يك مرد ، يك شب ، يك قلم...


Monday, April 21, 2003

● بزودی من و ا همسرم و با هم دفتر خاطراتمان را خواهیم نوشت









........................................................................................

Thursday, April 17, 2003

تغييرات جامعه از نظر من
« قسمت چهارم »

خوب … بعد از آن چه اتفاقي افتاد

همزمان با اينكه « تابوي سكس » به آهستگي در حال شكستن بود ، فاصله‌هاي طبقاتي در جامعه نيز افزايش مي يافت . « فقر » در لابلاي طبقات جامعه نفوذ كرده بود . فقر اقتصادي ، فقر اجتماعي ، فقر فرهنگي و بسياري نمونه هاي ديگر … و جامعه ايران زير ساختهاي فرهنگي خود را از دست ميداد.

يكي از اتفاقاتي كه در آن زمان افتاد افزايش « فحشا » بود . فحشا ، در انواع و اشكال مختلف در جامعه شكل ميگرفت . « فحشاي سنتي » در جامعه دچار تغيير شكل ميشد و به حالتهاي جديدي در مي‌آمد . اولين حالتي كه پيش آمد حالتي است كه من از آن به عنوان پديده « فحشاي مدرن » نام ميبرم.
اين حالت ، حالتي است كه در آن « فاحشه » به دنبال نفع سريع مادي نيست ، بلكه نفع مادي در دراز مدت را مد نظر دارد . در اين حالت بر خلاف « فحشاي سنتي » ، پولي در مقابل ارضاء نياز جنسي دريافت نميگردد بلكه « فاحشه » در مقابل كاري كه انجام ميدهد انتظار دريافت هدايايي را دارد كه هداياي مورد بحث در بيشتر موارد مادي است ولي در حالتهاي خاص به هداياي معنوي نيز تبديل ميشود .

اولين دسته‌ايي كه ميتوان نام برد و جز اين قبيل فواحش قرار ميگيرند كساني هستند كه با « فاحشه‌گري سنتي » مشكلي نداشته‌اند ولي تغييرات جامعه را نيز ناخودآگاه درك كرده‌اند . اينها خودشان را در مقابل هدايايي نفيس از قبيل طلاجات و يا بسياري چيزهاي ديگر واگذار ميكنند . مشتريان اينگونه فواحش عموما مردان ثروتمندي بودند كه به دنبال تغيير ذائقه جنسي ميگشتند . شكلگيري اين رابطه‌ها بر عكس « فاحشه‌گري سنتي » زماني طولاني را لازم داشت و مشتري براي بدست آوردن كالاي مورد نظر خود احتياج به خرج كردن پول به بهانه‌هاي مختلف مانند شام ، پارتي ، مسافرت و … داشت و در كنار اينها بايد از هداياي گرانبهايي نيز استفاده ميكرد تا بتواند به منظور خود برسد . و طبيعي است كه در مقابل اين ريخت و پاش انتظاري كه از طرف خود داشت بسيار بالاتر از انتظاري بود كه از يك فاحشه‌ سنتي ميرفت .

اين حالت اولين تغييراتي بود كه در « فحشاي » جامعه بروز ميكرد . همزمان با اين اتفاقات جريان ديگري هم در حال شكلگيري بود . با توجه به شكسته شدن « تابوي سكس » كه در بحث قبلي مطرح كردم دختراني كه از لحاظ عاطفي دچار فقر شده بودند نيز خود را بي محابا در اختيار كساني قرار ميدادند كه در مقابل جسمشان محبت را بهشان ميدادند . اينها كساني بودند كه بخاطر اختلافات زيادي كه با والدين خود از لحاظ فكري و عاطفي داشتند به سمت كساني متمايل ميشدند كه ميتوانستند اين كمبود محبت را جبران كنند . اين افراد همان پسرهايي بودند كه با فقر شديد جنسي دست و پنجه نرم ميكردند . در اين حالت دختر خود را براحتي در اختيار هر كسي كه فقط كمي ابراز محبت ميكرد قرار ميداد و در واقع رابطه جنسي براي اين قبيل دختران هيچ ارزشي نداشت .

