين قبيل اختلافات در دوستيها هم پيش مي آيد . روشي كه من در آن زمان پيش گرفته بودم اين بود كه سعي مي كردم به اين قبيل اختلافها توجهي نكنم و از كنار آنها بگذرم . به نظر من يك دوستي ، ارزشي به مراتب بيشتر از اين داشت كه بخواهد با اين حرفها آلوده شود . &lt;br /&gt;من در آن زمان متوجه نبودم كه اين روش مشكلاتي را به بار خواهد آورد . ( از اينجا به بعد بحث كاملا مردانه است ) . مي دانيد مشكل چه بود ؟ مشكل اينجا بود كه بعد از چند سال اين ذهنيت  براي طرف من پيش آمده بود كه من آدم ضعيفي هستم . او فكر مي كرد كه من كسي هستم كه از مشكلات فرار مي كنم . كسي هستم كه طاقت تحمل مشكل را ندارم . كسي هستم كه نمي توانم با مشكلم بجنگم . و اين يعني اينكه مردانگي يك « مرد » زير سوال رود . يعني اينكه من كسي نيستم كه به توان روي او حساب كرد و در سختيها و مشكلات آينده به او تكيه نمود .&lt;br /&gt;او خودش را بسيار قوي مي ديد و فكر مي كرد حرفش بايد در تمام امور به كرسي بنشيند . وجود اين مشكل از لحظه اي عيان شد كه ما وارد بحثهاي جدي براي آينده و زندگيمان شديم . چون اصولا زنها احساساتي فكر مي كنند ، نبايد مسايل مهم و تصميم گيريهاي زندگي را بر عهده آنها گذاشت ( براي اين حرفم دليل دارم ) . اين باعث شد كه من در مقابل حرفها و تصميمات و نظراتي كه راجع به آينده ما داشت ايستاده و از نظرات خودم دفاع كنم . دوست من بطور ناگهاني با انساني مواجه شد كه روي نظراتش پافشاري كرده و روي اثبات نظريات و حرفهايش بحث مي كند . در واقع براي اولين بار متوجه شد كه در اين رابطه ، &lt;b&gt;دو نفر&lt;/b&gt; وجود دارند و ديگر مثل گذشته نيست كه هرچه او بگويد ، همان انجام شود و اين مساله اي بود كه براي دوست من تازگي داشت … &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-80511929?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80511929'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80511929'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_08_18_archive.html#80511929' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-80474039</id><published>2002-08-20T06:39:00.000-07:00</published><updated>2002-08-20T06:43:33.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;مرد ... دوستي ... زمان&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بزرگترين مشكلي كه رابطه من داشت اين بود كه دچار « روزمرگي » شده بود . واقعيت اين است كه هر چيزي در زندگي حتي عشق ، اگر دچار روزمرگي شود محكوم به نابودي است .&lt;br /&gt; امروز در قرن 21 جامعه ما و زندگي ما نيازمند پويايي و حركت است . هر چيز و هر كس كه نخواهد خودش را با اين شرايط تطبيق دهد با مشكلات اساسي روبرو مي شود .&lt;br /&gt;اين قضيه در مورد رابطه هايي كه ما با ديگران داريم هم صدق مي كند . توجه داشته باشيد ، در اينجا منظور من هر نوع رابطه بين دو نفر ( بدون در نظر گرفتن جنسيت آنها ) مي باشد .&lt;br /&gt;جهان امروز با سرعت بسيار شگرفي در حال پيشروي است . و واقعيت اين است كه اگر ما بخواهيم سستي كنيم ، از قافله زندگي عقب مي افتيم . اكنون زماني است كه انسان در هر لحظه از عمرش مجبور به يادگيري مي باشد. و از دست دادن زمان ، هزينه بسيار سنگيني براي ما در بر خواهد داشت .&lt;br /&gt;ما بايد در روابط عادي خود نيز اين مساله را در نظر بگيريم . من از شما مي پرسم : واقعا دوستي با كساني كه هيچ چيز جديدي به انسان نمي دهند ، چه سودي دارد ؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من فكر مي كنم همگي ما بايد در روابط و در انتخاب دوستانمان تجديد نظر كنيم . از دور ريختن كساني كه هيچ نفعي براي شما ندارند نترسيد و به هيچ وجه فكر نكنيد كه ممكن است از دست شما ناراحت شوند . ناراحتي اين قبيل افراد واقعا اهميتي ندارد . مهم خود شماييد . به زماني كه شما با اين قبيل افراد از دست مي دهيد فكر كنيد . زمان چيزي نيست كه باز بتوان آن را بدست آورد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-80474039?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80474039'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80474039'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_08_18_archive.html#80474039' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-80420096</id><published>2002-08-19T00:30:00.000-07:00</published><updated>2002-08-19T00:32:21.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;مرد ... خاطره ... زندگي&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماجرايي كه روز قبل نوشتم يك ماجراي واقعي از چهار سال زندگي من بود . ماجرايي كه هيچگاه فراموشش نخواهم كرد . رابطه اي كه به شكل گيري شخصيت من ( چه خوب و چه بد ) بسيار كمك كرد . &lt;br /&gt;در نظراتي كه دوستان روي متن روز قبل گذاشته بودند نكاتي به چشم مي خورد كه من در اينجا لازم ميبينم كه درباره آنها توضيحاتي بدهم.&lt;br /&gt; يكي از اين نكات در رابطه با سخنان دوستي است كه از اينكه من در حال حاضر از يك دوستي و رابطه عاطفي قديمي حرف مي زنم ، متعجب شده بودند .&lt;br /&gt;همانطور كه قبلا هم گفته بودم به نظر من اين دوستيها ، مي توانند آزمايشي باشند براي زندگي آينده . و به همين دليل نيز ارزشمند هستند . ما در اينگونه رابطه ها مي توانيم يك زندگي مشترك را در ابعاد كوچكتر تجربه كنيم . مسايل ريزي از قبيل طرز برخورد با يكنفر ، آشنايي با احساسات ، عواطف و عادات يكنفر از جنس مخالف ، آداب معاشرت ، احساس مسوليت و بسياري نكات ديگر در اينگونه روابط براي ما مشخص و تجربه مي شوند .&lt;br /&gt;سمانه جان ، اينها خاطرات زندگي من است . چهار سال از عمر من و از جواني من . و به همين دليل براي من ارزشمندند و فراموش نشدني.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نكته ديگري كه دوستان گفته بودند راجع به پايان عشق بود . چيزي كه در اينجا بايد بگويم اين است كه ما ( عليرغم تمام حرفهايي كه معمولا گفته مي شود ) در بسياري از مواقع با پديده اي مواجه هستيم بنام « مرگ عشق » .&lt;br /&gt;چيزي ناباورانه ولي واقعي . اميدوارم به زودي بتوانم بطور كامل اين پديده و راههاي مقابله با آن را توضيح دهم .&lt;br /&gt;آزاده خانم &lt;br /&gt; اگر مراقب نباشيم ، اگر نگران اطرافيان و روابطمان نباشيم  ، آري ! پايان عشق همين مي شود.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;بايد عشق ، و عشق ورزيدن را ياد گرفت &lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من در روزهاي بعد اين رابطه ، اتفاقات و اشتباهاتي كه در آن افتاد و هر چه را كه بنظرم مي آيد برايتان توضيح مي دهم .&lt;br /&gt;اميد كه زندگيمان با دوستي و عشق همراه باشد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-80420096?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80420096'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80420096'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_08_18_archive.html#80420096' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-80388957</id><published>2002-08-18T06:30:00.000-07:00</published><updated>2002-08-18T07:41:17.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;مرد ... و يك خاطره دور&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;پاييز 74&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;يكسال از يك حادثه تلخ مي گذرد ., و اكنون اين منم&lt;br /&gt; آدمي منزوي ، خسته و نيمه ديوانه .