اين حالت خوب قضيه بود . در حاليكه به موازات آنها جريان سوم و بسيار مخرب ديگري نيز شكل ميگرفت . چيزي كه به نظر من از پست ترين حالتهاي فاحشه‌گري بود . پديده « رابطه دختران با پيرمردها » و « رابطه پسران با پيرزنها » …
چيزي كه شايد به نظر عجيب برسد ولي در جاي‌جاي جامعه ديده ميشد . چيزي شبيه به همان « فاحشه‌گري مدرن » ولي با كساني كه اختلاف سني با آنها گاهي تا 30 سال نيز ميرسيد . اين رابطه بيشتر بصورت رابطه دخترهاي جوان با مردهايي كه عمدتا بيش از 50 سال سن دارند ديده ميشود ولي در حالتهايي خاص بصورت رابطه پسرهاي جوان با زناني كه آنها نيز بيش از 50 سال سن دارند نيز ديده ميشود . اين نوع روابط به نظر من كثيف‌ترين حالت ممكن براي فاحشه‌گري است و كساني كه به اين نوع فاحشه‌گري تن ميدادند معمولا دچار مشكلات رواني نيز بودند .

ولي در كنار پديده فاحشه‌گري ، تغييرات خوبي نيز شكل ميگرفت …


ادامه دارد ...







........................................................................................

Tuesday, April 15, 2003

تغييرات جامعه از نظر من
« قسمت سوم »

وضعيت به همين شكل دنبال شد …
ولي جامعه در حال انفجار بود . فساد در انواع خود در لابلاي سطوح حكومت حركت ميكرد و خود را به لايه‌هاي پايينتر اجتماع ميرساند . پس بايد اتفاقي ميافتاد …

در آن زمان دو جريان بصورت همزمان پيش رفت . يكي تغييرات حكومتي و لزوم ايجاد اصلاحات در ساحتار جامعه ، و ديگري ورود اينترنت و ماهواره به تعداد زيادي از خانه‌ها ...
مساله‌ايي كه پيش آمد دقيقا مانند انقلاي سال 57 بود . « تغييرات در توقعات مردم بدون زيرساختهاي اجتماعي » … مردم اكنون با مساله جديدي بعنوان « آزادي » روبرو بودند بدون اينكه معني واقعي آن را بدانند . آزاديي كه در انواع و اقسام مدلها از قبيل آزادي بيان ، آزادي قلم ، آزادي روابط اجتماعي و … عرضه ميشد و بزودي در بين مردم و بخصوص جوانها مشتريان زيادي پيدا كرد . حكومت براي نجات خويش مجبور به كم كردن فشارها شده بود . در حاليكه نميدانست اين سوراخ كوچك وارد شده در سد ، باعث ترك خوردن و شكسته شدن سد ميشود .

در اينجا به نظر من سه حالت پيش آمد :
1-كساني كه همچنان در مقابل تغييرات مقاومت كردند . اينها خود دو دسته بودند- كساني كه « بودن و وجود » خود را در حفظ وضعيت موجود ميديدند … و كساني كه دچار « ترس از تغيير » شده بودند . اينها با تمام وجود در مقابل تغييرات مقاومت كردند ، در حاليكه چرخهاي زندگي از حركت باز نميماند .
2- كساني كه روحيه بسيار شكننده‌ايي داشتند و با كوچكترين نسيم شكستند … اين قبيل افراد اكثرا دچار مشكلات شديد روحي شده و نتوانستند تغييرات را هضم كنند . اين افراد با پناه بردن به افيون و مواد مخدر و يا جرم و جنايت و … در واقع موجبات حذف خود را از جامعه فراهم ميساختند .
3- عموم جامعه كه تغييرات به آهستگي در گوشت و پوست و خون آنها بوجود مي‌آمد … اينها بدون اينكه چيزي را ببينند و بفهمند در سيلاب اين تغييرات فكري قرار گرفتند .

خوب … فشار از روي مردم و جوانها برداشته شد .
در همان زمان موج تصاوير ماهواره‌ايي و اينترنت در خانه‌ها جريان داشت … مردمي كه تا ديروز فقط « با نواي كاروان … » و « ممد نبودي ببيني … » را ميشناختند و فكر ميكردند كه اگر جز اين باشد همگي سنگ خواهند شد و از آسمان آتش خواهد ريخت ، ديدند كه در جاهاي ديگري از اين كره خاكي مردم بشكل ديگري زندگي ميكنند و بسيار هم سرخوشند … پس آرام آرام باورشان شد كه جور ديگر نيز ميتوان زندگي كرد .
توجه داشته باشيد كه اين قضيه ، با تعاريفي كه عده محدودي فرنگ رفته ميگفتند فرق داشت . تفاوت در اين بود كه در اين حالت تصاوير زندگي واقعي ، شبانه روز در جلوي ديد افراد بود و بعبارت بهتر اين قضيه براي افراد ، « عادي » ميشد و اين طرز زندگي در باور آنها مي‌نشست .