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;زمستان 74&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;و اكنون نور اميدي در زندگيم پيدا شد… &lt;br /&gt;كسي كه مي توان با او حرف زد &lt;br /&gt;… كسي كه باورت دارد  … كسي كه باورش داري&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;تابستان 75&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;نامه اي از او … و مهمتر از مطالبش ، &lt;br /&gt;… جاي لك چند قطره اشك بروي كاغذ&lt;br /&gt;خدايا &lt;br /&gt;من ارزش اين اشكها را مي دانم&lt;br /&gt;من ،&lt;br /&gt;ارزش اين اشكها را مي دانم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;بهار 76&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;و عشق ، در دامان طبيعت جان مي گيرد&lt;br /&gt;خدايا&lt;br /&gt;كوههاي زاگرس چه زيباست …&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;پاييز 76&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;صداي خش خش برگهاي پاييزي در زير پا … قدم زدن در كنار زنده رود ، دست در دست هم  &lt;br /&gt;خيابانهاي اصفهان در پاييز چه صفايي دارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;بهار 77&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;… و عشق ، تنها عشق&lt;br /&gt;از آينده سخن گفتن ، از زندگي سخن گفتن ، از من و ما گفتن&lt;br /&gt;و عشق ... تنها عشق&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;تابستان 77&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;زيبا ترين سفر زندگي ، يك هفته ، ساحل متل قو&lt;br /&gt;سر به روي شانه هم&lt;br /&gt;و خواندن ، در كنار دريا&lt;br /&gt;« اگه يه روز بري سفر &lt;br /&gt;بري ز پيشم بي خبر &lt;br /&gt;اسير روياها مي شم&lt;br /&gt;دوباره باز تنها مي شم ... »&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;زمستان 77&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;باورم نمي شود ؟؟؟&lt;br /&gt;آيا &lt;br /&gt;مي خواهد، دوباره باز تنها شوم ؟!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;بهار 78&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;او را چه مي شود ؟ من ، همانم كه بودم .&lt;br /&gt;خدايا &lt;br /&gt;او را چه مي شود ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;تابستان 78&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;حتما خسته است … من ، دركش مي كنم&lt;br /&gt;او هنوز هم دوستم دارد …&lt;br /&gt;او ، خودش گفت كه دوستم دارد&lt;br /&gt;او&lt;br /&gt;خودش گفت ، كه تا هميشه دوستم دارد ،&lt;br /&gt; حتما خسته است ... من مي دانم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;پاييز 78&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;« تو ، سد راه پيشرفت من هستي »&lt;br /&gt;…&lt;br /&gt;و تمام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-80388957?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80388957'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80388957'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_08_18_archive.html#80388957' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-80355741</id><published>2002-08-17T05:08:00.000-07:00</published><updated>2002-08-18T07:28:06.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;مرد ... و پاسخ به يك سوال&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در وبلاگ &lt;a href="http://hejrat.persianblog.com"&gt;عزيزي&lt;/a&gt; سوالي مطرح كرده بودم كه ايشان اين سوال را به بحث عمومي گذاشتند . ولي متاسفانه پاسخهايي كه دريافت كردم همه چيز بود بجز جواب . من مطمن هستم كه دوست خوبم نيز انتظاري بسيار بيش از آنچه دريافت كردند را داشتند. بهر حال حس مي كنم كه بايد آنچه را كه مي انديشم و نظر شخصي من است در اينجا بياورم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چيزي كه واقعيت دارد اين است كه هرچه در گذشته اتفاق افتاده نامي بجز« تاريخ » ندارد. تاريخ بهترين وسيله براي عبرت گرفتن از اشتباهات مي باشد و اينكه بخواهيم آنرا سرلوحه عملي قرار دهيم ، چيزي بجز حماقت نيست . &lt;br /&gt;اكنون مي بينيم افرادي وجود دارند كه با افكاري كاملا بسته هرگونه سوال را جرم و توهين به مقدسات مي پندارند . اينان فراموش كرده اند كه عامل پيشرفت بشريت چيزي جز سوال نبوده است . ولي اينان با تكيه بر افكار منجمد حاضر به گشودن چشمهاي خود نبوده و هر حرفي را شليك به عقايد خود تلقي مي كنند . بارها در تاريخ ، قبايل و مللي كه بخاطر يك حرف ، ساليان سال همديگر را دريده اند مشاهده شده اند . ولي افسوس كه اينك در قرن 21 هنوز هم اين موارد در سطح پيشرفته تري مشاهده مي گردد. شمايي كه با ذهنيت غلط خود هر چيزي را با يك عامل قاطي كرده ، سريعا پيشداوري نموده ، ذهن خود را بسته و دست بروي ماشه مي بريد ، آيا مي بينيد كه به سمت چه هدفي شليك مي كنيد ؟&lt;br /&gt;به نظر من هدف چيزي بجز مغز خودتان نخواهد بود . اين ركود حاصل از افكار شما ، اين عامل تهاجمي شما و اين حركات عصبي و تند شما دليلش چيزي نيست بجز اينكه جلوي سوال را گرفته ايد. شما در اينگونه مواقع بجز هتك حرمت و حمله كاري نكرده ايد و حتي با چشمان بسته از مرحله سوال پرت افتاده ايد . و اينك سوال اين است كه آيا ترس از پذيرفتن واقعيت را بايد با پناه گرفتن بر پشت سلاح زنگ زده « توهين به مقدسات » پنهان كرد ؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوالي كه من مطرح كرده بودم كاملا واضح و مشخص بود . آيا واقعا مهم است كه در 1400 سال پيش چه كسي بايد نخست خليفه مي شد ؟؟؟ و متاسفانه تنها چيزي كه پاسخ داده نشد جواب اين سوال بود.&lt;br /&gt;واقعيت اين است كه خصوصيات ، مردانگي و افكار والاي حضرت علي ( ع ) بر هيچكدام از ما پوشيده نيست ، اما اتفاقاتي كه در 1400 سال پيش اتفاق افتاده ديگر جزيي از تاريخ است و آنرا نمي توان تغيير داد .&lt;br /&gt; اينكه در گذشته چه شد و چه بايد ميشد واقعا مهم نيست . مهم اين است كه اكنون چگونه ايم و چگونه بايد باشيم . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اميد كه آنگونه باشيم ، كه بايد باشيم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-80355741?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80355741'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80355741'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_08_11_archive.html#80355741' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-80351927</id><published>2002-08-17T00:29:00.000-07:00</published><updated>2002-08-17T00:33:19.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;مرد ... و كمي حرف&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا اينجا متوجه شديم كه مرد و زن با يكديگر تفاوتهاي بسياري دارند و در مطالب قبلي به چند تا از اين تفاوتها پرداختيم. حال مي خواهيم ببينيم چگونه بايد با يكنفر رابطه برقرار كنيم.&lt;br /&gt;همانطور كه مي دانيم يكي از راحتترين راههاي ايجاد رابطه « حرف زدن » است. ولي اين راه بسيار ساده معمولا خود باعث مشكلات بسيار زيادي مي شود . به اين علت كه مرد و يا زن در موقع حرف زدن و ايجاد رابطه مسايلي را كه بطور غريزي براي خودش مهم است ، در نظر مي گيرد . فكر مي كنم كه بهتر باشد اين قسمت را بصورت جزيي تر بررسي كنيم.&lt;br /&gt;يكي از مسايلي كه معمولا افراد و بخصوص مردان با آن مشكل دارند « معذرت خواهي » است. &lt;br /&gt;معمولا يك مرد اين تصور غلط را دارد كه اگر بخاطر اشتباهي كه مرتكب شده معذرت خواهي كند به غرورش لطمه وارد شده و بطور كلي اعتبار خود را از دست مي دهد. مرد فكر مي كند كه لازمه معذرت خواهي ، قبول اشتباه از طرف خود شخص است و قبول اشتباه يعني اينكه خود شخص ضعف خودرا قبول دارد . و براي يك مرد هيچ چيز سخت تر از ضعف نيست . ( خودمونيم… مردها هم عجب موجودات خودخواهي هستند )&lt;br /&gt;به نظر من « معذرت خواهي » كردن نه تنها نشانه ضعف نيست ، بلكه دقيقا نشانه قدرت شخص است. معذرت خواهي در درجه اول غرور شخص را از بين ميبرد . غروري كه در بسياري از مواقع باعث مي شود كه ما چشمانمان را به واقعيات زندگي ببنديم . وقتي كه شخص از معذرت خواهي كردن نترسد و آن را بد نداند بهتر مي تواند ضعفها و اشكالات خود را ببيند و آنها را برطرف كند. اگر ما آدم مغروري باشيم و نخواهيم اشتباهات خود را بپذيريم ، خواه ناخواه بعد از مدتي اين امر به ما مشتبه شده و فكر مي كنيم كه واقعا آدم بدون اشكالي هستيم. اين موضوع دقيقا برمي گردد به ميزان انتقاد پذيري شخص .