خوب … اتفاقي كه افتاد چه بود ؟!!
فاصله بين والدين و فرزندان هر لحظه بيشتر ميشد … اطلاعات بچه‌ها بالا و بالاتر ميرفت … آنها براحتي با اينترنت كار ميكردند ، در حاليكه پدران و مادرها كار با اين وسيله را نميدانستند . بچه ايي كه براي كوچكترين تماس تلفني بايد بازخواست پس ميداد ميتوانست براحتي ساعتها پاي كامپيوتر نشسته و با افراد مختلف در سرتاسر دنيا ارتباط برقرار كند … سايتهاي پورنو براحتي در دسترس همگان بودند و ديگر مانند چند سال قبل نبود كه براي بدست آوردن يك فيلم پورنو احتياج به تلاش فراوان باشد … تصاوير سكسي هم در اختيار همه قرار گرفت … حتي كساني كه خود را بشدت پاك و معصوم ميدانستند براي ارضا كردن كنجكاوي خود هم كه شده اين تصاوير را نگاه ميكردند …

و به مرور زمان « تابوي سكس » در ذهن افراد شكسته ميشد.


ادامه دارد ...







........................................................................................

Monday, April 14, 2003

تغييرات جامعه از نظر من
« قسمت دوم »

خوب … حالا قسمت اصلي ماجرا

با پايان گرفتن جنگ نياز براي تغييرات در جامعه حس شد . كشور به سمت سرمايه داري پيش رفت و درهاي بسته دور ايران باز شد ، بدون اينكه از نظر فرهنگي كاري صورت بگيرد . افراد جامعه كه در زير بيش از 10 سال خفقان بزرگ شده بودند با دنياي جديدي روبرو ميشدند كه ديگر آموزشهاي مذهبي دوران كودكي در مقابل آن رنگ و بويي نداشت .
در اين ميان پديده جديدي بسرعت جاي خود را در بين خانواده‌ها باز كرده بود. « ويدئو » … نوارهاي ويدئويي با سرعت تكثير شده و دست بدست ميگشت … نوارهايي كه سرشار از رنگ ، نور ، عشق ، سكس و زندگي بودند .

خوب … اتفاقي كه افتاد چه بود ؟!!
افراد جامعه به چند دسته سني تقسيم ميشدند … مرداني كه در آن زمان حدود 35-45 سال سن داشتند ، اينها كمي از مفهوم زندگي را در حكومت قبلي چشيده بودند ولي جوانيشان را در زير دود و خمپاره از دست داده بودند . اينها در اين زمان بشدت بدنبال پول درآوردن بودند و انواع و اقسام روشها را امتحان ميكردند . تمام وقتشان را براي كسب مال و ثروت ميگذاشتند و با پولشان وسايل آسايش و تفريح خانواده‌هايشان را فراهم ميكردند .

دسته بعدي پسرهايي بودند مثل من كه در رده سني 16-20 سال قرار داشتند . اينها عشق و عشق ورزيدن را در نوارهاي ويدئو ديده بودند و آن را با دختران 13-20 سال در كوچه‌هاي خلوت و پاي تلفن تمرين ميكردند . اين افراد ياد ميگرفتند كه ميتوان جايي را ، دور از دسترس خداوند قهار و بدور از تيررس چشمان محافظ او كه چيز هراسناكي بنام « گشت كميته » بود ، پيدا كرد … جاهايي مانند كوچه هاي خلوت ، بعد از ظهرهاي پاييزي پارك ، تاكسيهايي كه بعضا مورد اطمينان بودند و بسياري جاهاي ديگر … و در اين جاها « عشق » و « زندگي » را با هم مشق ميكردند .