&lt;br /&gt;« مرد » كسي است كه مسؤليت پذير باشد . « مرد » كسي است كه پاي حرفي كه مي زند بايستد . « مرد » كسي است كه واقع بين باشد. &lt;b&gt;ما هيچكدام معصوم نيستيم &lt;/b&gt;. زندگي سراسر اشتباه است . بايد آنها را شناخت و جبران كرد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-80351927?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80351927'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80351927'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_08_11_archive.html#80351927' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-80344434</id><published>2002-08-16T20:09:00.000-07:00</published><updated>2002-08-16T20:09:02.783-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>امروز ديدم توي &lt;a href="http://shahrehichkas.persianblog.com"&gt;شهر هيچكس &lt;/a&gt;يه خبرايي شده... يه سر زدم اونجا ديدم يه اطلاعيه زدن در باب فوايد سبگار... خيلي جالب بود... بعد از اون هم اين رفيق بيكس و كار ما توي شهر هيچكس يه داستان ديگه نوشته....واقعا زيبا بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-80344434?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80344434'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80344434'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_08_11_archive.html#80344434' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-80304759</id><published>2002-08-15T21:07:00.000-07:00</published><updated>2002-08-15T23:50:00.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;مرد ... و يه دنيا بي حرفي&lt;/b&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديشب هر چقدر سعي كردم كه بتوانم مطلبي بنويسم ، نتوانستم . آخه مي دانيد ، من مطالبم را شب در اتاقم مي نويسم و صبح فردا آنها را تايپ مي كنم .براي همين تصميم دارم همين جوري online بنويسم . هر جا كه اشتباه هم كردم بر نمي گردم درستش كنم . از حالا مي گم اگر اشتباه تايپي داشت خودتان ببخشيد ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمي دانم ديشب چي شده بود ... اصلا نمي توانستم تمركز بگيرم. جايتان خالي ، ديشب ماه خيلي قشنگ شده بود . عكس ماه در دريا ... يه رنگ عجيبي داشت ...نمي دونم ..زرد بود .. سفيد بود...&lt;br /&gt;ديشب خيلي فكر كردم...دلم نمي خواست باز راجع به تفاوتها بنويسم... خسته شده بودم از اين همه تفاوت ... اينكه بايد توضيح بدم كه من اگر نامزدم را دوست دارم پس چرا بعضي وقتها از با اون بودن خسته مي شم ... آخه ميدونيد .. من بعضي وقتها از خودم هم خسته مي شم&lt;br /&gt;امروز را با لبخند شروع كردم ... بعد از اينكه ساعت زنگ زد سريع از توي رختخواب آمدم بيرون ... راستي خيلي زور داره آدم جمعه ها هم بره سر كار .. نه ؟!!!&lt;br /&gt;ولي بعد از اون ديگه زياد جالب نگذشت... رفتم رستوران تا صبحونه بخورم ...( آخه من خوردن را خيلي دوست دارم ... غذا خوردن خيلي لذت بخشه )... مي دانيد چي بود؟!!... «عدسي » پخته بودن ... آقا عدسي....آخه يكي نيست بگه عدسي هم شد كله پاچه؟....نه ببخشيد ..شد صبحونه؟؟؟؟....&lt;br /&gt;بگذريم...آمدم اينجا ، گفتم صبحونه روحي ام را بخورم...اول ايميل ها را چك كردم...هيچ خبري نبود... فقط يكي از دوستان وبلاگي كه هميشه با هم مخالفيم برام ايميل زده بود... باز هم اعصابم خورد شد .آخه دختر...من اين وبلاگ را مي نويسم كه تو و امثال تو مردها را بشناسيد و از اين حرفها نزنيد... تو باز ميگي ليلي زن بود يا مرد ؟!!!!!! عزيز من ، مردها براي تجديد قوا به قفس تنهايي شون ميرن ... يه مرد مي خواد خودش، مشكل خودش را حل كنه .... انقدر بهم نچسبيد... من نمي دونم چرا مردها اينجورين ... ولي اينجورين.&lt;br /&gt;بعدش از چند تا لينك رفتم يه خورده وبلاگ گردي ... سمانه كه هيچ ... رفيق فيزيك دانمون هم مياد بهمون سر مي زنه و پيغام نمي زاره ... نياز هم كه رفته آستارا ... &lt;a href="http://shahrehichkas.persianblog.com"&gt;عليرضا&lt;/a&gt; هم كه مثل اينكه نصف شبي زده بوده به سرش... من كه انقدر باهاش رفيقم هم نفهميدم چي گفته...