دسته بعدي كساني بودند كه سنشان از سن آن زمان ما بيشتر بود . دختران و پسراني كه حدود 20-26 سن داشتند . دختران در آن سن به فكر ازدواج بوده و مشغول پيدا كردن پسري خوب ، در رده سني 27-35 بودند كه بتوانند ازدواج كرده و به زندگي ادامه دهند ...
ولي پسرهايي كه در اين رده سني ، يعني 20-26 سال بودند نه موقعيت ازدواج داشتند و نه ديگر عاشقانه هاي خياباني را ميپذيرفتند … اينها چيزي را ميخواستند كه نميتوانستند آن در بوسه‌هاي پنهاني پشت درخت ، يا سينه‌هاي كوچك و لرزان يك دختر 16 ساله بيابند … اين چيزها نياز آنها را سيراب نميكرد . آنها احتياج به آغوشي داشتند كه بتواند آنها را در خود غرق كند … و احتياج داشتند كه سفتي بدن يك « زن » را لمس كنند …

و اتفاقي كه افتاد اين بود :
چيزي كه من از آن به اسم پديده « معشوقه گرفتن زنهاي شوهردار » نام ميبرم … چيزي كه بوفور در جامعه ديده ميشد … چيزي كه در عين فراواني از انظار مخفي ميشد … اين پسرها عشق‌ورزيدني را كه ياد گرفته بودند با زناني تقسيم ميكردند كه از شوهران خود بجز پول و همخوابي چيز ديگري نديده بودند . زناني 27-35 ساله كه در واقع همسران مردان دسته اول بودند .

اين در واقع چيزي بود كه من در آن زمان بعينه ميديدم … انگار « مد » شده بود كه زنان « دوست پسر » داشته باشند … اينها بهيچوجه فاحشه نبودند … و معمولا فقط با يك پسر دوست ميشدند و اين دوستيها بعضاً سالها نيز طول ميكشيد . اين زنان « عشقي » را كه شوهرانشان « بلد » نبودند بهشان بدهند ، از پسراني دريافت ميكردند كه اينكار را آموخته بودند … و از طرف ديگر طبيعي‌ترين نياز بشري پسران را بصورت حقيقي و واقعي ، و همانجور كه بايد باشد برطرف ميساختند .

معامله‌ايي كه طرفين در آن نيازهاي طبيعي و « انساني » خود را برطرف ميكردند ، هرچند كه جامعه آنها را براي هم در نظر نگرفته بود …



ادامه دارد ...









........................................................................................

Saturday, April 12, 2003

تغييرات جامعه از نظر من
« قسمت اول »

چند وقتي است كه مطلبي ذهن مرا مشغول كرده … و آن تفاوتهايي است كه در خودم ( بعنوان يك پسر 28 ساله ) و جوانترها ( مثلاحدود 18-24 ساله ) ميبينم . راستش را بخواهيد اين تفاوتها به قدري زياد است كه بهتر ديدم كمي راجع به آنها صحبت كنم .

كشور ما تا حدود 50-60 سال پيش جامعه بسته ايي داشت … بطوريكه كشور داراي ساختار فئودالي بوده و يكنفر ، مثل خان ، به تعدادي از افراد زير دست ، مثل رعيت ، حكومت ميكرد . اين وضعيت به همين شكل تا پايين ترين سطح جامعه ، يعني خانواده نيز ادامه داشت . به شكلي كه « مرد » بر « زن » و « فرزند » خود حكومت ميكرد . به عبارت ديگر رابطه زن و مرد در يك سطح نبوده و يك رابطه مساوي با هم را نداشتند .
در يك ساختار اين چنيني « زن » براي ادامه حيات و زندگي به « مرد » احتياج داشت و « مرد » براي برطرف كردن نيازهاي جنسي به « زن » نيازمند بود . به عبارت ديگر « زن » براي « مرد » نقش كالايي را داشت كه تنها نياز جنسي و سكس مرد را برطرف ميكرد .

خوب … پس از اين مدت تغييراتي در جامعه رخ داد . روشنفكراني كه در اروپا تحصيل كردند و دولتي كه اعتقاد داشت مذهب جلوي پيشرفت جامعه را ميگيرد و بسياري عوامل ديگر همگي دست به دست هم دادند و باعث تغييرات فراواني در طرز فكر مردم شدند … تغييراتي كه بقدري شديد ، غير قابل كنترل و دور از ذهن فرد ايراني بود كه نهايتا باعث انقلابي بنيانين و اساسي در تمام اركان جامعه شد . اين انقلاب در واقع نتيجه همان « ترس از تغيير » بوده و يك ارتجاء و يك بازگشت به عقب كامل محسوب ميشد. در عين حاليكه بهيچوجه نميتوانست كاملا مانند گذشته باشد زيرا كه افراد جامعه ، كمي مزه آزادي را چشيده بودند .