&lt;br /&gt;بعدش رسيدم به يه وبلاگ كه ديدم به به...چه خبره ... آقا دعاي كميل گذاشته بودن ... آقا محشر كبري بود ... يكي چايي ميريخت ... يكي كفشها را جفت مي كرد ... يكي نمي دونم يه كار ديگه مي كرد...&lt;br /&gt;من نمي فهمم... اينها دين و خدا را &lt;a href="http://safir.persianblog.com"&gt;مسخره &lt;/a&gt;گرفته اند؟!!! ... يا واقعا انقدر شستشو مغزي شده اند هيچي نمي فهمند!!... به اسم دين ، همه چيز را از بين برده اند... همه چيز را &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدايا ... ما را به راه راست بازگردان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-80304759?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80304759'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80304759'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_08_11_archive.html#80304759' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-80271297</id><published>2002-08-15T04:36:00.000-07:00</published><updated>2002-08-15T04:39:18.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;مرد ... زن ... و تفاوتها&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;قسمت( 5 )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همانطور كه قبلا گفته شد مرد و زن تفاوتهاي بسياري با يكديگر دارند . شناخت اين تفاوتها مي تواند به رابطه بهتر بين مرد و زن كمك كند . من سعي دارم كه خصوصيات مردان را تا آنجا كه مي توانم شرح دهم ولي ناگزيرم كه گهگاه در اين رابطه و براي نشان دادن تفاوت زن ومرد به خصوصيات اخلاقي زنان نيز اشاره اي بكنم .&lt;br /&gt;بطور كلي چه مرد و چه زن ، زماني به نيازها و خواسته هاي طرف مقابلشان مي پردازند كه نيازهاي اصلي خودشان بر طرف شده باشد . البته لازم به ذكر است نيازها و خواسته هايي كه نام برده مي شود هيچگاه اختصاص به مرد و يا زن ندارد بلكه اين نيازها در آن جنس خاص نياز اصلي بوده و ممكن است خواسته هاي ديگر در درجه دوم اهميت قرار داشته باشند.&lt;br /&gt;يكي از خواسته هايي كه زنان دارند « توجه كردن » است. وقتي مردي به همسرش توجه نشان داده و صميمانه در راه خوشبختي او مي كوشد زن احساس مي كند كه كسي او را دوست دارد و برايش اهميت قايل است. وقتي مرد توانست چنين احساسي را در زن بوجود آورد يكي از نيازهاي اوليه زن را برآورده كرده است.&lt;br /&gt;در مقابل آن مرد به « اعتماد » نياز دارد . اعتماد حسي است كه مرد به كمك آن مرد بودن خود را متوجه مي شود . براي يك مرد احساس اينكه توانسته است پشت و پناه يك زن باشد ، اينكه كسي وجود دارد كه به او تكيه كند ، اينكه توانسته ستون و تكيه گاه يك زن و يك زندگي باشد بسيار خوش آيند است . هنگامي كه رفتار زن با مرد صادقانه باشد و بتواند احساس اطمينان و اعتماد را به مرد انتقال دهد يكي از نيازها اوليه روحي مرد برآورده شده است . اعتماد داشتن زن به مرد ، يعني قبول اين مطلب كه مرد تمام تلاشش را براي خوشبختي و سعادت او بكار گرفته است . واين يعني كه زن به تواناييهاي مرد اطمينان دارد .&lt;br /&gt;باور كنيد خوشبختي در يك قدمي ماست . اينكه سعي كنيم كه يك مرد ، بتواند به مرد بودن خود افتخار كرده و احساس غرور كند ، كار سختي نيست .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-80271297?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80271297'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80271297'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_08_11_archive.html#80271297' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-80258221</id><published>2002-08-14T19:58:00.000-07:00</published><updated>2002-08-14T20:04:50.