بعد از انقلاب و در حاليكه همه مست و سرخوش از پيروزي بودند ، جامعه دچار بهمريختگي طبقاتي شد .كساني كه تا چند سال پيش جزء طبقه « رعيت » محسوب ميشدند اكنون عهده دار كاري بزرگتر از انديشه و توان خود شده بودند … واقعيت اين است كه اينگونه افراد نه آموزشي براي مهتري ديده بودند و نه ذهنيتي از اين كار داشتند و اين خود باعث تغييرات بسياري در جامعه شد بطوريكه تقريبا ديگر هيچكس سر جاي خود نبود . اينها در واقع نسل برادران بزرگتر ما ، يعني كساني كه اكنون حدود 45-50 سال سن دارند بودند .

بگذريم … بحث ما راجع به چيز ديگري بود .
در فاصله بسيار كمي از انقلاب ، جنگ شروع شد . جنگي كه 8 سال تمام طول كشيد و در اين مدت فكر و ذهن همه مردم را بخود مشغول كرد . هشت سالي كه در آن تمام مردم فقط و فقط به جنگ و جنگيدن مي‌انديشيدند … و در زير آتش و دود و خاكستر بچه‌هايي رشد كردند كه در واقع نسل امروز من ( يعني 27-32 سال ) را تشكيل ميدهند.
جنگ تمام شد و كساني كه تمام جوانيشان را در جنگ هدر داده بودند وارد بافتهاي جامعه شدند . ساختار اقتصادي جامعه بشدت تغيير پيدا كرده و فاصله طبقاتي بسيار زياد شد . تعداد افراد پولدار و تعداد افراد فقير بسيار زياد شد و محدوديتهايي كه دولت بر روي مردم گذاشته بود كاهش يافت …



ادامه دارد ...







........................................................................................

Wednesday, April 09, 2003

گاهي يك تصوير گوياي همه چيز است ...



آري ...
جنگ خونين ! عراق به پايان رسيد ... جنگي كه آمار تلفات آن از آمار تلفات سوانح رانندگي در20 روز ايران پايينتر بود ... جنگي كه در آن يك ملت با تمام وجود از آب و خاك خود دفاع كردند و وجود پادشاه خود را به حضور بيگانگان ترجيح دادند ... و نشان دادند كه با سنگ و كلوخ از مهاجمان پذيرايي خواهند كرد ...




مردم پير و جوان دوش به دوش هم جنگيدند و دشمن را از خاك خود بيرون كردند

و شاد و خوشحال از اين پيروزي به پايكوبي پرداختند ...












... و پادشاه خوب همچنان بر مردم مهربان خود حكومت خواهد كرد
و دشتها پر از گل
و سينه ها پر از نور

سايه پادشاه تا ابد بر سر مردمش خواهد ماند





آري ...
گاهي يك تصوير گوياي همه چيز است

گوياي همه چيز ...













........................................................................................

Friday, March 28, 2003

● امروز بعد از 32 روز به خونه برميگردم.

10 روزي نيستم ... ببخشيد كه نتوانستم بحث ازدواج را ادامه دهم ... متاسفانه ذهنم خيلي درگير بود ... يك مقدار درگيريهاي كاري ... درگيريهاي قراردادي و اخراجي و اينها !!! ... البته هنوز اخراج نشده‌ام ...

دو سه شب پيش ، من و هم اتاقي‌ام مجبور شديم كلي براي يكي از بچه ها اداي روانشناسها را دربياريم ... پسره در زمان دانشجويي رفته و نامزد كرده و حالا عين سگ پشيمون شده ... واسم جالب بود ... تمام حرفهايي را كه ميزد من قبلا توي بحثهاي « ازدواج در زمان نامناسب » گفته بودم ... مثال عيني حرفهام بود

بگذريم ... بحثهاي اون شب تنها نتيجه ايي كه داشت اين بود كه من مغزم دوباره فعال شد و تونستم راجع به ادامه بحث خودمون فكر كنم
ميدونيد چيه ؟!!! ... يواش يواش دارم به اين نتيجه ميرسم كه نميشه گفت ازدواج ، بايد يا نبايد ... بايد و نبايدش را هر كسي براي خودش بايد مشخص كند ... بگذريم ، بعدا ادامه ميدهيم

خوب ... من بايد بروم
پس تا 10 روز ديگر ...







........................................................................................

Home