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;مرد ... و يك دوست قديمي&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديروز متوجه شدم كه يكي از دوستان قديمي من هم به جمع وبلاگيستها اضافه شده . هر چند من اصلا ازش خوشم نمياد ولي اطمينان دارم وبلاگش بسيار خوب خواهد بود . &lt;br /&gt;يك مرد خسته در &lt;a href="http://shahrehichkas.persianblog.com"&gt;&lt;b&gt;شهر هيچكس&lt;/b&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-80258221?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80258221'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80258221'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_08_11_archive.html#80258221' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-80219434</id><published>2002-08-13T22:36:00.000-07:00</published><updated>2002-08-13T22:38:44.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;مرد ... و پيامبر&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;... آنگاه الميترا باز به سخن درآمدو گفت : درباره &lt;b&gt;زناشويي&lt;/b&gt; چه ميگويي ، اي استاد ؟&lt;br /&gt;و او در پاسخ گفت :&lt;br /&gt;شما همراه زاده شديد و تا ابد همراه خواهيد بود&lt;br /&gt;هنگامي كه بالهاي سفيد مرگ روزهاتان را پريشان مي كنند همراه خواهيد بود.&lt;br /&gt;آري ، شما در خاطر خاموش خداوند نيز همراه خواهيد بود.&lt;br /&gt;اما در همراهي خود حد فاصل را نگاه داريد ،&lt;br /&gt;و بگذاريد بادهاي آسمان در ميان شما به رقص درآيند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به يكديگر مهر بورزيد ، اما از مهر بند مسازيد :&lt;br /&gt;بگذاريد كه مهر درياي مواجي باشد در ميان دو ساحل روح شما.&lt;br /&gt;جام يكديگر را پر كنيد ، اما از يك جام منوشيد.&lt;br /&gt;از نان خود به يكديگر بدهيد ، اما از يك گرده نان مخوريد.&lt;br /&gt;با هم بخوانيد و برقصيد و شادي كنيد ، ولي يكديگر را تنها بگذاريد ،&lt;br /&gt;همانگونه كه تارهاي ساز تنها هستند ، با آن كه از يك نغمه به ارتعاش در مي آيند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دل خود را به يكديگر بدهيد ، اما نه براي نگه داري.&lt;br /&gt;زيرا كه تنها دست زندگي مي تواند دلهايتان را نگه دارد.&lt;br /&gt;در كنار يكديگر بايستيد ، اما نه تنگاتنگ :&lt;br /&gt;زيرا كه ستونهاي معبد دور از هم ايستاده اند ،&lt;br /&gt;&lt;b&gt;و درخت بلوط ، و درخت سرو در سايه يكديگر نمي بالند.&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-80219434?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80219434'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80219434'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_08_11_archive.html#80219434' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-80175072</id><published>2002-08-12T23:50:00.000-07:00</published><updated>2002-08-12T23:53:30.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;مرد ... زن ... تفاوتها&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;قسمت ( 4 )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لطفا اين قسمت را دقيق و شمرده شمرده بخوانيد... در اين مطلب ، هر لغت ، معني ويژه اي دارد كه براي تفهيم حرف من لازم است.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;يكي از تفاوتهاي ديگر مرد وزن اين است كه يك زن هنگامي كه عاشق شد همه چيز را در عشقش مي بيند . براي يك زن عاشق هيچ چيز بجز عشق معنا ندارد . زندگي او عشق است و ديگر هيچ . اين موضوع دقيقاُ بر مي گردد به نگاه احساسي و عاطفي كه يك زن به زندگي دارد .&lt;br /&gt;ولي براي مرد ، زندگي به قسمتهاي مختلف با ارزشهاي وزني مختلف تقسيم مي شود . در نظر يك مرد قسمتهاي زندگي همگي در يك سطح ( level ) قرار دارند و هر كدام داراي ارزش وزني ( weight value ) مخصوص بخود هستند و همگي زير مجموعه يك فعاليت اصلي ( summary task ) بنام زندگي ..... ( به اين ميگن تعريف زندگي از ديد يك كارشناس كنترل پروژه )&lt;br /&gt;براي يك مرد فعاليتهايي مانند عشق ، كار واستراحت در يك سطح ( level ) قرار دارند . در اين سطح تفاوتي كه فعاليتها با هم دارند در ارزش وزني آنهاست . توجه داشته باشيد : عشق ، در بيشتر مواقع درصد بالايي از 100 درصدِ فعاليت اصلي ما يعني زندگي را داراست ولي بهر حال كار و استراحت با اينكه درصد كمتري را دارا هستند با عشق هم سطح اند .&lt;br /&gt;از ديد يك زن ، سطح پايين تر از فعاليت اصلي ( زندگي ) فقط داراي &lt;b&gt;يك&lt;/b&gt; فعاليت است بنام عشق ... ولي از ديد يك مرد ، سطح پايين تر از فعاليت اصلي داراي &lt;b&gt;چند&lt;/b&gt; فعاليت است بنامهاي عشق ، كار و آرامش ... شناخت اين تفاوت باعث مي شود كه ما نيازها و پيش نيازهاي انجام فعاليت اصلي يا فعاليتي كه در سطح بالاتر قرار دارد را در نظر بگيريم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;براي يك مرد ، بايد عشق ، كار ، استراحت و آرامش فراهم كرد تا &lt;b&gt;زندگي&lt;/b&gt; كند و براي يك زن ، بايد كار و آرامش فراهم كرد تا &lt;i&gt;عشق&lt;/i&gt; بورزد و اين عشق همه &lt;b&gt;زندگي&lt;/b&gt; او شود .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-80175072?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80175072'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80175072'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_08_11_archive.html#80175072' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3676167.post-80126963</id><published>2002-08-11T23:07:00.000-07:00</published><updated>2002-08-11T23:07:21.893-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;b&gt;مرد ... زن ... و يك موضوع كوچك&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در يك هفته اي كه براي استراحت به شهر خودم رفته بودم به نكته جالبي پي بردم . نكته اي كه از قبل مي شناختم و بارها وجود آن را حس كرده بودم ولي هيچگاه به اين وضوح با آن برخورد نكرده بودم .&lt;br /&gt;چند وقتي بود كه هرگاه به مرخصي مي رفتم تقريبا‏ُ تمام وقتم را با نامزدم مي گذراندم ، و جالب اين بود كه در پايان مدت مرخصي ام هنوز كمي احساس خستگي مي كردم . حس مي كردم كه به آن آرامشي كه لازم داشته ام نرسيده ام . حس مي كردم هنوز انرژي لازم را كسب نكرده ام .&lt;br /&gt;در اين مرخصي كه رفته بودم چند مقطع زماني ( اگر طول روز را به دو مقطع صبح و عصر تقسيم كنيم ) پيش آمد كه بخاطر گرفتاريهاي نامزدم نتوانستيم با هم باشيم و من مدتي وقت آزاد براي خودم داشتم .&lt;br /&gt;مي دانيد چه كردم ؟!! دفعه اول از صبح ( صبح براي من از 6 صبح شروع ميشود ) تا ظهر كاملاُ روي مبل لميده بودم . يك استراحت مطلق . گهگاه صحبت با مادرم ، راجع به موضوعاتي كه واقعاُ اهميتي نداشت ،گهگاه بازي كردن با كانالهاي تلويزيون ، و گهگاه سكوت ...&lt;br /&gt;دفعه دوم به بازار رفتم . خيلي وقت بود كه با اين دقت به خريد نرفته بودم . تقريباُ تمامي ويترينهاي مغازه هاي يكي از پاساژها را ديدم . بر عكس هميشه « نگاه » نكردم ، &lt;b&gt;&lt;i&gt;ديدم&lt;/i&gt;&lt;/b&gt; .&lt;br /&gt;مي دانيد نتيجه چه شد ؟ &lt;i&gt;من ، استراحت كردم &lt;/i&gt;. من ، از وقتم براي &lt;i&gt;خودم&lt;/i&gt; استفاده كردم . آنجوري كه دوست داشتم استفاده كردم . شايد بگوييد اين چه جور آدمي است كه از اينكه وقتش را با نامزدش نگذرانده خوشحال است . ولي موضوع دقيقاُ بر مي گردد به يكي ديگر از تفاوتهاي زن و مرد . تفاوتي كه معمولاُ از چشمها و بخصوص از چشم زنان دور مي ماند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي دانيد آن چيست ؟!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3676167-80126963?l=yekshab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80126963'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3676167/posts/default/80126963'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yekshab.blogspot.com/2002_08_11_archive.html#80126963' title=''/><author><name>poorya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02199757183115248550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry></feed>
